آخرین مطالب

پنجشنبه 11 مهر 1392
12:30


مکتب عشق - جلسه دوم


از مهمترین نکته هایی که باید در عشق ورزیدن به آن دقت کنیم اینه که این معشوق و معشوقه ی

ما قابلیت عشق ورزیدن داره یا نه؟؟



مکتب عشق - جلسه دوم

یا لطیف
سخنرانی حجةالاسلام سید محمد انجوی نژاد
محرم 86
موضوع: مکتب عشق «2»

علامه می فرماید: عشق عبارت از تعلق و ارتباط وجودی بین محب و محبوب. 
و یا به تعبیر دیگری می فرمایند: عشق مرضی است روحی از توجه مکرر به حسن معشوق.
اگر بخواهیم عامیانه تر بیان کنیم علامه عشق را درجه ای بالاتر از حالت عادی می دونه. نه اینکه مرض مریضیه.مریضی یعنی اینکه انسان حالت عادی خودش رو از دست میده.انسان مریض یا بیشتر می خوابه یا کمتر می خوابه,یا کمتر می خوره یا بیشتر می خوره ,دیرتر ناراحت میشه یا زودتر ناراحت میشه,دیرتر به خشم میاد یا زودتر به خشم میاد در واقع از تعادل عادی می گذره.علامه نظرشون این هست که در محبت وقتی از تعادل عادی گذشت و دیگر محبت عادی اسم نگرفت اونجا کلمه ی عشق میاد و سرش را هم در جذب می دونند.یعنی هم عاشق و هم معشوق اینها برای هم قدرت جذب دارند و برای همدیگه جذابیت دارند
در تعبیر کاملتر فرمودند: عشق استعداد محبت کامل به محبوب است.
همه ی ما در زندگیمون محبت داریم.یه محبتی هست که شما به ماشین دارید به دوچرخه دارید به کامپیوترت داری.حتی بعضی از ماها خودکاری داریم و میگیم من با خودکار خودم راحت تر می نویسم,محبت به محل کارت داری,محبت به شهرت داری,محبت به محله ات داری و بسیار محبتهایی که می توانیم در زندگیمون ببینیم محبتهایی که ایجاد می شود.منهای مراتب این محبتها محبت کامل نیست.محبت کامل یعنی تمام رفتار انسان و تمام حواس انسان منعطف به معشوق شود.لذا علامه فرق بین عشق و محبت را در کامل بودن یا غیر کامل بودن می داند.
در محبت کامل اگر عشق را از شما بگیرند زندگیت کنسل میشه اما در محبت غیر کامل ممکنه دلت بگیره مثلا می خوای ماشینت رو عوض کنی دلت می گیره یا مثلا می خوای خونه ات رو عوض کنی دلت می گیره یا شهر و رفیقت رو عوض می کنی یک مقداری دلت می گیره و...که اینها را بهش میگن محبت.عاطفه ای که معمولا در جامعه ی ما خیلی زیاده.بعضیها حتی نسبت به حیوانات خانگیشون محبت دارند.اما آیا میشه معنای اینها را عشق گذاشت؟؟؟میگیم بله ممکنه یک کسی نسبت به همین چیزهایی که خیلی از مردم محبت دارند این شخص عشق داشته باشه و آدمی که اینطوریه مریضه.
اگر کسی به موجودی که قابلیت عشق ورزیدن نداشته باشد عشق بورزد این شخص مریض است.خیلی از عشقهایی که ما داریم مرضه.حب کامل به کسی برمی گرده که قابلیت داشته باشه.
مهمترین چیزهایی که در عشق ورزیدن باید بهش دقت کنیم اینه که این معشوق و معشوقه ی ما قابلیت عشق ورزیدن داره یا نه.یعنی اصلا در لوازم خلقتش قابلیت نهاده شده؟موجودی که عمرش کمتر از ماست ,وجودی که پست تر از ماست!انسان به چیزی عشق می ورزد که یا مساوی خودش باشه و یا این شخص قابلیت تساوی با خودش رو داشته باشد.مثلا دو تا انسان ممکن است مساوی نباشند اما وقتی به هم عشق می ورزند گفتیم از شرایط عشق مشاکلت است یعنی این دو قابلیت اینکه به شکل هم دربیایند رو دارند.
شما باید در مساله ی انتخاب معشوق دنبال کسی بگردید که این شخص قابل معشوق باشد.
نتیجه گیری:
اصلا عشق امکان تعریف دارد یا خیر؟؟
یعنی من می توانم برای یک آقا و یک خانم دیگه توضیح بدم که من عاشق فلان چیز هستم به این دلایل.عشق یک مساله ی کاملا شخصی و نفسانی در مجاز و در حقیقت است.یعنی چه عشق شما به خدا و چه عشق شما به خلق برای خودت قابل تعریف است.می توانی برای بقیه بگویی که من به این دلایل, معشوقم اینه. اما بقیه الزاما قانع نمی شوند.اگر قرار بود که شما معشوقی که دارید بقیه بفهمند بقیه هم معشوقشون می شد معشوق تو.اگر قرار بود عشقی که من و شما به خلق یا به خدا داریم بقیه بفهمند بقیه هم می شدند مثل ما.یعنی بقیه هم می شدند عاشق یک موجود.اما خداوند تبارک و تعالی عشق را با حالتهای مختلف تقسیم کرده,به طوری که امکان تعریفش نیست.معشوق تو برای بغلی قابل تعریف نیست و معشوق بغل دستی برای تو.
اما رسیدیم به اینجا که آیا عشق قابلیت تعریف دارد یا خیر؟
سخن عشق نه آنست که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنود
عشق یعنی مخفی.شخص به یک جایی می رسد و عقلی را پیدا می کند که این عقل بالاتر از عقل توضیحی و وصفی است.یعنی اینکه این عقل,عقل استدلالی نیست .پس عقل عاشق عقلی است که با استدلال نمی تونه برای بقیه تعریف کند.
وقتی که یک جماعتی مثل دیشب و امشبی جشن می گیرند بابت اینکه می خواهند بروند و شهید شوند این رو چه کسی می تواند تعریف کند؟؟حتی این افراد خودشون هم برای خودشون نمی توانند تعریف کنند.هر کدام به یک قسمت از این معشوق جذب شدند و می روند شهید شوند.هر کدام به نحوی!
اینکه می گویند الطرق الی الله بعدد انفاس خلائق.راههای رسیدن به خداوند به عدد نفسهای شماست به این دلیل است که نفس عاشق برای نفس بغلی قابل تعریف نیست و خداوند می فرماید که خودت رو به دردسر نینداز و کار خودت رو بکن.
در عشقهای مجازی هم ما این مصادیق رو زیاد دیدیم یعنی عشق جوان برای پدرو مادرش قابل تعرف نیست و همینطور عشق پدرو مادر برای جوان.عشقِ برادر برای خواهر و عشق خواهر برای برادر.عشق شخص برای افراد فامیل,عشق شخص برای همکاران و....!
بعد میان یک ضرب المثل خیلی عامیانه رو باز می کنند که آقا علف باید به دهن بزی شیرین بیاد.در حالی که عشق خیلی بالاتر از اینهاست. بحث ما اینست که عشق قابلیت تعریف ندارد یک حالت مستی به انسان رخ می دهد که در این حالت مستی استدلال جواب نمی دهد.
گفتم کجا؟گفتا به خون
گفتم چرا؟گفت از جنون
گفتم که کی؟گفتا کنون
گفتم مرو,خندید ورفت!
این خنده خنده ی مستی است.عاشق به سمتی که می رود اگر بقیه نفهمند می خندد.
وقتی در روایت قدسی داریم که خداوند تبارک و تعالی می فرماید:تو چیزی رو از خدا در دلت عشقش رو داری که کسی نمی تواند بفهمد و نمیشه توضیح بدی.
یکی میاد بگه که آقا من از رکوع در نمازم و از رکوع در برابر معشوقم خیلی لذت می برم اون یکی میاد بگه که رکوع هم شد کار برو ببین سجده چه مزه ای داره.یک وقت هست که ما دستورات دینی داریم و در دستورات دینی هست که این کارهارو باید انجام بدی و این کارها رو نباید انجام بدی ولی یک وقت هست تو مستحبات دینی داری یعنی اینکه تو آزاد و مختاری که انتخاب کنی.وقتی میگه انتخاب کن یعنی راههای مختلف عشق ورزی که ما هم در مجاز این رو داریم و هم در حقیقت.
در کتاب فتوحات المکیه جلد 12 صفحه 566 از قول محی الدین عربی:
کسی که در صدد تعریف عشق برآید آن را نشناخته و کسی که آن را نچشیده آن را نشناخته و کسی که بگوید از آن سیراب شدم آن را نشناخته.
میگه شما چجوری می تونی بگی که قند شیرین است؟برای شیرینی قند باید چند قند را بچشد.چرا که عشق نظریه نیست که بخواهیم تعریفش کنیم و درجات عشق را بگوییم.
اینقدر این کلمه ی عشق مقدس است که اصلا قابلیت تعریف ندارد.عشق چشیدنی است.مثلا میگن آقا چطوری بچه های زمان جنگ اینقدر تحملشون در سرما و گرما و مشکلات زیاد بود؟مگه ممکنه کسی ترکش بخوره و بخنده و لذت ببره ؟ میگیم آقا اینها از عشقه.میگه عشق دیگه چیه؟؟بهش میگیم دیدی گفتیم عشق قابل تعریف نیست بلکه چشیدنی است. عشق قابلیت تعریف ندارد.عشق نفسانی است.
همین بزرگوار در کتاب ...صفحه ی 45
عشق از ادراک مردان و از تعریف جدایی و وصال برتر است.چون هرگاه چیزی از خیال برتر شد از فراگیری و مانند آن نیز برتر می شود.
ما اسم هر دلتنگی رو بعضی اوقات عشق می گذاریم.یک حالتی در من ایجاد شد دلم تنگ شد.دلم تنگ شد که عشق نیست.آدم به هر چیزی عادت می کنه دلش تنگ میشه و این عشق نیست .عشق یک معنای برتری دارد.
وقتی چیزی در ذهن ما نمی گنجد آموزش دادن آن یک کار بی خودی است اصلا غیر ممکن است.
حکیم بزرگوار فارابی در حکمت الهی عام و خاص صفحه 142: در مورد عشق که نزد خداوند است می گویی.از خدا به دور است چرا که نزد تو فقط صورتی از عشق است نه واقعیت آن.
تازه وقتی به کلمه ی عشق رسیدی صورتی از عشق را درک کردی.حقیقت و ماهیت عشق چیز دیگری است.
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنود
زانکه آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
اینجا دیگه حرف نمیشه زد.وقتی که در نوع ارتباطات عاشقانه صحبت می شود.علمای عشق می گویند که در ارتباطات مجازی و ارتباطات حقیقی به چشم آدمها دقت کن نه به زبانشون.اتفاقا اون کسی که خیلی زیادی داره می گیره این معلومه داره مدام مزمزه می کنه بلکه بچشه.عشق در چشم نهفته است.یعنی وقتی ارتباط با خداوند برقرار می کنی.بیشتر از آنکه ذکر بگویی باید ببینی که چشم و دلت چقدر خداوند را احساس کرده.وقتی ارتباطات بین خلق برقرار می شود علمای علوم ارتباطی می گویند مشکل ترین فریب,فریب چشمی است.یعنی آدمی که می تواند با چشمهاش آدم رو فریب بده !
مردم عادی چشمشون صداقت داره.اگر کسی لبخند بزنه و نیشش تا بناگوشش باز بشه و تا ته حلقش رو هم ببینی اگر چشمش اون صداقت رو نداشته باشد شما احساس محبت نمی کنی. یعنی این جزو خصوصیات بدون شک و دقیقه.یعنی ارتباطات کاملا خودش رو نشون میده و من و شما قدرتی در درون فطرتمون نهفته است که این سیگنال چشمی رو دریافت می کنیم.
منشا عشق فطرت است. عشق یک کلمه ی فطری است که در فطرت انسان نهاده شده.حتی این جملاتی که الان خدمتتون می خونم از یکی از مارکسیستها و مادیگراهاست. میگه:
عشق آخرین پناهگاه و مخفی ترین و دوست داشتنی ترین پناهگاه انسان است.یعنی وقتی که انسان کاملا به بن بست می خوره تازه عشق حرکتش میده.وقتی انسان از نظر جسمی کاملا عبور می کند تازه عشق داغش می کند.
طرف می بینی بالاترین امکانات مادی رو داره,بالاترین راههای رسیدن به معنویات در مقابلشه,در خانواده ای زندگی می کند که در آن خانواده برای رسیدن به معنویات تشویقش می کنند.در جایگاهی زندگی می کند که در آن جایگاه برای صبحانه و ناهار و شام مشکلی ندارد.هر مدرسه ای که دوست داشته باشه می گذارنش,هر جایی که می خواد می تونه بره به طوری که کاملا آزاد است در خیلی از مسائل. اما این شخص وقتی باهاش صحبت می کنی به قدری ناامید و خسته است که میگه خدایا کی مرگم می رسه و...!شما جوابی که بهش میدی اینه که آقا شما دردت شکم سیریه. در حالی که این آقا دردش شکم سیری نیست بلکه در برهه ای قرار دارد که باید عشق داشته باشد.عشق نباشد تمام این زندگی برای او ارزشی نخواهد داشت.وقتی می گوییم که این مقوله فطریه یعنی در این مقوله هیچ لوازمی از لوازم دنیا نمی تواند تو را ارضا کند.به یک برهه ای رسیدی که در این برهه احساس دلتنگی می کنی و این دلتنگی با هیچ کدام از دلتنگیهای دنیا قابل مقایسه نیست.حتی مارکسیستی که الان مثال زدم.
انسان از دو بعد امیال فطری و امیال غریزی تشکیل شده به بیان دیگر می گویند که انسان مرکب از روح و جسم است.وقتی فطرت انسان روی انسان فشار می آورد تمام غرایز رو اگر شما ارضا کنی فطرت اذیتت می کند.خداجویی چون فطری است اگر تمام قسمتهای دنیا رو به تو بدهند اما به خدا نرسی اذیت نمی شود تا جایی که اجازه ی زندگی کردن به تو نمی دهد.بعضی وقتها انسانی که هیچ مشکلی ندارد و من و شما خیلی راحت لم دادیم بهش میگیم آقا دردت شکم سیریه تو که همه چی داری اصلا بیا جای من و تو عوض.وقتی اینطوری بهش میگی نمی دونی که این آدم یه مشکل داره و اونم اینه که فطرتش داره روی اون فشار میاره.انسان اگر به فطرتش توجه نکند فطرت راه گلوی انسان را می بنده
میل نهایی انسان رسیدن به معشوق حقیقی است.
ناف ما بر مِهر او بُبریده اند
عشق او در جان ما کاریده اند
آقا امام سجاد در مناجات اول صحیفه ی سجادیه: ثم سلک بهم طریق ارادة و بعفوهم فی سبیل محبة
میگه وقتی خداوند انسانها را خلق کرد در دلشان راهی از محبت به سمت آسمان در فطرتشان قرار داد.یعنی شخص ناخوداگاه به آسمان فکر می کند.
در سال 1984 دانشمندان شوروی سابق آمدند مغر انسانها رو آنالیز کردند برای قسمتهای مختلف مغز شرح وظایف نوشتند در آخر به یک منطقه ی بیکار رسیدند در بالای هیپوفیز پسین.هر چی فکر کردند که این کارش چیه و هر چی بررسی کردند به نتیجه نرسیدند.اومدند اون قسمت رو از کار انداختند و آزمایش کردند اعصابش رو قطع کردند یک برنامه ی بسیار طولانی که این عملیات زیر نظر موساد بود.وقتی اینها رو بررسی کردند دیدند اون قسمت فوقانی رو وقتی از کار می ندازند شخص میل به عبادت ندارد.تازه متوجه شدند که در فیزیک بدن ما خداوند یک قسمتی را نهاده که علاوه بر اینکه ما میل به غذا و خواب داریم علاوه بر اینکه عکس العمل نشون میدیم و همه ی اینها مرکزش مغزشه یک قسمی هم داره بنام میل به خدا.اینها تازه مال شوروی بودند یعنی مارکسیست بودند که این رو نوشتند.شرح وظایف فلان قسمت (میل و حرکت به سمت خداوند تبارک و تعالی)این میشه معنای فطری بودن.
خداوند در شماها قدرتی قرار داده که شما را در سبیل خداوند تبارک و تعالی حرکت می دهد.
منشا عشق:
1.اولین منشا,منشا ارگانیکی.
نظریه ی فروید: یعنی عشق رو جزو غرایز قرار داده و میگه عشق منشاش قدرت جنسی است.لذا با یک سری تصرفات در قدرت جنسی انسان می تواند میزان عشق را بالا و پایین ببرد.پدر این نظریه جناب فروید هست!!!!!!
ونزو میگه:پرطرفدارترین نظریه در جهان غرب که بیشترین استقبال میشه نسبت به عشق این نظریه است!!
وقتی دیشب خدمتتون گفتم که لاو در غرب مضحکه شده برای همینه.
فروید میگه:محبت و عشق جنسیتی است که منحرف شده وقتی انسانها از دست یافتن به اهداف جنسی منع می شوند یا معذوریتی دارند و یا جرات ابراز اون رو ندارند وقتی غریزه ی جنسی را تحت فشار قرار می دهند عشق متولد می شود.لذا برای این مادرو فرزند همدیگر رو دوست دارند که اینها نمی توانند نسبت به هم نظر جنسی داشته باشند و چون نمی توانند بنابراین عشق خودش رو نشان می دهد.بعد همین جناب فروید میگه عشق یک نقصه!
حالا فکر کنید این نظریه از پرطرفدارترین نظریه های غرب است.میگه عشق یک نقصه و وقتی این عشق رشد می کند که شما آزادی جنسی نداشته باشید.لیبرالیسم جنسی حاکم کنید ببینید عشقی نمی مونه.ظاهرا بد هم نگفته چون همین اتفاق هم افتاده.اما منشاش این نبوده
بعد میگه منع ارتباطات جنسی عشق می آفریند مثل عشق به محارم.
نکته ی اول:
اینهمه مظاهر عشقی داریم که در اونها اصلا جنسیت راه ندارد تکلیف اینها چیه؟
عشق به خدا چیه؟؟عشق به دین,عشق به خاک,عشق به وطن و محله و خیلی چیزهای دیگه.اصلا اسم همین عشقهای مجازی رو چی می خواهیم بگذاریم؟وقتی نگاه می کنیم می بینیم که اینها اصلا منشا جنسیتی نداره که جناب فروید سخنرانی کرده!
نکته ی دوم:
ما بحثمون راجع به عشق خداست .آیا شما برای این عشق تعریفی دارید؟برای مکتب عشق و ایدئولوژیکی عشق شما تعریفی دارید؟
بنابراین وقتی کلمه ی لاو رو جایگزین انواع عشها می کنند از سگش تا خانمش تا دختر و محله و کشورش و ...همرو با هم با یک کلمه داره ساپورت می کنه این آدم باید هم همچین تعبیری داشته باشد.
ما میگیم اگر انسانی در فطرتش میل به آسمان باشه این شخص باید چکار کنه؟
نظریه ی افلاطون:
روح در عالم مجردات(عالم بالا)زیباییهایی رو دیده و حالا که در دنیا آمده روح دوباره سعی می کند که اون زیباییها را پیدا کند.افلاطون این رو منشا عشق نامیده.یعنی انسان قدرتی در روحش هست که روح داره می گرده.مثلا یه زیباییهایی مثل جبروت و جمال و کمال در عرش بوده که روح در دنیا دنبال اینها می گردد.بعد افلاطون میگه یک عده ای اشتباه می کنند.به چیزهای کوچکی که شباهت به آنها دارد به این چیزها بسنده می کند واسمش را عشق می گذارند
مثل زنی که دوست دارد طلا استفاده کند اما توانایی خرید طلا رو ندارد لذا از بدلیجات استفاده می کند.افلاطون میگه اینها چون به اصل نمی رسند بدلیجات رو انتخاب می کنند
روح در عالم مجردات پیش از ورود به دنیا حقیقت زیبایی و حسن مطلق را بی پرده و بی حجاب دیده و با دیدن مجاز این دنیا یاد آن می کند و غم هجران و هوای عشق اینجا حاصل می آید
نقد اول:
این گفته دلیلی ندارد.
نقد دوم:
کمال عشق رو افلاطون در این نظریه تلویحا رسیدن به تصورات عالم مجردات می داند.که این نظریه در دنیا کاربردی نیست..با اینکه حرف قشنگیه اما می بینیم کلمه ی عشق بدون توسل به شیعه هنوز معنا نشده است.
نظریه سوم:
منشا بعدی میل به کمال مفقود شده است.یعنی عشق در حقیقت کمال جویی انسان است.که انسان در مقابل این کمال احساس دوزانو زدن کند.
یعنی اینکه انسان در وجودش یک میلی به کمال قرار داده شده که این کماله عشقشه.یعنی هیچ دردی رو از ما دوا نمی کند.
میگه آقا میل به کمال مفقود شده.در واقع این نظریه یک نظریه ی مبهم است چون معلوم نیست این کمال چی هست.
مرحوم شهید مطهری در کتاب جاذبه و دافعه ی علی(ع) در صفحات 9 و 10 اینطور می گوید:
این نظریه در پی پر کردن خلا و رسیدن به حوائج است و این نظریه می گوید عاشق در حقیقت دنبال کمالی می گردد که این کمال در یک معشوقی هست حالا مجازی یا حقیقی.که خود بهره ای از این کمال نبرده و ندارد.در حقیقت عاشق در این منشا دنبال پر کردن یک خلا و رساندن خودش به یک تکمیل و کمال است و در حقیقت چون می خواهد جبران نقص کند میل به فردی پیدا می کند
نقد این نظریه:
این نظریه در مورد اغلب مصادیقش واقف نمی شود.
مثلا بی برو برگردد خداوند عاشق است.خداوند نه میل به کمالی دارد ,نه خلا دارد,نه نقص و نیازی دارد.و در بسیاری جاهای دیگر در عشق مجازی یک آدم بالاتر عاشق یک آدم پایینتر از خودش است.این مشکلش چیه؟؟میگیم اینقدر این شخص عاشقه که اون رو می خواهد بالا بکشاند و به خودش برساند.در برخی از مصادیق ما می بینیم که عاشق بالاتر از معشوق است.یعنی دنبال نقص نیست.چون اگر اینطور باشد تمام ارتباطات عاشقانه ی ما یک جوری در حقیقت ابراز پستی است..ممکن هم است در جایی عاشقی معشوقی داشته باشد که بالاتر از خودش باشد.چون هر دو حالتش ممکنه قانون درست نیست.منشا عشق رسیدن به یک کمال و جبران نقص نیست
ملا صدرا در ......جلد 7 فصل 15 صفحه 48 تا 150 توضیح می دهد:
خداوند در موجودات کمالی را مقرر و عشق و شوق رسیدن به کمال را در فطرت آنها قرار داد.عشق بدون شوق مخصوص مفارقات عقلی و ملائکه هست.


دانلود صوت





نام:
ايميل: