آخرین مطالب

جمعه 13 دی 1392
12:30


روانشناسی عشق


* اما در غرب چكار كردند؟ در غرب به این عشق مجازی به یه دید دیگه نگاه كردند،

اصلاً كلمه عشق رو یه جور دیگه بهش نگاه كردند.

* لذا می بینیم در غرب معنای عشق یواش یواش تبدیل به هرزگی می شه.

شاعر آمریكایی  می گه: نسبت به معشوقه اش، "اكنون سه روز تمام است شدیداً عاشق

توام و اگر هوا مساعد باشد سه روز دیگر هم عاشقت خواهم ماند"!

یعنی كلاً شش روز تمام! بیشتر از این دیگه نمی صرفه!

* لذا می بینیم در غرب، زن غربی اشتباه می كنه. چرا؟

می بینه مردش 6 روز بیشتر عاشقش نیست، 1 ماه بیشتر عاشقش نیست،

البته این عمومیت نداره ها، شاید بهتر از ما هم در غرب باشه،

میاد ابزارهای مادی رو به كار می گیره كه این عشق بمونه.

پررنگ بشه، به قول اون روانشناس غربی می گه:

زن غربی دائماً به ظاهر خودش رسید فكر كرد كه با زیبا كردن ظاهرش قلب مرد را می تواند

تصرف كند، غافل از اینكه قلب مرد تصرف نشده، حواس مرد تصرف شده.

حواس هم پرت می شود.



روانشناسی عشق

یا جمیل

سخنرانی سید محمد انجوی نژاد 

سال 1382

موضوع: روانشناسی عشق

از زمانهای قدیم ، یعنی در حقیقت از زمانی كه عقل جایگاه خودش رو در انسان نشان داد و شناخت ما بین عشق و عقل دعوایی داشتیم ، یه عده اومدند گفتند : فقط و فقط عقل ! فقط منطق . اون چیزی كه عقل انسان بهش می گه براش حجته . اونها سالیان سال عاشقها رو مسخره كردند كه اینها آدمهای رؤیایی و مالیخولیایی هستند . می گفتند: اینها آدمهایی هستند كه در فضاهای غیر واقعی زندگی می كنند و كسانی هستند كه یه گوشه نشستن در انتظار اینكه از آسمونها فرجی برسه یا مثلاً دل دلداده شون اونها رو به خدایی كه مركز عقلانیت هست و عقل كل هست رهنمون بشه . عده دیگه ای اومدند و رسماً عقل رو محكوم و سركوب كردند . كه حالا بعضی از اشعاری كه می شنوید در ردّ عقل و استدلال اینها نشون دهنده این نیست كه طرف با عقل و استدلال غریبه است ، مثلاً اگر مولوی می گه : پای استدلالیان چوبین بود ، پای چوبین سخت بی تمكین بود ، این نشان دهنده این نیست كه مولوی اصلاً از عقلش استفاده نمی كنه و استدلال در زندگیش به كار نمی بره كما اینكه امام (ره) هم فرمودند : دیوان مثنوی مولوی تفسیر قرآن است و قرآن چیزی نیست غیر از عقلانیت .

بوعلی سینا رو به عنوان پدر استدلالیون و حكمت مشاء می شناسیم ، اگه یه وقت فكر كنیم كه بوعلی با عشق غریبه بوده این هم جفاست . در نمط نهم قسمت عارفانشون ایشون چنان دم از عشق می زنند كه بعضی وقتها مولوی باید بیاد از ایشون درس عشق یاد بگیره . نه ، بحث سر اینه كه اگر برخی از استدلالیون خیلی خشك و عقلانی فكر كنند عاشقها اینها رو زیاد تحمل نمی كنند و این طبیعیه . این اشكال اول . كه برخی از اینها میگن : آقا فقط عقل ، و هرچی عقل بگه ، همونه و اشتباه دومشون این هست كه عقل رو تحت عنوان عقل خود می شناسند نه عقل كل . حالا زیاد وارد بحث عقل نمی شیم ، چون این بحثش كاملاً جداست ، الان تو بحث عشقیم . مجبوریم یه مقدار از عقل بگیم تا به عشق برسیم . اما اینها هم خودشون رو عقل كل می دونند . آقا ! عقل كل درسته كه قضاوت می كنه ، حرفی نیست اما آیا عقل تو عقل كل هست ؟ آیا تو خودت قبول نداری كه در مسیر پیشرفت عقلانی قرار داری ؟ یعنی 10 سال پیش ، بهتر از امروزت قضاوت می كردی ؟ این رو قبول داری دیگه ؟ پس حتماً 10 سال بعد هم بهتر از امروز قضاوت می كنی . 20 سال بعد هم بهتر از امروز قضاوت می كنی ، چرا ؟ چون عقل تو در مسیر پیشرفته ، عقلی كه در مسیر پیشرفته عقل كل نیست . برای اینكه از جزء داره به سمت كل می ره و هیچ وقت هم به عقل كل نمی رسه . ما كه به عقل خداوند نمی رسیم .

این اشكالات در استدلالیون هست از این ور یه اشكالاتی هم در عاشقان هست . اونهایی كه قائل به عشق تنها هستند . اونم اینه كه بعضی وقتها زیادی منطق رو محكوم می كنند ، آقا منطق جای خودش ، عشق هم سر جای خودش ، ما از این دیدگاه می خوایم به عشق نگاه كنیم كه عشق و عقل دو بال هستند . هر كدوم نباشه انسان یك باله می شه و دور خودش می چرخه . در زمان جنگ اونهایی كه بودند دیدند ، آرپی جی  4 تا پره داره ، وقتی می خواستن آرپی جی بزنن ، آزاد كه می شد ، اگر احیاناً دو تا پره سمت راستی یا چپی گیر می كرد و آزاد نمی شد این آرپیجی می رفت دور می زد و برمی گشت می خورد به خود آدم . از این مدلها زیاد دیدیم . می زدیم می رفت ،  الله اكبر !  اِه ! الله اكبر ! كجاست ؟! یه وقت می دیدی برگشت !! در مسیر تعالی به سمت خدا بعضی ها یک باله می پرن ! با یه بال فقط دارن دور خودشون می چرخن و این چرخیدن بعد از مدتی اینها رو دل زده می كنه . خسته می كنه به همین دلیل عاشقان محض و عاقلان محض ، اهل بریدن هستن . می بُرن ! عاشقی كه فقط عشق رو در نظر بگیره ، می بُره . كم میاره و عاقلی هم كه فقط عقل رو در نظر بگیره می بُره و كم میاره . در حقیقت این محتوای دعوا میان عاشقان و عاقلان بود و یه نتیجه گیری كه می شه كرد اینه : می شه انسان عاشقی عاقل و یا عاقلی عاشق باشه .

+ پس با این مقدمه وارد بحث عشق می شیم : 

برای عشق می خوایم بسم الله بگیم .

* عشق دو جنبه داره : بعضی از ما اشتباهاتی در باب عشق می كنیم و عشق مجازی و حقیقی رو با هم قاطی می كنیم . عشق بر دو نوع مجازی و حقیقیه . كه دو تا ظرف كاملاً جداگانه دارند . یعنی به این معنی نیست كه عشق مجازی و حقیقی جای همدیگه رو بگیرند . در برخی از عرفانهای تصوف یا برادران اهل سنت ما یه وعده هایی از عشق حقیقی رو می بینیم كه جای عشق مجازی رو می گیره و نظراتی راجع به عشق مجازی می بینیم كه جای عشق حقیقی رو می گیره . مثلاً عطار ، در كتاب تذكرة الاولیاء ، نقل می كنه : ابراهیم اطحم به جایی وارد شد ، بعد از 40 سال فرزندش رو دید ! گوشه ای نشست و دعا كرد ، گفت : خدایا ! مرگ این رو برسون و با دعای ابراهیمِ مستجاب الدعوة ، مرگ فرزند رسید !! حالا كار نداریم به این كه چقدر این داستان حقیقت داره . مرگش رسید ، گفتند : بابا ! چرا دعا كردی بچه ات كشته بشه ؟! گفت : بعد از 40 سال كه دیدمش ، محبتش داشت در دلم ریشه می دووند ، و این محبت وقتی ریشه می دوونه ، باعث می شه كه محبت خداوند خارج بشه !

این اشكال قاطی كردن عشق مجازی و عشق حقیقیه . ظرف عشق حقیقی و عشق مجازی دو ظرف جداگونه است . اصلاً قرار نیست عشق حقیقی كه اومد عشق مجازی بیرون بره . ( بهش می رسیم ) و قرار نیست عشق مجازی اگر اومد جای عشق حقیقی رو تنگ كنه . یعنی چی آقا ؟! اصلاً تو چرا بچه ات رو 40 سال ندیدی ؟ مگه می شه ؟! قبل از هر چیز تو انسانی .

پس عشق مجازی و عشق حقیقی دو ظرف جداگونه داره . بعد میایم سراغ عشق مجازی كه این عشق مجازی آیا حلاله یا حرام ؟ وقتی از امام صادق (ع) درباره عشق مجازی  سؤال كردند : ” وَ ما سُئِلَ عن العشق ”  فرمودند : اون عشق مجازیی مشكل داره كه قلب رو از یاد خدا خالی كنه .

یعنی مثلاً می گم ما به یه عشق مجازی رسیدیم ،  بین عشق مجازی و عشق حقیقی تلاقی شد . فرض می گیریم كه جهاد شد ، به ما گفتند : آقا ! این خانواده ات هست كه بهشون علاقه داری و این هم جنگ و جهاده . باید جون بدی ، اینجا نباید بذاری عشق مجازی ، جلوی عشق حقیقی رو بگیره . نمی شه بگی اینها هر كدوم یه ظرف داره و هر كدوم سر جای خودش ، باید بگی : اون عشق مجازی اومده سدّ راه عشق حقیقی شده ، عشق مجازی رو كنار بذار .

□ می گن : برو دلت رو از عشق خدا پر كن ، عشق مجازی هم سر جاش . اما اگه یه وقت تلاقی پیدا كرد ، به عشق مجازی بگو : ببخشید ! من الان باید سراغ خدا برم ، چون عشق حقیقی در رده بالاتری از عشق مجازی قرار داره .

- نكته بعدی :

»»» سؤال : آیا عشق مجازی مشروع و نامشروع با هم فرق می كنه ؟ این كه جوابش كاملاً مشخصه ، اما یك حد فرقی داره كه این حد یه كمی بالاتر از اون خطیه كه برخی از مقدسین كشیدند . روایتی از پیغمبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم ) داریم كه این روایت خیلی موثق هست ، حضرت امام ، شهید مطهری ، علامه طباطبایی ، مرحوم آمیز جواد آقای ملكی تبریزی (رحمة الله علیهم) و مرحوم شاه آبادی هم  این روایت رو نقل كردند ، یعنی انسانهای محدث و ثقه نقل كرده اند . مقدمتاً این نكته رو خدمت تون عرض می كنم : فرض بر این می گیریم كه عشق مجازی نامشروع در دل ما ایجاد شد ، عشق مجازی نامشروع یعنی چی ؟ یعنی وقتی كه عشق به جنس مخالف ایجاد شد ، و این اگر ابراز بشه گناه هست . هیچ راهی هم برای حلال كردنش نداره . در خیلی از مسائل پیش میاد . كه هیچ راهی برای حلال كردنش نیست . آدم نمی تونه بگه می شه همه چیز رو حلال كرد . خیلی چیزها جلوش سد هست . این روایت از اون روایتهایی هست كه عجیب به ما اثبات می كنه كه بابا ! خدای ما ، ما رو می شناسه ، باهامون راه اومده . اندازه ظرفیت وجودی ما برامون وظیفه مشخص كرده . این كه خداوند می فرماید : ” لایكلف الله نفساً الا وسعها ” شعار نیست . پیامبر (ص) می فرمایند : ” مَن عَشِقَ فكَتَمَ و عَفَّ فماتَ فَهُوَ شَهيدٌ ” ( كسی كه عشق در دلش ایجاد شد ، اما كتمان كرد ، و عفت ورزید ، و با این وضعیت مُرد ، پس او شهید است )

وقتی می گه : كسی كه عشق در دلش ایجاد شد ، منظور عشق نامشروع ، بعضی می گن : آقا ! گناهه ! نه دیگه ، از پیغمبر (ص)‌جلو نزنید . دیده وقتی ببینه ، در دل ایجاد می شه ، برای همین می گن : اگر بخواید بنیان های خانواده پاك بمونه ،‌ دیده هاتون رو پاك و سالم نگه دارید . اما كتمان كند ، از اینجا به بعد دیگه وظیفه تو هست ، كه ابراز نكنی ، تبدیل به نامه و صحبت و فلان و فلان نشه ، و عفت بورزد ، ” وَ ماتَ ” خوب دقت كنید ، این كه می گم خدا ما رو درك كرده به خاطر همین هست ، می گه :‌ اگر با این وضعیت مرد ، چون من خدا می دونم چه كار مهمی رو انجام داده ، من شما رو خلق كردم ، می دونم كتمان و  عفاف خیلی كار مهمیه . ”‌ فَهُوَ شهیدٌ ” انگار رفته جهاد كرده و شهید شده .

اگر آه تو از جنس نیاز است         در باغ شهادت باز باز است

خداوند راه شهادت رو برای هیچ كسی نبسته ، فكر می كنید فقط باید بجنگیم ؟  منتظر جنگ باشیم ؟ الان كلی می شه آدم شهید بشه ، نه یه بار ، نه دو بار ، 200 بار می شه شهید بشه . این كمه ؟! خُب بگذریم ، بیان این حدیث لازم بود .

عشق مجازی كه ما بهش اعتقاد داریم اونی هست كه حقیقی باشه ، یعنی در مجازش حقیقت داشته باشه ، از همه مهمتر اینكه عاشق معشوق رو بر خودش ارجحیت بده . جمله معروفی هست كه می گه : در عشق مجازی ، معشوق بر خود عشق هم ارجح است .

یه مثال می زنم : بنده به یكی خیلی علاقه دارم اما این شخص باید به یه شهرستان دیگه بره ، صلاحش اینه . این درسته كه بگم : ‌نه نه نه ! من دلم برات تنگ می شه ، باید بمونی ؟! نه ، این دیگه عاشق نیست .

می دونید عاشق كیه ؟ كسیه كه اگه معشوق بهش گفت : مگه تو عاشق من نیستی ؟ برو گمشو ! بگه : چشم ! عاشق حقیقی اینطوریه . عاشق حقیقی رضایت معشوق براش مدنظره ، نه رضایت خودش . لذا عشق هایی كه اسمش رو می ذاریم دو طرفه این دو طرفه یه جوری پاك كردن كلمه خود خواهیه . نه آقا ! عشق باید دو طرفه باشه .

“ چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی ” یعنی اینكه آقا ! هر دو تا خودخواهیم . با اجازه تون عاشق نیستیم ، اینم دنبال خودشه . كی ما رو برای خودمون دوست داره ؟! همه اینطوریند . بهش می گی : آقا ! تو چرا من رو دوست داری ؟ می گه : علم داری ، قیافه داری ، پول داری ، فلان داری ، ازت خوشم میاد ، درد و دل هام رو باهات می كنم . تنهائی هام باهات برطرف می شه . همه اش یه منی توش داره . می گه : عشق مجازی حقیقی اون عشقیه كه منیت توش نداشته باشه و اتفاقاً این دو تا از همه دو ست ترند ، چون منیت در كار نیست . لذا اگر منیت در كار باشه ، همین عشق تبدیل می شه به دعواهایی كه اصلاً نمی شه جمعش كرد .

□ اما در غرب چكار كردند ؟ در غرب به این عشق مجازی به یه دید دیگه نگاه كردند ، اصلاً كلمه عشق رو یه جور دیگه بهش نگاه كردند . لذا می بینیم در غرب معنای عشق یواش یواش تبدیل به هرزگی می شه . به من هم ربطی نداره ها ، اون شاعر آمریكایی  می گه : نسبت به معشوقه اش ، “ اكنون سه روز تمام است شدیداً عاشق توام و اگر هوا مساعد باشد سه روز دیگر هم عاشقت خواهم ماند !” یعنی كلاً 6 روز تمام ! بیشتر از این دیگه نمی صرفه . عادی می شه ! لذا می بینیم در غرب ، زن غربی اشتباه می كنه . چرا ؟ می بینه مردش 6 روز بیشتر عاشقش نیست ، 1 ماه بیشتر عاشقش نیست ، البته این عمومیت نداره ها ، شاید بهتر از ما هم در غرب باشه ، میاد ابزارهای مادی رو به كار می گیره كه این عشق بمونه . پررنگ بشه ، به قول اون روانشناس غربی می گه : زن غربی دائماً به ظاهر خودش رسید فكر كرد كه با زیبا كردن ظاهرش قلب مرد را می تواند تصرف كند ، هی روی هم مالید و مالید ، مثل كیك خامه ای ! غافل از اینكه قلب مرد تصرف نشده ، حواس مرد تصرف شده . حواس هم پرت می شود .

قبل از اینكه وارد اصل بحث بشیم ، برادرها و خواهرها توجه كنند ، چون فكر می كنم كه الحمدلله اغلب مجردید ، فعلاً دوران خوش خوشیتونه ! این توجه رو داشته باشید كه ذات مرد با ذات زن در برخورد با عشق فرق می كنه . ذاتاً با هم فرق دارن ، دكتر سپهری از روانشناسان خبره این دوره و زمانه می گه : “ عشق برای مرد اوقات فراغت است و برای زن همه زندگی اوست . ”

فردا خدای نكرده ، ازدواج كردید ، زن توقع نداشته باشه كه برای مردش عشق ، همه‌ زندگی باشه ها ! نیست . ذاتاً اینطوری نیست . مرد می ره سر كار ، به كارش عشق می ورزه ، به رفیقهاش عشق می ورزه ، به شغلش عشق می ورزه ، به فرزندش ، به پولش و...  این توقع رو نباید داشته باشه كه : نه ! صبح تا شب باید عاشق من باشی ! نمی شه !

عشق برای مرد ، یه ساعات خاصی داره ، مرد هم این قضیه رو نسبت به زن درك كنه كه زن هم این عشق همه زندگیشه و باید یه جوری برنامه ریزی كنه كه این عشق برای زن یه جوری جا بی افته . لذا برای همینه كه می گن : مرد اگر یه وقت خسته هم شد بگه : نه من عاشقتم ، اشكال نداره .

یه شعری رو من براتون بخونم برای حلقه اتصال این بحث كه این شعر شعر جالبیه . نسبت به اونهایی كه بعضاً ‌می گن : آقا ! عشق مجازی جای عشق حقیقی رو پر می كنه . ببینید ! اصلاً نمی شه یه كسی بگه من عاشق خدام ، اما به خلق خدا عشق نورزه . بچه اش رو دوست نداشته باشه . خلق رو هم باید دوست داشته باشه . حیوانها رو هم باید دوست داشته باشه ، مگه می شه كسی كه خدا رو دوست داره ، بچه اش رو دوست نداشته باشه ؟ اصلاً نمی شه .

یه شعر بسیار بسیار زیبا و البته یه مقدار هم طنز ، از فخرالدین عراقی در رابطه با عشق مجازی و عشق حقیقی هست . قضیه مربوط به یه واعظی هست در همین شیراز كه فخرالدین عراقی به شعر در آورده :

آن شنیدی که عاشقی جانباز

وعظ گفتی به خطهٔ شیراز؟

سخنش منبع حقایق بود

خاطرش کاشف دقایق بود

روزی آغاز کرد بر منبر

سخنی دلفریب و جان پرور

بود عاشق، زد از نخست سخن

سکهٔ عشق بر درست سخن

مستمع عاشقان گرم انفاس

همه مستان عشق بی می و کاس

گرم تازان عرصهٔ تجرید

پاکبازان عالم توحید

عارفی زان میان بپا برخاست

گفت: عشاق را مقام کجاست؟

پیر عاشق، که در معنی سفت

از سر سوز عشق با او گفت:

نشنیدی که ایزد وهاب

گفت: «طوبی لهم و حسن مب»؟

این بگفت و براند از سر شوق

سخن اندر میان به غایت ذوق

ناگهان روستاییی نادان

خالی از نور، دیدهٔ دل و جان

ناتراشیده هیکلی ناراست

همچو غولی از آن میان برخاست

لب شده خشک و دیده‌تر گشته

پا ز کار اوفتاد، سر گشته

گفت: کای مقتدای اهل سخن

غم کارم بخور، که امشب من

خرکی داشتم، چگونه خری؟

خری آراسته به هر هنری

خانه‌زاد و جوان و فربه و نغز

استخوانش، ز فربهی، همه مغز

من و او چون برادران شفیق

روز و شب همنشین و یار و رفیق

یک دم آوردم آن سبک رفتار

به تفرج میانهٔ بازار

ناگهانش ز من بدزدیدند

از جماعت بپرس: اگر دیدند؟

مجلس گرم و غرقه در اسرار

چون در آن معرض آمد این گفتار

حاضران خواستندش آزردن

خر ز مسجد بپا گه آوردن

پیر گفتا بدو که: ای خرجو

بنشین یک زمان و هیچ مگو

نطق دربند و گوش باش دمی

بنشین و خموش باش دمی

پس ندا کرد سوی مجلسیان:

کاندرین طایفه، ز پیر و جوان

هرکه با عشق در نیامیزد

زین میانه به پای برخیزد

ابلهی، همچو خر، کریه لقا

چست برخاست، از خری، برپا

پیر گفتا: تویی که در یاری

دل نبستی به عشق؟ گفت: آری

بانگ بر زد، بگفت: ای خر دار

هان! خرت یافتم بیار افسار...

در كلام شعر ، “ روستایی ” به معنای نادان به كار رفته وگرنه به این معنا نیست كه روستائی ها همه نادانند . می بینید كه الان همه مملكت ما دست بچه روستایی هاست ، شهری نداریم . همه روستایی هستند . “ خر ” هم در كلام شعر و در قرآن دلالت بر نفهمی داره ، این دو كلمه رو دقت كنید .

وسط مجلس به این باحالی كه از عشق و طوبی لهم و حسن مأب صحبت می كنن یه آدم نادانی مثل غول ، درشت هیكل بلند شد !

گفت : بابا ! این چرت و پرتها چیه كه می گی ؟ طوبی لهم و حسن مأب !! بابا ! من یه خری داشتم ، اون هم چه خری ؟!

به جای این چرت و پرتهایی كه راجع به عشق و فلان ، می گی ، ببین خر من رو كسی ندیده ؟ حالا دقت كنید ! حالا ببینیم این شاعر  مجلسی كه عاشقان نشستند رو چطوری پیرایش میكنه ، یعنی میاد حد عشقها رو مشخص میكنه .

یعنی این كه هر كی می گه :  فقط خدا و حقیقت و فلان و با عشق مجازی كاری نداره ، همین الان بلند بشه و بایسته .

بعضی ها می گن : عشق مجازی مقدمه عشق حقیقیه ، بعضی ها می گن : آقا ! عشق مجازی اصلاً ربطی به عشق حقیقی نداره . ببینید عشق مجازی نشانه عشق حقیقیه .

به جهان خرم از آنم  ! چرا ؟ چون : جهان خرم از اوست . عشق مجازی نشانه عشق حقیقی و عشق واقعیه . مگه می شه ابراهیم اطحم عاشق خدا باشه ولی نتونه پسرش رو دوست داشته باشه ؟! مگه می شه انسان عاشق باشه یه عبا روی دوشش بندازه و بره توی غار بشینه و اصلاً غافل از این باشه كه بنی آدم اطرافش همه محتاج او هستند ؟ مگه می شه كسی عاشق باشه و دعا كنه كه آقا ! خلایق همه بمیرند كه من تنها باشم ، فقط من و خدا باشیم و كاری به كار كسی نداشته باشیم ؟!!

آقا ! ماها عاشق تر از اهل بیت علیهم السلام نیستیم . بی زحمت ! عاشقتر از پیغمبرمون نشیم .

در آیه شریفه قرآن خداوند تبارك و تعالی خطاب به پیغمبر (ص) می فرماید : می دونی چه چیز تو رو شهره عام و خاص كرده ؟ و دین ما رو داره جهانی می كنه ؟ اینكه تو اینقدر با مردم خوبی و این قدر مهربانی .

بی زحمت ! از پیغمبر (ص) دیگه عاشق تر نشیم . پیغمبر (ص) بالای سر قبر پسرش ابراهیم ایستاد و گریه كرد . اون وقت این عارف میاد دعا می كنه بچه اش بمیره ، بعد هم خوشحال می شه می گه : خُب مُرد دیگه بریم سراغ خدا !

ببینید ما پیرو كدوم دین و كدوم مرام هستیم ؟ همیشه مراقب باشیم ، اهل بیت (س) برای ما عَلم و نشانه هستند . همون طور كه در زیارت جامعه هم داریم ، اهل بیت (س) “ اعلام الوری ” و “ اعلام التقی ” هستند .  برای اینكه ما در مسیرشون به تقوی برسیم .

اما باز یه حلقه ‌دیگه كه وصل می شه به عشق حقیقی ، حلقه چیه ؟ ببینید عشق مجازی یه اشكال بزرگ داره ، اصلاً این اشكال رو نمی شه رفعش كرد . این اشكال چیه ؟ اشكالش اینه كه عشق مجازی ، سیكل داره ، بذارید من این سیكل رو براتون بگم :

امروز یه پسر و دختر عاشق همدیگه می شن و به خاطر این عشق همه رو می فروشند و به هر حال به وصال هم می رسند و ازدواج می كنند . یه مدت هم واقعاً عاشق همدیگه هستند ، صبح تا شب با هم صحبت می كنن ، می گن و می خندن . ما یه رفیق داشتیم روزهای اول ازدواج با موتور كه می خواست بره سر كار . تو شهر سر هر چهار راهی كه می رسید ، می رفت تلفن عمومی زنگ می زد ، خانم ! سلام ، حالت خوبه ؟ من سر چهار راهِ اولیه هستم ! حالت كه خوبه ؟ كاری نداری ؟ خُب خداحافظ . دوباره تلفن عمومی بعدی : سلام ! من 200 متر بالاترم .

خُب مرض ! برو سركارت دیگه . می گفت : نمی تونم ، دلم نمی كشه ، راست هم می گفت . می گن : آقا 6 ماه اول اینقدر این مرد زنش رو دوست داره كه دوست داره بخوردش و 6 ماه دوم پشیمونه كه چرا نخوردش !

همینه دیگه ، 6ماه برده شه . حالا ببینید ! یه مدت می گذره ، جلوتر می ریم ، می رسیم به جایی كه این زن و مرد بچه دار می شن ، در روانشناسی داریم كه مرد زیاد توقع نداشته باشه كه زن موقع زایمان و بعد از زایمان زیاد محل به مرد بذاره . یه چند روزی حالت زدگی از مرد بوجود میاد . چرا ؟ چون این بچه ای كه تازه به دنیا اومده اینقدر سرویس می خواد كه فقط یه عاشق می تونه به این سرویس بده ، اون هم یه عاشق محض . همه وجودش باید صرف اون بشه . می گه : مرد زیاد جا نخوره . اگر اولش اومد دید زنه تحویلش نمی گیره ، این زن همه وجودش بچه اش هست ، هیچ كاریش هم نمی شه كرد . خودمون هم می دونیم كه بابا ! مردها نمی تونند بچه بزرگ كنند . فوقش دیگه 2 ساعت ، بعد می گه : زن ! بگیر بچه ات رو !! ولی می بینیم زن چند سال ، پای این بچه می شینه ، چون عاشقه ، عاشق واقعی . تمام عشقش متمركز به بچه است . بعد می گه كه در ضمن زن هم یادش باشه ، یه مدت كه بگذره و بچه یه رویی بگیره ، مرد عشقش متوجه بچه می شه . در واقع زن و مرد در این سیكل به جایی می رسند كه هر دو عاشق بچه می شن . یعنی عشق دو نفره تبدیل می شه به عشق دو نفر به یك نفر . مرد از راه می رسه ، این صحنه رو همه توی باباهاتون دیدید مثلاً اسم بچه اش مهدی هست . در رو باز می كنه میگه : مهدی جون ! بابا ! كجایی ؟ نه سلامی ، نه علیكی ، اول دنبال بچه اش می گرده . زن هم اون ور ایستاده . می گه : اِه اِه ! مثل اینكه ما زائیدیم ها ! نه همینه دیگه ، چرا ناراحتی ؟ این سیكل ادامه پیدا
می كنه . در اوایل كار این سیكل دو طرفه است ، یعنی بچه هم به پدر و مادر عشق می ورزه ، همون قدری كه داره عمل عشق رو می بینه ، عكس العمل عشقی می ده بچه 5 دقیقه از مادر نمی تونه دور بشه ، باز همه شما روز اول دبستان تون رو یادتونه كه با چه بدبختی به مدرسه رفتید . چقدر دلمون برای مامان هامون تنگ شد ؟ چقدر نشستیم گریه كردیم... یواش یواش عشق های مجازی جدید میاد ، همكلاسی ها ، معلم ، نمره ، دوچرخه ، اسباب بازی ، یواش یواش عشق به پدر و مادر در دل بچه كمرنگ می شه . دوچرخه ، اسباب بازی ، كامپیوتر ، هواپیما و... 

من یادمه 4 ، 5 سالم بود ازم سوال كردند : تو بابات رو بیشتر دوست داری یا كیك خامه ای ؟ گفتم : كیك خامه ای ! یعنی یواش یواش این بچه بی معرفت بازیش گل می كنه ! خوب دقت كنید تا به جایی می رسه كه عشق این بچه كمرنگ می شه ، نسبت بهشون مهر داره ، پدر و مادرش هستند ، عادت كرده یعنی صبح تا شب حضور اینها رو حس می كنه . اما یه بار نمی شینه با محبت نگاهشون كنه . همه اینها توی زندگی هامون قابل تجربه است . البته عمومیت نداره ها ، به استثنائات كاری نداریم ،‌ این عشق كمرنگ می شه تا این فرزند ، عاشق جنس مخالف می شه و این فرزند در اول ازدواج پدر و مادری كه یك عمر براش زحمت كشیدند رو با دو شماره می فروشه ! یعنی این كه 20 سال تو از پوست و
گوشت و استخونش تشكیل شدی ، با یه مهر قلبی زیاد ، اگه الان بهت بگن خانومت رو می خوای ببینی یا مادرت ؟ ترجیحاً می گی : خانمم !! خوب دقت كنید ، گفتم این یه سیكله ، یعنی اون بلائی كه  پدر و مادرت سر پدر و مادر خودشون در آوردن ، تو الان داری سر اینها در میاری . این شد سیكل عشق مجازی . باز دوباره تو  بچه دار می شی و این سیكل همین طور ادامه داره و می چرخه .

+ این حقیقت تلخ به دو دلیله :

1 ـ برای اینكه خانواده ای كه جدید تشكیل می شه باید به استحكام همون خانواده قبلی باشه ، لذا خداوند تبارك و تعالی می فرماید :

” هو الذی الَّفَ بین قلوب المؤمنین ” عشقی رو كه مادرت 20 یا 30 سال كار كرد تا توی دلت ایجاد بشه ، خداوند به یه  شبانه روز عوضش می كنه .

2 ـ از همه مهمتر اینكه بفهمیم عشق مجازی سیكل داره و با این سیكل ما ارضاء نمی شیم . این مال 4 ، 5 سال زندگی مون هست ، بقیه اش می خواید چكار كنید ،  پدر بزرگ هاتون و مادر بزرگ هاتون رو دیدید ؟ بهشون می گی : چه خبر ؟ می گه : ” یه نوه ای دارم ، اون قدر من رو دوست داره ، عاشق منه ! ”

طفلك ! آخه كی می گه نوه ات عاشق تو هست ؟ نوه ات از بیكاری داره دورت می چرخه ، شكلات بهش می دی ، دورت می چرخه . می خوای من همین الان یه شكلات كاكائویی بهتر بهش بدم ، ولت كنه ؟ از بچه ات زده شدی حالا می گی نوه ام عاشقمه ؟! چرا  یه جوری زندگی كردی كه آخر عمر كاسه گدایی دست بگیری كه من رو دوست داشته باشید ؟ اونم جلوی نوه ات ؟ فكر می كنه نوه اش عاشقشه ، 3 ، 4 سال بعد هم می بینه ، نه بابا ، اصلاً خبری نیست . این سیكل برای اینه كه تو بفهمی : آقا ! در زندگی عشق مجازی به تنهایی نمی تونه ارضات كنه . ممكنه 4 سال ، 5 سال ، 10 سال باهات باشه ، مگه تو می خوای همین 10 سال رو زندگی كنی ؟!  از 14 ، 15 سالگی كه عقلت كامل شده تا 60 ، 70 سالگی ، شما می خوای فقط 10 سال خوش باشی ؟ فقط اون 10 سال بقیه اش رو می خوای چكار كنی ؟

خیلی وقتها زوجین می گن : آقا ! ما دو ماهه ، سه ماهه كه ازدواج كردیم ، اما جدی عشق بین مون داره كمرنگ می شه . می گم : خُب معلومه .

یه عشق دیگه باید كنار این عشق باشه تا كمرنگ نشه و تا آخر عمر باهات باشه .

اون عشق اگه با این عشق ممزوج بشه ،‌ تو نیاز به ابزار هم نداری .

در زندگی زیاد دیدید ، كسانی كه بهترین ابزارهای مادی رو دارند ، اما نتونستن با هم كنار بیان ، بهترین قیافه رو داره ، بهترین تحصیلات رو دارن ، فرهنگ عالی ، از نظر مادی هم زندگی عالی ای دارن ، اما صبح تا شب با هم دعوا دارند ، از اول هم عاشق همدیگه بودند و دیدیم كسانی كه هیچ كدوم از اینها رو ندارند و عاشق همدیگه هستند .

مرده دماغش عین بادمجونه ! اما عشق و محبتی كه بین اون و خانمش هست ، همه رو به حیرت واداشته .

عشق و محبت رو خدا در دلها ایجاد می كنه . این تو هستی كه فكر می كنی راه وارد شدن به دل دیگران ، به این قیافه های ظاهری بسته است ، تویی كه اعتقاد به خدا نداری . خدا برای اینكه محبت ها رو در قلب ها ، جا بده ، احتیاج به ابزار نداره .

این تویی كه فكر می كنی راه ورود به قلوب اینه كه دماغ ابعادش این قدر باشه ، لب اینقدر باشه ، صدا اینطور باشه ، قد اونطور باشه ؟ خدا به این چیزها نیاز نداره .

نمی دونم دیدید یا نه ؟ یه فیلم سینمایی خارجی بود ، من از وسطهاش دیدم . پای این فیلم خیلی گریه كردم ، یه خانمی بود از این خانم هایی كه كوتوله هستند و یك آقایی با موقعیت خیلی بالای اجتماعی ، این خانم رو استخدام كرد ، بعد عاشقش شد و با هم ازدواج كردند . جملاتی كه بین این دو نفر رد و بدل می شد ، خیلی من رو تكون داد كه : ببین ! توی غرب هم فهمیدند بابا ! خداوند برای عشق نیاز به ابزار نداره . اون وقت ما بدبختها شیعه ایم ! هنوز كه هنوزه داریم این ور دماغ مون رو می خراشیم ، اون ور رو می تراشیم ! خدا نیاز به این كارها نداره ، هیچ سری بی كلاه نمی مونه .

وقتی می فرماید :

" هو الذی الّف بین قلوب المؤمنین " این جمله ، یه جمله اسمیه است ، جمله اسمیه وقتی به كار می ره و مبتدا رو مقدم می كنه یعنی فقط و فقط خداوند هست كه این كار رو انجام می ده . این دلالت بر حصر داره .

+ خُب حالا با این وضعیت باید چكار كنیم ؟ می گه : آقا ! عشق ما داره كمرنگ می شه . خُب معلومه كمرنگ می شه .
می گم : ارتباطت با خدا چه جوره ؟ می گه :‌ بدنیست دیگه ! می گم : تا این ارتباطت با خدا ، “ بد نیست دیگه ” باشه ، این عشق همین جور كمرنگ می مونه . می خوای تا آخر عمر عاشق باشی ؟ باید از این عشق حقیقی استفاده كنی وگرنه این عشق مجازی زمینت می زنه .

عشق خداوند یه اثراتی توی زندگی مون داره ، خود شماها و بنده توی زندگی مون روی عشقهای مجازی خیلی حساسیم . بارها شده این جمله رو تكرار كردیم كه : اگر واقعاً من رو دوست داری چرا فلان كار رو كردی ؟ یا اینكه می گیم : اِه ! تو من رو دوست داری ؟ چرا فلان كار رو نكردی ؟ روی رفتار كسی كه ادعا داره عاشق ماست ، خیلی حساس می شیم . اما به خدا كه می رسه ، خرمنی عاشقیم . می گه : آقا ! ما عاشق خدا هستیم دیگه ؟ یعنی چی ؟ پس اثراتش كو ؟ تو خودت داری به مردم گیر می دی ، حالا به خدا می گی : عاشقتیم ! اثراتش چیه ؟ قیافه ات می خوره ؟ اعمالت می خوره ؟ چكار می كنی كه عاشق خدایی ؟

* عشق اثرات داره ؛

- اولین اثری كه عشق داره اثر نام هست . انسانی كه عاشقه دائم لبش به نام معشوق مترنم هست . سر كلاس روی میز و نیم كتها رو كه نگاه می كنی ، می بینی همه جا پر از اسمه ! مهدی ، مریم ، فاطمه ، عباس و... همین جوری نوشتن . اینها حك عاشقه . از دیوار كلاس بگیر تا سلف سرویس تا روی میز اتاق ، همه جا ،‌ توی دفترش ، سر كلاس داره گوش می ده ، استاد داره حرف می زنه ، ناخودآگاه داره با قلمش كنار دفترش اسم معشوقش رو می نویسه . عاشقی اولین اثرش اثر نام هست .

 دید مجنون را یکی صحرا نورد
در میان بادیه بنشسته فرد
کرده صفحه ریگ و انگشتان قلم
میزند با اشک خونین این رقم
گفت ای مجنون شیدا ، چیست این؟
می نویسی نامه ، بهر کیست این؟
گفت مشق نام لیلی میکنم
خاطر خود را تسلی میکنم
چون میسر نیست من را کام او
عشق بازی میكنم با نام او

سال به سال اسم خداش رو هم نمیاره ، ادعاش هم گوش فلك رو كر كرده كه : ما عاشق خدائیم ! عاشق خدا اصلاً نمی تونه بدون خدا نفس بكشه . اینكه می بینید من دائم با عشق های مجازی تطبیقش می دم برای اینه كه از خودمون اعتراف بگیرم .

- دومین اثر عشق : عاشق در معشوق متمركزه . تعریف می كنند در زمانهای قدیم ، پادشاهی زندگی می كرده كه یه دختر زیبا و خوشرو داشته . یه روز میاد به این دختر می گه : شما زود از بین این خواستگارهایی كه داری یكی رو انتخاب كن . قال قضیه رو بكن ! آخه تو فقط دختر من نیستی ، كسی كه می خواد با تو ازدواج كنه و شوهر تو بشه ، فقط داماد پادشاه نیست ، قراره كه پادشاه این كشور بشه . ملت صف كشیدند ، اگه تو همین جور بگی : قصد ازدواج ندارم و
می خوام ادامه تحصیل بدم و... اینها به جون هم می افتن ، جنگ می شه ! زود قال قضیه رو بكن .

دختر پادشاه گفت : این خواستگارهای من چند نفر هستن ؟ گفتن : مثلاً 20 نفر . گفت : هر چند نفر كه هستند ، همه رو توی قشنگ ترین و مجلل ترین تالار كاخ جمع كنید . پادشاه گفت : باهاشون چكار داری ؟ گفت : هیچی می خوام 5 ،‌ 6 دقیقه صحبت كنم ، شرایطم رو بگم و یكی رو انتخاب كنم . نكنه می خواید من چشم بسته دست یكی رو بگیرم و برم ؟ گفت : نه بابا جون ! همین كه تو می گی درسته . اومد نشست مقابل اینها روی سِن ، 5 دقیقه حرف زد كه : كسی كه می خواد با من ازدواج كنه باید زیرك باشه ، كَیّس و متین باشه ، اطراف و اكناف رو ببینه  ، باهوش باشه ، هر كسی نمی تونه با من ازدواج كنه ، می خواد مملكت رو بچرخونه . فقط شوهر من كه نمی خواد باشه . همه فهمیدند ؟! خواستگارها گفتن : بله ! گفت : ما امتحان می گیریم . همه بلند بشید برید سالن بغلی ! همه رفتند سالن بغلی . امتحان چیه ؟ گفت : تو سالن قبلی كه بودید ، تجملاتی بود ، بنویسید چی دیدید ؟ مثل مسابقه ببین و بگو ! نیم ساعت هم وقت دارید ، قلم و كاغذ بهشون دادن و همه نوشتند ، برگه ها رو جمع كردند آوردند خدمت دختر پادشاه كه تصحیح كنه . مثلاً برگه اول نوشته بود : بله ، از همون اول كه شروع كنیم این ور یه تابلو با این نقش بود ، بغلش یه قالیچه مال فلان شهر بود ، سقف اینطوری بود ، لوسترها اونطوری بود ، صندلی كه خود شما نشسته بودید پایه اش اینطوری بود و... جزئیات كامل رو نوشته بودند . تا اینكه رسید به یه برگه سفید ! فقط اسم دختر رو نوشته بود ، گفت : همین رو صدا بزنید بیاد . سلام علیكم ! گفت : آقا ! ببخشیدا ! شما كورید ؟! نه خیر ! گفت : پس چی ؟ سواد ندارید ؟ گفت : بله سواد هم دارم . مگه
نمی بینی اسم شما رو نوشتم ! گفت : پس احتمالاً شما سؤال امتحانی بهتون تفهیم نشده ؟ گفت : بله ، متوجه سوال هم شدم . گفت : احتمالاً شما عاشق بنده نیستید كه چیزی ننوشتید . گفت : اتفاقاً خیلی هم عاشقم ، گفت : مرد حسابی ! مگه مرض داری ؟ چرا چیزی ننوشتی ؟ گفت : جواب سؤال شما همینه . شما گفتید چی دیدید ؟ من فقط تو رو دیدم هیچ چیز دیگه ای ندیدم .

” المحبةُ نارٌ تُخرق ما سوی المحبوب ” محبت یه آتیشه ، وقتی میاد دور تا دور معشوق ، هرچی هست رو می سوزونه . آقا ! از اون ور می ری چكار ؟ ملت همه دارن از این ور می رن ؟ ملت برن ، خدا از اون وره . من فقط خدا رو می بینم ! به من ربطی نداره كه ملت از كدوم ور می رن . اِه ! مگه كوری ؟ آره ، كورم ! مگه نمی دونستی عاشقها كورند ؟

آقا ! همه دارن می گن نه ، تو چرا می گی بله ؟ من كه چیزی نمی شنوم . فقط می شنوم كه خدا داره می گه بله ، منم
می گم بله . اِی بابا ! مگه كری ؟ بله مگه نمی دونستی عاشقها كرند ؟ كورند ، نمی بینند ، احساس نمی كنند ، هیچی !

بهش می گن : آقا حالت چطوره ؟ می گه : یعنی چی حالم چطوره ؟ اِه ! اینكه سؤال و جواب مردم عادیه ، همه از هم
می پرسند حالت چطوره ؟ به قول استاد بزرگوارمون ازشون پرسیدم آقا حالتون چطوره ؟ فرمودند : آدم تو بهشت كه هست ازش نمی پرسند حالت چطوره ؟ “ فی جناتٍ النعیم ، السابقون السابقون ، اولئك المقربون ”‌همین الان در جنات نعیم هست ، یعنی چی حالت چطوره !؟ این هم یكی از اثرات عشقه . تمركز میاره . اصلاً آدم غیر از معشوق چیزی رو نمی بینه .

- یكی دیگه از اثرات عشق اینه كه عاشق برای معشوق هیچ درد و زجری نمی كشه . اتفاقاً وقتی درد میاد لذتش
بیشتره . ببینید یه رابطه عشقی ، یه نوع سادیسم خود آزاری معتدل هست . انسان اگر عاشق بشه ، دوست داره یه مقدار در مقابل معشوقش پستی بكشه . این ضروریه ، اگه یه مقدار جلوتر بره به بیماری می رسه اما یه مقدارش ضروریه ، جزء عشقش هست . لذا وقتی رنجی می بینه اصلاً براش درد و ناراحتی ای نداره . باباطاهر خیلی قشنگ توی شعرش آورده :

یكـی درد و یكـی درمـان پسنـدد              یكی وصل و یكی هجران پسندد

 البته به نظر من بیت دومش اصلاً خوب نبود حتی به نظر من خیلی پر رنج به نظر میاد . اینكه می گه :

من از درمان و درد و وصل و هجران            پسنـدم آنچـه را جانان پسنـدد

عاشق این چیزها براش مفهومی نداره ،  اصلاً پسندی در كار نیست . رسید خدمت شیخ ، گفت : ای شیخ ! می خواهم كه هیچ نخواهم . گفت : همین را هم خواستی !

اونی كه نمی خواد هیچی نمی گه ، هیچی !! سكوت می كنه ! حتی از هیچ نخواستن هم اِبا داره . این عشق عشقی هست كه اثراتش داره خودش رو نشون می ده .

یه وقت رفیقی داشتم در مشهد ، خانمش هم خیلی خانم فاضله ای بود ، خیلی خانم بزرگواری بود ، می گفت : اوایل ازدواجمون كه خانم هرچی بگه مرد سریع ، سر و پا و دستش رو تقدیم می كنه ! خانمم گفت : من یه روسری دیدم تو بازار رضا ، بغل حرم ، لاین سمت چپ ، طبقه بالا ، اون آخر آخر ! اگه می شه برو اون رو برام بخر ! گفتم : چشم ، با سر می رم ! الان برم ؟! گفت : بله ، لباس بپوشم یا همین جوری برم ؟ نه لباس بپوش !!! می گفت : تابستون بود ، توی اون گرما ، باید دو تا سرویس عوض می كردم ، اومدم فلكه آب ، داخل بازار رضا ، لاین سمت چپ ، ته بازار ، اون بالا ، توی اون شلوغی تابستونه مشهد . قیمتش هم بالا بود ، سریع خریدم . داشتم برمی گشتم ، دیدم ای بابا ! این روسری رو از سر تا ته بازار همه مغازه ها داشتند ، خود فلكه آب هم داشت  ، اتفاقاً همین بوتیك سرخیابون خودمون هم داشت !! با خودم گفتم : ای بابا ! مثل اینكه كلاه سرمون رفت ، عقل خانم مون پاره سنگ می بره ! باید بریم عوضش كنیم !! خُب همین سركوچه می خریدیم دیگه ! یادتون كه هست ؟ گفتم خیلی زن فاضله ای بود . بعد می گفت : رفتم خونه . خسته شده بودم ، سر و صورتم از گرما سیاه شده بود ! خانم اومد جلو . گفت : سلام ! خسته نباشی . خریدی ؟ گفتم : بله ، خدمت شما ! خانم روسری رو گرفت : دید همچین دلخورم ؟! گفت : چیزی شده ؟ گفتم : خانم ! ببخشیدا ! سركوچه خودمون همین روسریه رو داشت . ما رو فرستادی اونجا چكار ؟! گفت : خسته شدی ؟ گفتم : آره این همه راه رفتم خُب معلومه خسته می شم . می گفت : سفره رو انداخت دیدم قیافه اش ناراحته ، اخمهاش تو همه . گفتم : خانم ! چیزی شده ؟ گفت : خسته شدی رفتی برای من یه چیزی خریدی ؟! ظاهراً من رو دوست نداری ؟ نكنه تو وقتی نماز هم می خونی خسته
می شی ؟ آدم وقتی یه كسی رو دوست داره كاری براش می كنه ، خسته نمی شه ، عشق می كنه !

یادم نمی ره روزای اولی كه رفته بودیم منطقه علی دوللهی آموزش می داد بچه ها رو . شیمیایی بود ، بعد از جنگ شهید شد ، چند تا بچه كوچیك هم داشت . خدا رحمتش كنه و همه شهدا رو . میگفت : ببینید ! اول كار كه تیر و تركش می خورید اونقدر سرعتش زیاده و اونقدر داغه كه در جا دست یا پا قطع می شه تا یه 10 دقیقه یه ربعی اصلاً درد ندارید ، حتی داغی اونقدره كه خونریزی هم نداره ، جلو خون رو هم می گیره ، اصلاً احساس نمی كنی . اون تكه ای هم كه از بدنت قطع شده ، یه طرف می افته و تكون می خوره . می گفت : همون اول كار كه داغید ، اون قسمتی رو كه تیر و تركش خورده  و جدا شده به خدا نشون بدید بگید : خدایا ! این برای تو هستا ، عشق می كنم !

رسیدیم بالای سر یه مجروحی خیلی دوستش داشتم ، گریه ام گرفت . زیاد سن و سالم بالا نبود ، گفت :‌ چرا گریه
می كنی ؟ گفتم دلم برات می سوزه ،  گفت : اِه ! خدا به من جایزه داده ، تو باید دست بزنی . گریه می كنی ؟!

اونهایی كه عاشق واقعی هستند از رنج كشیدن در درگاه خداوند عشق می كنند اصلاً اگه رنج نباشه ناراحت می شن .

چی شده ؟ چرا اصلاً گریه مون نمیاد ؟ نكنه خیلی به ما خوش می گذره ؟ قراره از عشقمون كم بشه ؟ خدایا ! خیلی خوش نگذره به ما !

پس عشق این اثرات رو داره .

ـ تأثیرات دیگه ای كه عشق در رفتار ما می ذاره اینها هست : حرف معشوق ارجح هست . كلام معشوق بر لب ماست . مشاكلت ( هم شكل شدن ) ، هم رفتاری ، هم گفتاری و... اینها در عشق مجازی وجود داره و محاله كسی این چیزها رو ندونه . باید در عشق حقیقی هم اینطوری باشه .

مردان خدا پرده پندار دریدند              یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند

و صلی الله علی سیدنا محمد و آل محمد(ص)





نام:
ايميل: