آخرین مطالب

سه شنبه 10 دی 1392
12:30


از خود تا خدا - جلسه نهم


* برای رسیدن به خداوند قدم اول ترك معصیته،

هرچی كمتر معصیت داشته باشی پیش خدا

بیشتر جا باز می كنی.

 یعنی معصیت و معنویت یه جوری هستند كه هرچی این یكی كمتر

می شه و از انسان دور می شه، اون یكی بیشتر می شه. شنیدید كه می گن:

دیو چو بیرون رود، فرشته درآید.

* تا معصیت از وجودت پاك نشه، اصلاً معنویت ایجاد نمی شه.



از خود تا خدا - جلسه نهم

  یا لطیف
سخنرانی حجت الاسلام سید محمد انجوی نژاد
1384
موضوع : از خود تا خدا (قسمت نهم)

جلسات قبل درباره ارزش خود ، ارزش مؤمن ، شناخت خود ، شناخت مؤمن ، موانع اتصال خود به خدا ، حلقه وصل و راههای وصل صحبت كردیم . رسیدیم به خود خداوند ، خصوصیات ذاتی خدا ، ارتباطات عاطفی و منطقی رو بیان كردیم و بعد گفتیم كه ارتباطات عاطفی و محبتی برتر هستند و یك راه میانبرند . گاهی وقتها كه ما می خوایم با خدا ارتباط برقرار كنیم یك موانعی سر راه ما هست ، شما اگر بخواید لذت آب رو بچشید
نمی تونید مثلاً یك دستكش جوشكاری بپوشید و دستتون رو زیر آب بگیرید و بعد آب بخورید . این طوری از آب لذت نمی برید در واقع اون دستكش مانع لذت بردن شما می شه .

+ متأسفانه یه سری موانع هم در ذات و اخلاق ما هست كه ارتباط ما رو با خداوند

ناممكن می كنه :

1 ـ بسته بودن به خاك . اصلاً غیر ممكنه كه شخص به جای اینكه سرش به آسمون باشه ، به زمین باشه و  با خدا ارتباط برقرار كنه . انسان باید به آسمون نگاه كنه . اونی كه به خاك بسته است از افلاك چیزی گیرش نمی یاد .

بـرخاك منم ، بستـه و دربنـد و حصـاری          در حسرت پرواز سراپا هوس و آز

گر حسرت پرواز به دل نیست عجب نیست        مرغ قفسم نیست مرا عادت پرواز

اونی كه به قفس خو گرفته اگر احیاناً در قفس رو هم باز كنند ، ممكنه بره یه دوری بزنه ، ولی برمی گرده . چون به همین آب و دونه كه در قفس داره راضیه . این اولین مانع هست . ما نباید خودمون رو اینقدر به دنیا عادت بدیم كه پرواز كردن رو فراموش كنیم . بعضی ها می پرسند : آقا ما نفهمیدیم ، این از دنیا بریدن چیه ؟

یك قانون ! هر گاه دیدی دنیا مانع تو شد ، بدون كه به دنیا وصلی .

یه درویشی بلند شد از راه دور رفت كاشان كه مُلا محسن فیض كاشانی رو ببینه . وقتی وارد خونه ایشون شد ، دید آقا ! چه خبره ؟! حیاط خلوت و بیرونی و اَندرونی ، خَدَم ، حَشَم ، باغ ، درخت ، اسب ، استر و... گفت : آقا ! ما از راه دور اومدیم اینجا كه از تو زُهد یاد بگیریم ، این چه وضعیه !؟ ملا هیچی نگفت ، دو سه روز اونجا بود ، خورد و خوابید تا یه روز با هم از كوچه رد می شدند ، گفت : مُلا ! خیلی دلم هوای كربلا كرده . مُلا محسن گفت : خیلی خُب بریم ! ـ  اِه ! یعنی چی بریم ؟ ـ  بریم دیگه ، مگه دلت هوای كربلا نكرده ، بریم كربلا دیگه ! دید مُلا می خواد از شهر خارج بشه و به طرف كربلا بره . خیلی تعجب كرد ، گفت : آقا ! بچه ها توی خونه خبر ندارند . ـ  حالا توی راه یكی رو می بینیم خبر می دیم كه ما رفتیم . ـ رسیدگی به اموالی ، كاری ، چیزی نداری ؟ ـ نه ! ـ نمی خوای چیزی از خونه برداری ؟ ـ  نه می ریم . امام حسین (ع) خودش مهمون مون كرده ، خودش هم ، همه چیز رو جور می كنه . - گفت : آقا ! ببخشیدا من كشكولم توی خونه شما جا مونده ، من نمی تونم بدون اون بیام كربلا  ! مُلا گفت : آهان ! دیدی ؟ این اسب و طلا و نقره و زن و استر و... مهم نیست ، مهم اینه كه من می تونم دل بكنم ، تو یه كشكول داری نمی تونی ازش دل بكنی . 

آقا ! كسی كه از مال دنیا هیچی نداره ، این ، دلیل بر این نیست كه حُب دنیا نداره . به همون پیرهن پاره اش هم علاقه داره و اونی كه از مال دنیا خیلی چیزها داره ، معلوم نیست كه حُب دنیا هم داره . اونجا ملا فیض كاشانی یك جمله زیبا در مورد حُب دنیا گفت كه خیلی جمله مهمیه . گفت : میخ اَسْتر بر گِل زده ام نه بر دل !

یعنی : من دنیا رو به دلم نبستم ، هروقت هم دلم خواست رهاش می كنم . پس رمز دل نبستن به دنیا اینه كه انسان وابسته نباشه .

2 ـ حُب نفس : كسی كه خودش رو دوست داره و خود خواه هست . چه در مسائل مادی و چه در مسائل معنوی ، هر دوش مانع پروازه . ممكنه حتی شخص در عباداتش خود خواه باشه ، این عبادات به هیچ دردی نمی خوره . مثل كسی كه توی مسجد جای مخصوص داره برای اینكه قشنگ چهار زانو بشینه . گویا اونجا مال خودشه و حتی اونی كه می دوه كه خودش رو به ضریح امام رضا (ع) برسونه و نگاه نمی كنه كه بغل دستیش هم آدم ضعیف و نحیفیه ، به هر طریقی می خواد خودش رو به ضریح برسونه و یا كسی كه با طلبكاری از مردم ، عبادت انجام می ده این هم حُب نفسه . ما كه از مردم طلبكار نیستیم . كسی كه در درگاه خداوند محبوب باشه از مردم طلبكار نمی شه . طبق روایات ، قدرت طلبی و مقام طلبی چیزیه كه از دل انسان به سختی بیرون می ره  .

آقا ! هر كاری كه از دستش بر میاد انجام می ده تا به مقام برسه . طرف زهد ، تقوا ، نماز ، همه چیز داره ، اما وقتی این حُب مقام وارد شد ، همه چیز رو بیرون می كنه ، لذا باید خیلی مواظب باشی و ما در اینجا خیلی امتحان می شیم . باید مراقب باشیم تا اگر امتحان شدیم یه وقت كم نیاریم .

3 ـ عیب جویی : اونی كه نگاهش دائم به این ور و اون ور هست ، فقط عیب مردم رو می بینه . از عیب خودش غافله و كسی كه از عیب خودش غافل بشه ، یه لایه ای از حجاب دورش رو می گیره كه باعث می شه هیچ وقت به خدا نرسه . به جایی كه اینقدر عجیب مردم رو نگاه كنی سرت رو بنداز پائین عیب خودت رو نگاه كن . ماشاءالله ما همه مون معدن عیب هستیم !

یه وقت دیدم كه یه بنده خدایی می خندید . گفتم : چیه ؟ می خندی ! گفت : نگاه كن چقدر طرف كچله ؟! گفتم : خودتم همچین مویی نداری ؟ تا حالا ندیده بودی ؟ خودش هم كچل بود !

اینقدر غرق در مردم می شه كه فكر میكنه خودش گل بی خاره و از هر نقصی دوره .

4 ـ  غفلت : كه حالتهای مختلفی داره : غفلت از مردم ؛

بنی آدم اعضای یكدیگرند                 كه در آفرینش زیك گوهرند

چو عضوی بدرد آورد روزگار              دگر عضوها را نماند قرار

تو كز محنت دیگران بی غمی           نشاید كه نامت نهند آدمی

اگر دیدی مردم فلسطین ، ایران ، افغانستان ، شهر خودت ، همسایه ، این ور ، اون ور یه نیازهایی دارند و اگر احیاناً بی تفاوت بودی ، بدون كه غافلی . خدا بنده بی تفاوت رو اجازه نمی ده بالا بیاد . باید حتماً یه دردی از مردم تو دلت باشه . می گه : چو عضوی به درد آورد روزگار ( خود به خود ) دگر عضوها را نماند قرار .

حالا دیگه این شعره عوض شد :

بنی آدم اعدای یكدیگرند                 كه در آفرینش ز هم بدترند

چو عضوی به دردآورد روزگار          دگر عضوها می كنند افتخار

تو كز محنت دیگران بی غمی         مسلم ز نسل بنی آدمی

به نظر شما چرا اینطوری شده ؟ ما مال زمانهایی هستیم كه یك عده برای دیگران جون می دادند ،‌ برای آرامش دیگران از همه چیز گذشتند ، خیلی راحت هم گذشتند . برید وصیت نامه شهدا رو بخونید و آمار بگیرید ، غریب به 100 % اینهایی كه رفتند ، اصلاً دغدغه خانواده هاشون رو نداشتند كه مثلاً به بنیاد شهید بگن وقتی كه ما رفتیم به خانواده هامون سرویس بدید . برید وصیت نامه سربازان جنگهای كشورهای دیگه رو هم بخونید . اكثرشون نوشتند : آی ! ما كه رفتیم كشته شدیم زن و بچه مون یادتون نره .

هیچ كدوم از بچه های ما نگفتند كه وقتی ما رفتیم میدان به نام مون بزنید . همه و همه گفتند ما رفتیم ، شما هم امام رو فراموش نكنید . به این می گن : فنا شدن .

متأسفانه ماها یواش یواش داریم غافل می شیم . خیلی از ما سرمون تو زندگی خودمونه . برای همین هست كه دائم قُر می زنیم . همین جور می ریم ، میایم ، انگار نه انگار بقیه مردم هم آدم هستند ، راحت سفره نهارش رو می ندازه خیلی كه آدم مؤمنی باشه ، یه بسم الله هم می گه . فكر نمی كنه كه این لقمه رو كه می خوره ، ( آقا ! نوش جانش ) اما یك عده ای هم هستند كه یه لقمه هم ندارند بخورند . بابا ! دیگه كی می خوای یه تكونی بخوری ؟ نمی شه همین امروز ظهر كمتر بخوری ، یه مقدار بذاری كنار برای اونهایی كه ندارند ؟ دیگه این فرهنگ از بین ما رفته  ( البته همه ما صدقه می دیم ) و همه مون در حال زیاد كردن پوست و گوشت و قطور كردن استخون خودمون هستیم ، برای كی ؟ برای عزیزان مون ، برای كرمها كه توی قبر بخورند . می خوام مرگ بخورند ! اینها موانع رسیدن به خداونده . 

5 ـ آخرین مانع ، یأس : كه اگر شیطان بتونه تو رو در دام یأس بیندازه ، دیگه لازم نیست كه كاری به كارت داشته باشه . چون آدم مأیوس نمی تونه هیچ دردی رو از خودش ، از خدا و از هیچ آدم دیگه ای دوا كنه . مراقب باشید در دام یأس نیفتید و هیچ وقت برای مرگ دعا نكن . اصلاً آرزوی مرگ نكن . آرزوی مرگِ خوب بكن . طرف 18 سالشه می گه : آقا دعا كن من بمیرم . یعنی چی ؟! یعنی خداوند این همه امكانات ، ابر و باد و ماه و خورشید و فلك رو به كار گرفته و تو رو خلق كرده برای اینكه گوشت قربونی درست كنه ؟ مگه چكار كردی ؟ مگه وظایفت رو انجام دادی كه می خوای بمیری ؟ به همین راحتی ؟ مگه چند سالته ؟ این همه امكانات خدا بهت داده ، ازش استفاده كردی كه می خوای بمیری ؟ روز قیامت كه دست و پات به صحبت در میاد و ازت سؤال می كنه آقا چكار كردی ؟ چی می خوای جوابشون رو بدی ؟  آیا استفاده بهینه از دستت كردی ؟ این همه قدرت در وجودت گذاشتند ، ازش استفاده بهینه كردی كه حالا می خوای بمیری ؟ تو مگه شیعه نیستی ؟ كدوم امامت گفت می خوام بمیرم ؟ اگر احیاناً صدیقه كبری (س) گفت : من آرزوی مرگ می كنم ، خدایا ! مرگ مرا برسان ، دو دلیل داشت : 1 ـ خانم كارهاش رو كرده بود ، 2 ـ اون شوق وصال حضرت رو نشون می ده .

برای رسیدن به خداوند قدم اول ترك معصیته ، هرچی كمتر معصیت داشته باشی پیش خدا بیشتر جا باز می كنی . آقا یعنی معصیت و معنویت یه جوری هستند كه هرچی این یكی كمتر

می شه و از انسان دور می شه ، اون یكی بیشتر می شه . شنیدید كه می گن :

دیو چو بیرون رود ، فرشته درآید .

ملاحسین قلی همدانی هم می گه اولین قدم ترك معصیته . آقا ! به جای این همه مطالعه كتاب و منبر و فلان و فلان ، سعی كن معصیت رو ترك كنی . تا معصیت از وجودت پاك نشه ، اصلاً معنویت ایجاد نمی شه . تاحالا دكتر رفتی ؟ مثلاً به دكتر می گی : آقای دكتر ! گلوم درد می كنه ، نگاه می كنه می بینه سرما خوردی ، مثلاً آنژیم گلو گرفتی ، میاد یه سری قرص و كپسول بهت می ده . می گه سر ساعت بخور ، خوب دقت كنید بعد كه می خوای بیرون بری ، می گه : آقا ! ببخشید ، در ضمن خربزه هم نمی خوری ، چیزهای سرخ كرده نمی خوری ، جلوی كولر و پنكه نمی خوابی ، سرد و گرم نمی شی . اگر همه این قرص ها رو بخوری اما اینهایی كه بهت گفتم انجام ندی ، دردی از تو دوا نمی شه .

اگر انسان پرهیز نكنه ، این اشكها و ‌عزاداری ها ، به حال اون هیچ اثری نمی كنه .

امروز خیلی عالی هستی ، اما فردا می ری جلوی باد معصیت و سرما می خوری . شیطون هم فقط همین رو می خواد . وقتی ناپرهیزی كردیم ، خیلی خوشحال می شه ، می دونه كه دیگه با این كار ما ، خیلی كارش راحته .

امشب میای مجلس ، خیلی راحت می تونی گریه كنی ، فردا باز میای ، ترك معصیت هم می كنی . در واقع این ترك معصیت تو ، باعث می شه كه خداوند یك قدم بیشتر به دلت نزدیك بشه .

 

+ و بعد ارتباط قلبی با خدا ؛ آیه شریفه رو دقت كنید : اونهایی كه ایمان دارند ، وقتی اسم خدا میاد ضربان قلبشون بیشتر می شه و قلبشون تكون می خوره . بعضی وقتها كه به خدا فكر می كنیم عقلمون حركت می كنه می گه : ها ! خدا بزرگه ، عظیمه ، بشین فكر كن اما اونها كه ایمان واقعی دارند و به خدا فكر می كنند ضربان قلبشون بیشتر می شه . انسان نسبت به معشوق قلبی كار می كنه نه عقلی . اسم خدا كه میاد ضربان قلبش بیشتر می شه . می گه : تا می گن خدا ” وجلت قلوبهم ” قلب نرم می شه ، قلب می لرزه .

اگر كه احیاناً در مسیر عبادتها داری با خداوند ركعتی و كیلویی حساب می كنی بیا بی زحمت توی همین معیارهایی كه داری ، دو گرمش رو هم قلبی حساب كن ، یواش یواش عادت می كنی . از همین الان نماز كه می خوای بخونی ، بسم الله رو قلبی بگو ، حالا باز اگه برای بقیه نماز حواست پَرت شد اشكالی نداره ، حالا چهار روز بسم الله رو قلبی بگو ، از فرداش الرحمن الرحیم رو هم اضافه كن . همین جوری كم كم ، تمام نمازت رو قلبی بخون . دقیقاً مثل یه آشنایی كه داری باهاش سلام علیك و تعارف می كنی . یادته چطوری با همه شوق می گی : سلام علیكم !! احوال شما ؟!  بابا كجایی ؟

توی تمام عمرت یه بار این طوری با خدا صحبت كردی ؟

الان تو چند سالته ؟ 60 سالته ؟ 90 سالته ؟ البته توی این زمونه كه كسی عمرش به 90 سال نمی كشه ، همه عمرها 60 ، 70 ساله شده . آقا ! دارالرحمه شیراز آمار متوسط سن مرگ كسانی كه سال 81 از دنیا رفته بودند رو داده بود ، شاید باور نكنید ولی متوسط سن مرگ و میر توی شیراز 35 سال بود ، اصلاً نه جنگی در كار بوده نه چیزی ، كه بگیم جوونها توی جنگ كشته شدن و آمار بالا رفته . پس مراقب باش . 

“ چندین جوان مه جبین كه خفته اند زیر زمین  

باور نداری رو  ببین ، رفتند و ما هم می رویم ”

 بعضی از وقتها كه از جلو مسجد رد می شم ، می بینم مجلس ختم هست ، یه عده ای سیاه پوش ، خیلی عادی ، دستها رو روی سینه گذاشتند و ایستادند . به خودم می گم : حالا حتماً نفر اول به خودش می گه : اُه ! چه شلوغ شد ؟ نفر دومی می گه : امشب غذاهه رو چكارش كنیم ؟ به هر حال آبرو داریم ، نفر سومی می گه : معلوم نشد این ارث بابامون كجا رفت ؟ طفلك باباهه هم داره زیر خاك می پوسه ، اینها هم هیچ كدوم به فكرش نیستند .

ما در مسیر رسیدن به خدا چون با منبع عظمت سروكار داریم ، بعضی وقتها یه مقداری هول می شیم ، دست و پامون رو گم می كنیم .

+ یه روایت دیگه ، می گه : شیطون همه راهها رو برات چك می كنه . اصلاً از 13 ، 14 سالگی تو رو می ندازه توی راهها و دامهای دنیا . می ری توی دام شهوت ، می ری توی دام مقام . همه دامها رو چك می كنه وقتی كه از همه فرار كردی و قبول هم نكردی كه توی دام بمونی ، میاد برات یه دام پیدا می كنه به نام دام ارتباط با خداوند ، دام معنویت .  اِه ! مگه می شه ؟! خوب دقت كنید : اسم این دام ، دام تحیر هست ، یعنی تو رو توی این دام سرگردون می كنه . امام معصوم می فرماید : كافی است برای شیطان كه در مسیر ارتباط با خداوند از این مكان به اون مكان منتقلت كنه . یك روز اهل منبر هست ، ( معرفت ) یك روز اهل عشقه ، (سینه زنی ) یك روز اهل زیارته ، یك روز اهل قرآنه . یك روز اهل مكتبه ، یك روز عارفه ، یك روز فیلسوفه ، یك روز تكلیفه . یك روز فلان . هر روز اهل یك جایی هست . یك راهی رو بگیر و تا آخرش برو . یك روز معرفتی هست ، یك روز محبتی هست . آقا ! یه مسیر رو بگیر و توی این مسیر همه رو در نظر بگیر . از هر كدوم یه تكه رو برای خودت انتخاب كن . بسم الله الرحمن الرحیم بگو و وارد مسیر بشو ، بگو من توی این مسیر می خوام برم تا به خدا برسم . هی ماشین عوض نكن ، انسانی كه در رفتن به سوی خداوند دائم داره وسیله نقلیه عوض می كنه این انسان به هیچ جا نمی رسه و شیطان هم خیالش راحته . می گه : بذار حیران باشه ، بعد آخرش هم بهش می گه : آقا ! بیا در خونه خودم . آخر حیرت ، مقام شیطان هست .

اونقدر سراغ دارم كسانی كه افراط می كنن ، دائم اهل ذكر و فلان و... هستند ، بعد هم تماس می گیره به من كه : آقا خسته شده ام . می گم : مگه چند سالته ؟ می گه : 35 سال .             ـ خُب وضعیت زندگی چطوریه ؟ ـ ازدواج نكرده ام . ـ چرا ؟ ـ خُب دیگه ، ما توی مسیر معرفت نفس و عرفان و اینجور چیزها بودیم . ـ همینه دیگه ! پیغمبرت بیشتر از تو به این چیزها علاقه داشت ، چرا افراط می كنی ؟

یا مثلاً می گن : ازدواج ، بال های پرواز آدم رو می بنده . خیلی خُب آقا دیدم كه چقدر پرواز كردی ؟ بابا ببین معصومین (ع) چكار می كنند ، ما شیعه هستیم ، امام داریم ، شیعه از این بابت كه امام داره سربلنده . اصلاً مقام حیرت برای شیعه توهینه . دختر یا پسر جوون با كارهای عجیب غریب ، دل پدر و مادر رو خون می كنن كه چی ؟ می خوان به خدا برسند . داداش من ! این حیرته . مسیرت رو انتخاب كن .

خیلی مراقب باشید كه به این مقام حیرت نرسید . می دونی چرا حیرت مشكل داره ؟ آیه 2 سوره انعام می فرماید : ” كل الذی استهوته الشیاطین فی الارض و الحیران ” یعنی شیاطین در زمین یك عده رو حیران می كنند و به دلیل این كه حیران هستند پدرشون رو در میاره . اصلاً آدم متحیر نمی تونه تصمیم بگیره . خُب به هیچ جا نرسیده چه تصمیمی بگیره ؟ آدم متحیر نمی تواند تصمیم بگیرد !!  

داره برای كنكور می خونه ، هنوز تصمیم نگرفته كه كدوم رشته رو بزنه ، آخرش هم قبول نمی شه . بابا ! یه رشته رو بگیر ، روی ضریب های درسیش مایه بذار . همون رو قبول شو و برو دیگه . ماها كه برای همه چیز خلق نشدیم . هر كسی باید دنبال یه چیزی بره .

یه حاجی هست هیچ سوادی هم نداره ، یه راه محبت رو انتخاب كرده ، به همه جا هم رسیده . یك راه رو انتخاب كن برو . یه راهی كه توی اون همه چیز باشه .

+ و اما میان بر ، میانبرِ رسیدن به خداوند : می فرماید : ( سوره ص آیه 33  ) اونهایی كه با یك قلبی میان كه اهل اِنابه هست ، اون اشك ، یك خصوصیاتی داره . بالاترین خصوصیتش اینه كه : این اشك فریاد دله ، این اشكه كه به درد می خوره ، نه هر اشكی .

وقتی اومدن پیش معاویه ( كه خودش هم در بستر بود ) و بهش گفتن : آقا ! مژده ! امیرالمؤمنین (ع) كشته شد . عصبانی شد و گفت : به كی داری مژده می دی ؟ این هم شد مژده ؟ ( این دل معاویه بود كه صحبت كرد نه عقلش ! ) گفت : علی (ع) كشته شد اون وقت شما به من مژده می دید ؟! برید به همه بگید خوشحال باشند ،‌ هر كاری كه می خوان بكنند ، عدالت از جامعه برداشته شد . اون روز معاویه نشست گریه كرد . اما این گریه ها آیا ارزش داره ؟ آیا اون گریه به زور تو ، توی مجلس امام حسین (ع) ارزش داره ؟ گریه می كنی تا آقا یه چیزی بهت بده . یعنی امام حسین (ع) ، اینقدر قسی هست كه منتظره تو گریه كنی تا یه چیزی بهت بده ؟ یا می خوای گناهات پاك بشه ؟ یعنی آقا اینقدر قسی هست  كه برای اینكه تو گناهت پاك بشه ، احتیاج به گریه زوركی تو داشته باشه ؟

به آقا بگو : آقاجون ! من رو ببخش . گناه های من رو پاك كن . اون كریمه ، كریم وظیفه خودش رو می دونه . بابا ! گریه رو بذار خودش بیاد .  اون اشكی ارزش داره كه فریاد دل باشه . اصلاً لازم نیست براش برنامه ریزی بشه . بذار دلت گریه كنه . با عقلت برنامه ریزی نكن . ببینید چه بساطی شده ؟ گریه ها هم عقلانی شده . آقا كه به این چیزها كار نداره خودش كریمه .

انابه ، به دو شكل هست ، یكی انابه ظاهری و دیگری انابه قلبی . ظاهری ، همون فریادی هست كه به صورت سرازیر شدن اشك خودش رو نشون می ده . اما ببینیم انابه قلبی چیه ؟ روزی جابر ( یكی از یاران باوفای حضرت باقر (ع) ) مریض شد ، حضرت باقر (ع) به عیادت او آمد . فرمود : جابر ! چطوری ؟ عرض كرد : آقا ! در حالتی هستم كه بیماری را از سلامتی و مرگ را از زندگی بیشتر دوست دارم . حضرت فرمودند : این انابه قلبی است .

خیلی خوبه كه انسان یه جوری با خداش طی كنه كه همیشه قلبش آماده باشه . خوش به حال اونی كه تا آخر عمرش بچه بمونه . بچه ها یك خوبی دارند ،‌ خیلی زود شاد می شن و خیلی زود اشك شون جاری می شه . خوش به حال اونی كه اشكش توی آستینش هست . خوش به حال اونی كه اینقدر دلتنگ یار هست كه تا نام یار رو میارن ، دلش می لرزه . من كسی رو می شناسم كه اسم آقا امام زمان (عج) رو نمی تونه به زبون بیاره ، خیلی هم جوون هست ، وقتی كه می خواد با  من صحبت كنه ، می گه : از اون بنده خدا ، یه روایتی ، چیزی بگو  ! می گم : كدوم بنده خدا ؟! می گه : همون بنده خدا دیگه ، می گم : آهان ! از آقامون ؟ تا می گم : ‌آقامون ،
می بینم می زنه زیر گریه ! به خودم می گم : بابا ! این كیه دیگه ؟ اصلاً نمی شه اسم آقا رو جلوش آورد .

خوش به حال اونهایی كه اینقدر به این ذوات مقدسه نزدیكند كه حتی نمی تونن توی حرم برن .  اگه توی حرم برن ، می میرند ! 

اینكه فرمودند : وَ قَبْرُهُ فی قُلُوبِ مَنْ والاه ” قبر ما توی دل اونهایی هست كه ما رو دوست دارند ، همینه . یه روایتی هست كه جدیداً یه مدت روی بورس اومد و یه مقدار دعوا هم به خاطرش شد ، و بعد هم هیچ كس نیومد درباره اش توضیحی بده . اون هم این حدیث هست : “ اكثر اهل الجنّه اَلْبُلْه ” اكثر اهالی جنت بُلْه هستند . ببینیم این “ بُلْه ” یعنی چی ؟ بُلْه یعنی نادان . خُب یه بنده خدا این روایت رو بلند كرد و گفت : این چه دینِ مسخره ای هست كه می گه : اكثر اهل بهشت از نادانها هستند ؟و من خیلی دلم سوخت با خودم گفتم : كاش قبل از این كه این جمله در سطح كشور مطرح می شد ، با  یه جوجه طلبه ای مثل ما زنگ می زدند و می گفتند : كه آقا ! ما می خوایم این طوری بگیم ، نظر شما چیه ؟ شاید من یه توضیحی داشتم . ای كاش وقتی می خواستیم روایت بخونیم حداقل می رفتیم توی كتاب لِسان العرب ، معنای “ بُلْه ” رو یك نگاهی می كردیم ، شاید به این معنایی كه فكر می كنیم نباشه . این روایت ، اتفاقاً یكی از اون روایتهایی هست كه من خیلی دوست دارم . “ اكثر اهلِ الجنه البُلْه ” . “ بُلْه ” یعنی خوش باور ، یعنی اونهایی كه به خدای خودشون خوش باورند . اونهایی كه وقتی به خدا می رسند ، حسن ظن دارند . بُلْه یعنی اونهایی كه در ارتباطتشون با آقا امام رضا (ع) خیلی خوش باورند . راحتِ راحت ! می گه : خدایا ! تو به من نگاه كن ، به زشتی من نگاه كن .

رفت خدمت یكی از معصومین (ع) عرض كرد : سلام علیكم ، آقا من فقیرم ، یه 40 ، 50 هزار درهمی به ما بدید ! آقا هم فرمودند : بهش بدید . نفر بعدی اومد ، گفت : آقا ! یه محبتی به ما بكنید ، ما بیچاره ایم ، بدبختیم . گفتند : مشكلت چیه ؟ گفته بود : مشكل كه خیلی دارم ، یه چیزی به ما بده . فرمود : چقدر ؟ گفت : هرچقدر خودتون می تونید ، 100 درهم ، 200 درهم . آقا فرمودند : 100 درهم بهش بدید . وقتی كه رفت یكی از غلامها گفت : آقا ! اون یكی اومد گفت 40 ، 50 هزار درهم بده ، فوری دادی ، اما این یكی گفت : 100 درهم ، 200 درهم ، شما 100 درهم بهش دادی ؟! گفت : به همون اندازه ای كه مردم از من توقع دارند بهشون می دم . اون یكی وقتی می اومد ، با خودش گفت من دارم می رم پیش معدن كرم . 40 ، 50 هزار درهم براش چیزی نیست . اگه 2 میلیون درهم بخوام ، باز هم به من می ده . من اینقدر لازم دارم ، به خانواده اش هم گفته بود من می رم سریع40 ، 50 هزار درهم از امام می گیرم و میام . اما این یكی گفته بود من می رم به آقا التماس می كنم ببینم آقا یه 100 درهم ، 200 درهمی به من می ده یا نه ؟ ( ببینم می ده ؟! )

با این نیت می خوای بری توی حرم ؟ بهت نمی ده . با این نیت می خوای بری در خونه امام رضا (ع) ؟ نمی ده . بُلْه باش ! آخه اینها كه عالم و آدم دستشونه ، برای اینها كه این حرفها چیزی نیست .

می گفت :  یه نفر توی حرم نشسته بود گریه و زاری كه : آی امام رضا (ع) ! 2000 تومن به من بده . بدهكارم ، فلانم ، گریه برای 2000 تومن ! یكی بغل دستش ایستاده بود گفت : داداش ! بیا اینجا این دو هزاری رو بگیر برو ، من دومیلیون چك دارم . برای 2000 تومن نشستی اینجا ؟ زشته این چیزها رو از امام رضا(ع) بخوای . بعضی وقتها جدی ما خیلی توقعاتمون از امام رضا (ع) پائینه . توقعت رو بیار بالا ، حالا اون دو هزار تومن رو هم بخواه ، اما بیا بالا . بگیر ، همه چیز رو بگیر و برو . نه تنها توی حرم امام رضا (ع) ، هرجایی كه بودی ، هرجایی كه به این ذوات مقدسه توسل كردی ، همه چیز رو بگیر . همه چیز رو بگیر و برو ! مراقب باش كه یك وقت حاجاتت مثل حاجات بچگی هات نباشه ها ! یادتونه ما توی بچگی هامون چه حاجت هایی داشتیم ؟ مراقب باشیم كه در خونه امام رضا (ع) بزرگ شده باشیم . من خودم وقتی بچه بودم نذر كردم كه 12000 هزار تا صلوات بفرستم تا یه تلویزیون برای خودم داشته باشم برای اینكه هر وقت دلم خواست بابام بذاره تلویزیون نگاه كنم . 

وفَدَتْ عَلَی الكریمْ بِغَیرِ زادٍ         مِنَ الْحَسَناتِ وَ الْقَلبِ الْكَریمِی

وَ حَمْلُ زّاد اَقْبَحُ كُلّ شَیءٍ           اِلی الْكانَ الوُفودُ عَلَی الْكَریمِی

می گه : وقتی پیش كریم می ری خیلی زشته كه چیزی با خودت ببری . وقتی كه یه جا مهمونی می ری خیلی زشته كه با خودت نون و گوشت ببری ، وقتی كه صاحب خونت كریمه ، زشت ترین كار برای تو این هست كه وقتی به حرم آقا علی بن موسی الرضا (ع) می ری با اون وفور نعمتی كه توی حرم هست و اون دریای كرمی كه توی حرم هست ، چیزی با خودت ببری . برو اونجا ، بگو آقا ! من افتخارم اینه كه دست خالی اومدم . ” اَلْفَقْرُ فَخْرِی ” افتخارم اینه كه چیزی ندارم ، دستم خالیه . اگه چیزی هم توی دستت هست ، دستت رو بتكون كه چیزی داخلش نباشه . هیچی ! اصلاً وقتی به گدا چیزی می دن كه به قیافه اش بخوره گدا هست . برو اونجا بگو : آقا ! ببخشید ، من قرار نیست امروز بیام اینجا حساب و كتاب نماز و روزه هام رو بكنم ، نه ، من اصلاً اینها رو ندارم ، اومدم از تو بگیرم . قرار نیست از ما سؤال كنی تو چی آوردی ؟ ما هیچ چیز نیاوردیم .

یه روز سه تا رفیق از راه دور می رن حرم آقا امام رضا (ع) . به اون صورت چیزی هم با خودشون نبرده بودند . بعد یكی از خادمها ، آقا امام رضا (ع) رو در عالم خواب می بینه ، حضرت به ایشون می فرماید : برو فلان صحن ، سه تا جوون اونجا نشستند ، مهمون من هستند ، اینها رو با خودت ببر خونه ، ازشون پذیرایی كن . این سه ، چهار روزی كه اینجا مهمونند ، با خودت حرم بیارشون . روز چهارم هم برمی گردند به شهرشون . وقتی خواستند برگردند ،  برو به اون جوونی كه پیرهن سفید داره بگو : دیدی امام رضا (ع) بی معرفت نیست ؟

می گفت : وقتی بهش گفتم ، دیدم گریه كرد . گفتم : جریان چیه ؟ گفت : هیچی اومدیم توی حرم ، به امام
رضا (ع) گفتم : با وفا ! این رسم معرفته ؟ ما مهمونت هستیم ، جا نداریم ، پول هم نداریم . همین !

اشكال ما اینه كه زبون مون حرف می زنه . اگه دل ما صحبت كنه ، كولاك می كنه .

اگه به امام رضا (ع) ، یه دونه با وفای خوب بگیم دیگه همه چیز حله .

تعریف می كنند ، زمان رژیم گذشته ، طرف مست بود ، عَرَق گیرش نیومده بود ، رفته بود توی حرم ، گفته بود : آقا ! ما شراب گیرمون نیومده ، نوكرتیم ، ما رو یه پیاله عرق مهمون كن !! ( ببینید این واقعاً‌ توهینه  ) بعد
می گفت : یه خادمی اومد دست گذاشت روی شونه هاش ، گفت : این پول رو آقا داده ، اما گفته : تو رو به جون مادرمون فاطمه (س) ، با این پول گناه نكن ! آدم شد .

یعنی اگر می خوای عرق بخوری ، برو بخور ، ولی بخاطر مادرمون ، با این پول گناه نكن ، اینها اینند .

خیلی وقتها می ره توی حرم ، اصلاً معلوم نیست چی می گه ، آقا ! كجایی ؟ ما تو رو نمی بینیم ، و... بذارید یه مقدار از حضور صحبت كنیم . گاهی وقتها ما فكر می كنیم زیارت یعنی اینكه ما زیارت جامعه كبیر رو 4 ساعت ، 5 ساعت روی پا بایستیم و بخونیم . ممكنه كسی بره توی خود ضریح ، در رو هم روش ببندند ، قُرق كنند ، رو به روی سنگ قبر 5 ساعت زیارت جامعه كبیره بخونه ، اما زیارت نكرده باشه و ممكنه كسی كه در اون ور دنیا ، یك لحظه دلش بشكنه و زیارت كنه .

گفتند : زیارت “ حضورُ الزائر عندَ المَزور ” یعنی وقتی كه زائر و كسی كه زیارت می شود ، هر دو با هم حاضر باشند . به این می گن : زیارت . و این زیارت یك حالت قلبیه . نمی دونم چه جوری می شه این رو گفت . گفتم :

درسی نبود هر آنچه در سینه بود ، یه چیز قلبیه . دیروز نشد به حرم برم ، دیروز رفتم سمت جاده قوچان . اونجا بچه ها یه ایستگاه صلواتی زده بودند و داشتند به زائرایی كه پیاده به زیارت آقا (ع) می یومدند ، سرویس می دادند . خدا خیر بده به مردم ما . چقدر من خوشحال شدم وقتی دیدم كه این عده بودند و به این فرشته های باقی مونده در روی زمین  سرویس می دادند و چقدر ناراحت شدم وقتی كه دیدم  از این همه ایستگاه صلواتی كه زده بودند یكیش دولتی نبود و خدا پدر شما مردم رو بیامرزه كه آخر معرفت شمائید و الحمدلله رب العالمین كه هیچ وقت چشم مون به هیچ جای دیگه نخواهد بود ، چون مردم خوبی داریم . آقا ! عجب مردم خوبی داریم . طرف مهندس بود ، نماز نمی خوند ، ولی از ماشین آخرین سیستمش اومد پائین و دست اینها رو بوسید . خیل جمعیت ، به حدی زیاد بود كه از ورودی مشهد جمعیت همین طور پشت سر هم داشت می اومد . رفتم ببینم اینها كی هستند ؟ پیرمرد و پیرزنند ؟ دیدم نه ،‌ كوچیك ، بزرگ ، دكتر ، مهندس ، دختر ، پسر ، كارمند ، از همه قشری بودند . یه مادر بچه شیرخواره اش رو توی پلاستیك پیچیده بود ، چون از طرف مشهد باد می اومد ، داشت عقب ، عقب می اومد ، اینقدر سوز سرما زیاد بود . با پاهای تاول زده . چه چیزهای عجیبی می دیدی ؟! من یه 20 دقیقه وایسادم ، فقط به اینها نگاه كردم ، نمی دونستم چی بگم ، من خودم فكر می كردم دیگه آخر عاشقی هستم ، اما دیروز جلوی اینها لُنگ انداختم . گفتم : بابا ! اینا دیگه كی اند ؟! یه قیافه هایی كه اگر جای دیگه ای می دیدی ، می گفتی ، این الان داره می ره كه بره پارتی . حتی كسانی رو دیدم كه از ارومیه پیاده اومده بودند . كمترین اینها 6 ، 7 روز توی راه بودند ، اصلاً‌ می دونی 100 كیلومتر پیاده روی یعنی چی ؟ پدر آدم در میاد ، شاید بگی حالا اگه خسته شدیم ، می شینیم ، ولی ارتباط و اصطكاك پا و كفش تا یك چند كیلومتری باهات راه میاد ، بعد دیگه پاها شروع می كنه به تاول زدن ، با درد باید راه بری . وقتی اینها توی اون ایستگاه امدادی ، كفش هاشون رو در می آوردند ، اصلاً وقتی این پاها رو می دیدی دلت ریش می شد ، می گفتی : خُب آقا ! تو مگه دیوانه ای ؟ سوار ماشین می شدی ! ماشین رو خلق كردند كه سوار بشی . مگه خُلی ؟ چرا پیاده میای ؟ می بینی آروم یه نگاهی می كنه . هیچ وقت یادم نمی ره زمان جنگ یكی از دوستان شهید دستاش در اثر كار توی میدون مین ، داغون شده بود ، تاول زده بود ، دستش رو گرفتم ، گفتم : چیه ؟ آش و لاش شدی ! گفت : سوخته عشقه ! مثل پروانه ، دیدی وقتی كه بالهاش می سوزه عشق می كنه ؟

از پیرزنه پرسیدم : مادر جان ! چند سالته ؟ گفت : 60 سال ، گفتم : خُب آدم 60 ساله راه رفتنش مشكله ، از كجا اومدی ؟ گفت : از بندر تركمن ! خیلی راهه دیگه ، گفتم : چند روزه توی راهی ؟ گفت : 12 ، 13 روزه . گفتم : خُب چرا با ماشین نیومدی ؟ گفت : به دو دلیل : 1 ـ پول نداشتم . 2 ـ دوست دارم امام رضا (ع) این جوری من رو زخمی ببینه !

یه پیرزن داره درس عشق می ده . باور كن ، توی این سفر از زیارت كردنِ خودم خجالت كشیدم ، جدی خجالت كشیدم . توی خیابون داشتم رد می شدم ، دیدم یه كاروانی داره میاد ، از بچه های سمنان بودند ، جوان هم بودند ، فكر می كنم كاروان دانشجویی بودند ، آقا ! احساس كردم اینها راه نمی رن ، دارند پرواز می كنند ، اصلاً احساس كردم یه تكه بال ملائكه زیر پاهای اینها هست ، دارند روی این بال ، آروم آروم میان جلو . خیلی خوشم اومد ، اصلاً فضا من رو گرفت ، گفتم : برم فلكه زید ، اونجایی كه می دونم وقتی كه می پیچند ، یه دفعه گنبد رو می بینند . اونجا توی ماشین باشم ، شیشه رو پائین بكشم ، وقتی رسیدند ، من هم توی حال معنوی اونها باشم . رفتم ایستادم ، اینها اومدند . نمی دونید ! جدی جاتون خالی ، من خدا رو شكر می كنم . به محض اینكه اینها رسیدند جلوی گنبد ، خود به خود همه به خاك افتادند . یعنی تا گنبد رو دیدند ، ریختند روی زمین . یك لحظه من احساس كردم امام رضا (ع) همون جا اومده ایستاده ! چنان بوی عطری از ملكوت همه جا پیچید ، اصلاً نه روضه ای ، ‌نه مداحی ای ، نه چیزی ، دیدم چنان این دختر و پسرها ضجه می زدند و گریه می كردند ، گویا همین الان دارند آقا رو می بینند . به این می گن : زیارت . این احساس حضور می چسبه . یاد اون روایتی افتادم كه می فرماید : برخی از میهمانهایی كه میان ، ما اینقدر دوستشون داریم می دویم می ریم ، جلوتر استقبالشون ، قبل از رسیدن به حرم ، بغلشون می كنیم . این حضوره ، این حضور قلبیه . آدم باید با دلش بره زیارت . آدم باید دلش خاطرخواه امام رضا (ع) باشه . اون كسی كه یك عمر با اسم امام رضا (ع) صفا كرده اصلاً به مجلس هم كه می ره روضه نمی خواد ، یه وقتی آقا امیرالمؤمنین (ع) به سلمان و جندب فرمودند : ( خوب دقت كنید ! ) “ یا سلمان و یا جُندب ! اِنّ میّتنا لَمْ یمُت و غائبَنا لَمْ یَغب و اِنَّ قُتَلانا لَم یقْتَلوا ” ای سلمان و ای جُندب ! ما 14 معصوم ، اون هایی كه ازمون مردند ، نمردند ، اونهایی كه غائب هستند از ما ، غائب نیستند و اونهایی كه از ما كشته شدند ، كشته نشدند . ” در زیارت جامعه هم این نكته ذكر شده . “ وَ ارواحُكُم فی الْاَرْواح ، وَ اَجْسادُكُمْ فِی الْاَجْساد وَ نُفُوسُكُم فِی النّفوس... ” می فرماید : “ ما هستیم ! ”

لذا وقتی امام زمان (عج) میاد ، اغلب ماها ، می گیم : اِه ! این آقا امام زمانه ؟! این كه ما قبلاً دیدیمش . اِه ! توی فلان مجلس یادته بغل دست ما داشت گریه می كرد ؟ این ، همونه .

در روایت هست كه می فرمایند : گرچه شماها دلتون زیاد برای ما تنگ نمی شه ، اما ما دلمون برای تك تك شماها تنگ می شه . محاله به شما سرنزنیم ! چكار كنیم ؟ ما رو می بینید ولی نمی شناسید . ما سلام می كنیم ، اما شما جواب نمی دید ! خُب چكار كنیم ؟

زمان جنگ من توی لشكر 11 امیرالمؤمنین (ع) ایلام مأمور بودم ، یه روز با فرمانده تخریب لشكر توی ماشین نشسته بودیم ، می خواستیم از ایلام به طرف مهران بریم توی مسیر هر كی رو می دید سوار می كرد . پشت ماشین هم پُرِ پُر بود و از ظرفیت عادی خارج شده بود ، گفتم : حاج آقا !  بسه دیگه ، برای اینها خطرناكه . گفت : نه ، من هر كی ببینم سوار می كنم ، گفتم : چرا ؟ گفت :‌ خُب ، دیگه !! خیلی اصرار كردم كه دلیلش رو به من بگه . بالاخره بعد از این كه قول گرفت كه ماجرا رو جایی تعریف نكنم ، دلیلش رو گفت :

می گفت : یه روز از مهران به سمت دهلران می رفتم از اون جاده خطرناكی كه امنیت نداشت و محل رفت و آمد منافقین بود . اونجا دیگه باید كمتر توقف می كردی ، خیلی از اونهایی كه كنار جاده می ایستادند ، دام بودند . یك لحظه دیدم كنار جاده ، یه نفر داره دست تكون می ده : ـ مستقیم ! دهلران !  من رد شدم ،  یه 200 متری كه رفتم ، با خودم گفتم : توی این بیابون ، یه نفر تنها ، كنار جاده چكار می كنه ؟ بعد بیشتر دلهره من رو گرفت ،  ولی شك كردم ، می گفت توی آئینه كه نگاه كردم ، دیدم از فاصله 200 ، 300 متری یه مهری از این چشمها داره من رو دیوونه می كنه . دنده عقب گرفتم ، در رو باز كردم . گفت : سلامٌ علیكم ! یه مرتبه تا گفت : سلامٌ علیكم ، دلم ریخت . بعد می گفت : دو تا دستش رو آورد جلو و به من دست داد ! گرمای دستش داشت دیونه م می كرد !  خدایا ! این كیه ؟! به راهمون ادامه دادیم . اصلاً پام روی گاز بند نمی شد ، همین طوری كه داشتم می رفتم ، دیدم كه آروم ، آروم داره ذكر می گه . اما وقتی داشت ذكر می گفت ، احساس كردم فرمان ، كلاج و دنده و صندلی و هرچی توی ماشینه داره ذكر می گه . ( وقتی این خاطره رو تعریف می كرد همه صورتش پر از اشك بود ) جلوتر رفتیم ، دیدم دستش رو گذاشت روی شونه هام ، گفت : خسته نباشی رزمنده ! می گفت : به دلم برات شد ، یه دفعه دست انداختم ، دست آقا رو گرفتم و بوسیدم . دیدم دستش رو نكشید و همون طور نگه داشت . دستش رو گذاشت روی پاش . گفتم : شما از كدوم لشكرید ؟ گفت : من از لشكر خدا هستم ! گفتم : آقا ! شما تنها توی این بیابونها چكار می كنید ؟ گفت : من هر وقت دلم می گیره میام توی بیابون ها . ( الله اكبر ! ) گفتم : آقا ! اسمتون چیه ؟ از كدوم شهرید ؟ ( مثل اینكه من خیلی داشتم خِنگ بازی در می آوردم ، آقا هم داشت رسماً به من آدرس می داد ) گفت : من مال سامرا هستم ،‌ نمی شناسی ؟! گفتم : شما عراقی هستید ؟ گفت : یه نگاهی به من كرد و ‌گفت : بی معرفت !  دیگه آقات رو هم نمی شناسی ؟! اونجا دیگه دست و پام هول شد . ماشین رو كنار زدم و به دست و پاش افتادم . گفتم : آقا ! بازم می شه شما رو ببینم ؟ گفت : آره ، می بینی ! گفتم : كی ؟ گفت : به زودی می بینی . دیگه داشت می رفت ، گفتم : آقا چه جوری ؟ گفت : بذار یه مژده بهت بدم ،‌ دل مادرم فاطمه (س) برات تنگ شده ، همین روزها صدات می زنه ! ( ایشون 20 روز بعد از این كه ماجرا رو برای من تعریف كرد شهید شد . خیلی اصرار كرده بود كه به كسی نگم ، بعد شهادتش ‌ این اولین بار هست كه دارم اینجا این قضیه رو می گم . این بار هم دیگه به دلم افتاد كه بگم . ) احساس حضور اینه .

می دونی كی احساس حضور می كنه ؟ اون جوون دانشجویی كه توی شیراز ، ساعت 12 شب ، كنار یكی از فلكه ها ایستاده و سیگار می فروشه . با ماشین داشتم رد می شدم . تعجب كردم ، زدم كنار ، دانشجوی فوق لیسانس بود ! می شناختمش . گفتم :‌ آقا ! داری چكار می كنی ؟! گفت : شما خبر ندارید من الان 5 ماهه كه دارم اینجا از شب تا صبح سیگار می فروشم ، برای اینكه پول یك بار رفتن به حرم امام رضا (ع) رو جور كنم .

می دونی كی در حرم امام رضا (ع) احساس حضور می كنه ؟ یكی از خواهرها تعریف می كرد می گفت : دیدم یكی از دختر خانمهایی كه برای ثبت نام مشهد اومده ، اینقدر دستاش آش و لاشه كه گویا با اسید ، این دستها رو سوزوندند . گفتم چرا اینطور شده ؟ گفت : شش ماه قالی بافی كردم ، برای اینكه به حرم امام رضا (ع) برم .

اینها قدر می دونند . اینها احساس حضور می كنند ، اینهایی كه با درد زیارت رو می گیرند ، احساس حضور
می كنند ، نه من و تو كه آقا هی دعوتمون می كنه . آقا ! من نمی دونم تو چرا اینقدر ما رو دعوت می كنی ؟ مگه ما چی داریم ؟ از ما زده نشدی ؟ بهمون نمی گی برو گمشو ؟

حالا از زبون مشهدی ها بگم : می خواد مثلاً عید نوروز برای سیاحت از شهر بره بیرون . با خونواده و زن و بچه سوار ماشین می شه ، راه می افتن . می ره توی جاده خروجی مشهد . یه 10 ، 20 كیلومتر كه رفت ، می بینه دلش گرفت . چی شد ؟ یه دفعه دلش برای این آقایی كه سال به سال بهش سر نمی زد می گیره ، بله همسایه همینه دیگه . دلش گره خورده ، لذا وقتی كه توی تابوت هم می ذارنش ، می بینه خود به خود سر تابوت به سمت حرم می ره . چون توی اون سفر هم دلش می گیره . خصوصیات خوب همسایه بودن اینه كه توی سفر آخرت هم موقع حركت دلش می گیره . ملائكه ها می گن : دلش برای چی گرفته ؟ می گن : آقا ! بوی امام رضا (ع) میاد ، مثل اینكه دلش برای امام رضا (ع) تنگ شده . الله اكبر !

خانم شهید مطهری (ره)‌ نقل می كنه ، ما یه همسایه ای داشتیم در تهران كه اصلاً خانواده خوب و مذهبی نبودند . یه روز خانم همسایه اومد گفت : ما راهی مشهد هستیم ، اگه كاری ، چیزی دارید براتون انجام بدیم . گفتیم برای چی می خواید برید مشهد ؟ گفت : برای تفریح ، گفتند مشهد نقاط دیدنی داره ، می خوایم بریم ببینیم . گفتم : به سلامت ، خوش بگذره !  گفتند : چیزی لازم ندارید براتون بیاریم ؟ گفتیم : نه ، خیلی ممنون . رفت و برگشت ، بعد از 10 روز دیدم در خونه رو می زنند ، در رو باز كردم ، دیدم یه خانم چادریه با چشمهای قرمز ! تا من رو دید ، بغلم كرد .‌ گفت : بابا ! این چه امام رضاییه شما دارید ؟! گفتم : چی شده ؟ گفت : ما رفتیم اونجا تفریحاتمون رو كردیم ، همه جا رو گشتیم . دیگه كم كم می خواستیم برگردیم ، از جایی رد می شدیم یه دفعه به یه خیابونی رسیدیم كه گنبد امام رضا (ع) مشخص بود . گنبد رو كه دیدم ، از همون دور سلام كردم ، دیگه روم نشد كه سلام نكنم . بعد هم گفتم : بریم هتل بخوابیم و فردا صبح برگردیم . شب رفتیم هتل ، خوابیدم امام رضا (ع) اومد توی خوابم . گفت : وَ علیكم السلام ! گفتم : ببخشید ! قضیه چیه ؟ گفت : هیچی سلامم كردی ، الان اومدم جواب سلامت رو بدم ، گفتم : آقا ببخشید ما 10 روزه كه اینجا هستیم ، اونقدر بی معرفت بودیم كه یه زیارت نیومدیم ، دیروز هم همین جوری سلام دادم . گفت : اونهایی كه همین جوری هم سلام می دن ، ما جواب سلامشون رو می دیم .

می گفت : گُر گرفتم . همون لحظه  با خودم گفتم تا تنور داغه نون رو بچسبونیم ! ( یه لحظه عاطفیه دیگه ) به آقا عرض كردم : آقا ! دلم گرفته . درد دارم . ( خوب دقت كنید ، مستنده . شما هم می تونید این رو اجرا كنید ) آقا فرمودند : چرا دعای ” یا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَد الْمَكاره ” رو نمی خونی ؟  (‌این دعا توی صحیفه سجادیه هست ، دعای رفع بلا و گرفتاری ) گفتم : چشم ، می خونم آقا ! بعد آقا فرمودند : التماس دعا .

به همین راحتی ! امشب برو جلو آقا بشین ، بگو : آقا ! مگه من از آهو كمترم ؟!





نام:
ايميل: