آخرین مطالب

جمعه 29 آذر 1392
12:30


از خدا تا خدا - جلسه چهارم


مناجات نامه شهید چمران رو خوندی؟ فكر می كنی چمران روی بام كعبه نشسته و

این مناجات نامه رو نوشته؟ اینقدر این مناجات نامه قوی و قشنگ و عرفانی هست اما می بینی

در حاشیه مناجات نامه با خط خودش نوشته: اكنون كه این مناجات نامه را می نویسم در طبقه مثلاً فلان،

ساختمان فلان، فلان شهر هستم و رو به خیابون نشسته ام. اونجا این طوری با خدا حرف می زنه.

چی شد كه چمران اینطوری شد؟

چی شد چمران تو نیویورك با خدا مناجات می كنه و اینقدر زیبا و بعضی وقت ها ما تو خود

حرم امام رضا(ع) هم كم میاریم؟!

مهمترین دلیلش این است كه ما بعضی وقت ها قدر خودمون رو نمی دونیم.



از خدا تا خدا - جلسه چهارم

  یا لطیف
سخنرانی حجت الاسلام سید محمد انجوی نژاد
1384
موضوع : از خود تا خدا (قسمت چهارم)

در چهارمین جلسه از بحث از خود تا خدا هستیم . امشب هم به موضوع خود می پردازیم . در جلسات قبل گفتیم كه خود یعنی چه ؟ و اینكه نگاه به خود ، نگاه به خدا رو می رسونه و اینكه اگر انسان خودش را خوب بشناسد خدا را خوب شناخته . در این جلسه راجع به ارزش انسانی كه خودش رو شناخته و مؤمن شده صحبت خواهیم كرد .

+ ارزش مؤمن : بعضی وقتها با خودم فكر می كنم كه آیا اونهایی كه ایمان می آورند و مخصوصاً‌ جوان تر هستند ، آیا می توانند در سیلابهای مختلف خودشون رو حفظ كنند ؟ و آیا واقعاً توقع بی جایی نیست كه ما فكر كنیم برادر و خواهر جوانمان با یكی دو ساعت پای منبر نشستن دیگه اونقدر قوی بشه كه بتونه وارد یك جامعه خیلی خیلی فاسدی بشه كه اصلاً از همه در و دیوارش فساد می باره و اینكه بتواند خودش را حفظ كند . آیا این توقع زیادی نیست ، ارزشهایی كه با خون ، جنگ ، باروت ، بدبختی ، به دل ما نشسته ، جوانهای امروز با چند تا منبر و سخنرانی و خاطره به اینها برسند ؟ و پایش هم بایستند ؟ آیا ما واقعاً خیلی ایده آل فكر نمی كنیم و از حقیقت به دور نیستیم ؟ آیا واقعاً اینها می توانند تحمل كنند ؟

مثلاً عرض می كنم : امروز اینجا خیلی جو خوبی هست ، مردم همه با قیافه های مذهبی نشستند ، حرف از دین می زنند ، خیلی هم خوبه ، اگر فردا این جوون وارد یك محیطی كه اصلاً اسمی از این چیزها نیست بشه ، طوری كه همه در و دیوار روش هجوم بیاورند ، برای اینكه ارزشهایش را خراب كنند ، آیا مطمئن هستیم این پایه و ریشه ای كه بهش دادیم هرچقدر هم كه همراه با معرفت  باشه ، این شخص می تونه حفظش كنه ؟ خُب كم میارن دیگه . خود ما هم ممكنه كه كم بیاریم . لذا برای اینكه انسان بخواهد یك عنصر خیلی قوی باشه ، باید یك مقداری بهش تلقین كنند . یك سری از قدرتهایش بهش گفته بشه . بهش بگن  : آقا ! تو می تونی ! اصلاً چیز بعیدی نیست . بهش بگن : مناجات نامه شهید چمران رو خوندی ؟  فكر می كنی چمران روی بام كعبه نشسته و این مناجات نامه رو نوشته ؟ اینقدر این مناجات نامه قوی و قشنگ و عرفانی هست اما می بینی در حاشیه مناجات نامه با خط خودش نوشته  : اكنون كه این مناجات نامه را می نویسم در طبقه مثلاً فلان ، ساختمان فلان ، فلان شهر هستم و رو به خیابون نشسته ام . اونجا  این طوری با خدا حرف می زنه . چی شد كه چمران اینطوری شد ؟ چی شد چمران تو نیویورك با خدا مناجات می كنه و اینقدر زیبا و بعضی وقتها ما  تو خود حرم امام رضا (ع) هم كم میاریم ؟ مهمترین دلیلش این است كه ما بعضی وقتها قدر خودمون رو نمی دونیم .

می گن : بهلول یه الاغ لنگی داشت ، از دستش خسته شد . گفت : بریم الاغ رو بفروشیم راحت بشیم . یه دلالی پیدا كرد ، گفت : آقا ! این الاغ ما رو بفروش ، شش درهم به من بدی هم راضی هستم . تو برو 10 درهم ، 15 درهم ، هرچی دوست داری بفروش . گفت : باشه . الاغ را گرفت و رفت تو بازار ایستاد فریاد زد : آقا ! این الاغ نیست ، براغِ ! این همون خری هست كه پیغمبر (ص) باهاش معراج رفت ! ملت صف بستند ، قیمت ها صد درهم ، 200 درهم ، 500 درهم ، بهلول دید : اوه ! عجب بساطی شد ، اومد گفت : آقا ! این برنامه اش چطوریه ؟! این جدی بُراغه ؟! گفت : حالا تو هیچی نگو ، گفت :  اصلاً من براغم رو نمی فروشم  . یعنی بعضی وقتها ما خودمون خبر نداریم كه چقدر مهم هستیم ، اون چیزی كه دستمون هست چقدر مهمه ؟ بیرونی ها باید بیایند ، برای ما بگن . روی سایت كانون قسمتی هست به نام حسین (ع) از نگاه دیگران . در این صفحه دیدگاه دیگران را نسبت به امام حسین (ع) نقل كردیم . بدون اینكه حتی یك نفر از اینها با دین اسلام آشنا باشند ! دیدگاههای غیر مسلمانان نسبت به اباعبدالله (ع) رو  نوشتیم . بعد آدم تعجب می كنه ، اگر چشمهات رو ببندی و تیتر بالاش رو نخونی كه این رو چه كسی گفته ، فكر می كنی مثلاً آیت الله العظمی فلانی گفته . بعد با خودت می گی : عجب ! این آیت الله ها چه مطالب خوبی از امام حسین (ع) می گیرند ؟! چون خیلی بالاتر از كلاس ماست . یعنی حتماً ، حتماً  یك كس دیگه باید بیاد اعلام كنه : آقا ! این جنس ما خیلی قیمتیه تا ماها روی این جنس بخوایم بپردازیم .

+ لذا در این جلسه می خوایم روی این مطلب بحث كنیم كه : جنس قیمتی دست ما چیه ؟ چقدر ارزش داره و چرا قدرش رو نمی دونیم .

+ خُب دلیل بحث : آدم وقتی قدر می دونه كه ارزش كار دستش بیاد و وقتی قدر دونست هیچ وقت كوتاه نمی یاد .

روایت رو خوب دقت كنید : این روایت خیلی عجیبه . خداوند تبارك و تعالی می فرماید :" المؤمن كلُّ شَیءٍ " مؤمن همه چیزه . همه چیز یه آدم مؤمن هست . وقتی می گه : " وَ قَبْرُهُ فی قلُوبِ مَنْ والاه " این ایمانی كه انسان داره و این رشته ای كه از محبت به این ذوات مقدسه اومد ، كاری می كنه كه همه چیز در مومن جمع بشه ." المؤمن كل شیءٍ " اصلاً یه جمله خیلی این واقعاً یعنی چی ؟ یعنی همه چیز مؤمن هست . دنیا ، آخرت ، حیوان ، انسان ، خار و خاشاك ، جمادات ، گاز ، همه چیز تو انسان جمع شده ؟ خداوند یك موجود خلق كرده و همه چیز رو توی اون جمع كرده . اما موضوع این هست : كه خیلی وقتها باید بیایم بگیم این الاغه چقدر می ارزه تا باورمون بشه .

اولین نكته ای كه باعث می شه كم بیاریم در آیه قرآن می تونیم دلیلش رو پیدا كنیم . این آیه رو دقت كنید ، آیه 100 سوره مائده می فرماید : " قال لایستوی الخبیث و الطّیب و لو اعجبك كَثْرَة الخبیث ، فاتقوه الله یا اولوالالباب ، لعلكم تفلحون " می گه : وقتی به جامعه نگاه می كنید اولاً : یادت باشه تویی كه پاك هستی و اینها كه ناپاك هستند با هم مساوی نیستید . " ولو اعجبك كثرة الخبیث " اما اگر زیادی این ناپاكها تو رو متعجب كرد ، یعنی اومدی تو جامعه احساس كمبود كردی ، بعضی وقتها ، زیادی باعث می شه انسان احساس كمبود كنه ، لذا گفتند : نسبت به جماعتهای خوب مقید باشید ، وقتی مثلاً جمعیت زیادی دارند به سمت نماز جمعه می روند ، تو هم تو این جمعیت قرار گرفتی از بی دینی خودت احساس شرم می كنی و بالعكس ، اگر قدر دینت رو ندونی تو یك جمعیت زیادی قرار بگیری كه دارند به سمت غیر خدا می روند ، از با دین بودن خودت احساس شرم می كنی ، دستت رو روی صورتت می گیری كه كسی ریشهات رو نبینه ! اون كسی كه چنین كاری می كنه ، یا اون خواهری كه در شهر خودش محجبه و عالیه ، بعد كه دانشگاه یه شهر دیگه قبول می شه ، یه دفعه چادرش رو كنار می ذاره ، این هیچ گناهی نداره .  چون ارزش مقام خودش براش جا نیفتاده ، از زیادی جمعیت احساس شرم می كنه " اعجبك كثرة الخبیث " ما می خوایم ریشه این شرم رو بزنیم . چرا احساس شرم می كنی ؟! ببینیم می تونیم ریشه شرم رو بزنیم یا نه ؟

می گه : اگر یك وقتی زیادی خبیثها كسانی كه خبیث هستند متعجبت كرد ، " فاتقوالله یا اولی الالباب " یه كم فكرهاتون رو به كار بیندازید . با فكر انسان می تونه این مسأله رو برای خودش حل كنه ،‌ دلیلش رو من از یه جای دیگه قرآن براتون می گم :

آیه 37 سوره‌ انفال می فرماید : این همه خبیث و این همه طیب كه ما خلق كردیم ، اینها برای چی هست ؟ " لِیمیزَ الله الخبیث من الطیب و یجعل الخبیث بعضهُ علی بعض و یركُمَهُ جمیعاً و یجعله فی جهنم اولئك هم الخاسرون" می گه : این همه زشتی ما خلق كردیم برای اینكه قدر این همه سفیدها و زیبائی ها رو بدونید . اگر این زشتی ها خلق نمی شد كسی قدر زیبایی رو نمی دونست ، اگر همه زیبا بودند ، قدر اون زیبایی شناخته نمی شد و بعد حواست باشه تمام اینهایی كه تو رو متعجب كردند ، این همه خبیث ، می فرماید : خداوند همه رو گلوله می كنه و در آتش می اندازه . تو می خوای جای اینها باشی ؟! شرم می كنی كه جزء اینها نیستی ؟!

خوب دقت كنید ! در یك شهرستانی ، یه مجلس فارغ التحصیلی دانشجویی برگزار شد ، در این مجلس بعضی از عزیزان دانشجویی كه حاضر بودند ، ( البته یه قشر كمی بودند ) نامردی نفرمودند و این جشن رو مختلط گرفتند ! و بعد هم نامردی نفرمودند و حجابها رو برداشتند ، قاطی شدند و مشروبات الكلی هم مصرف فرمودند و با هم رقصیدند ، دوباره نامردی نفرمودند یكی از دوستان فیلمبرداری فرمودند و بعد اینجا نامردی فرمودند و فیلمها رو تكثیر و در كشور پخش فرمودند ( چقدر فرمایش ! ) خُب بعد كه این فرمایشها انجام شد ، از این جمع 25 نفری ، 18 نفر خودكشی فرمودند ، كه از این 18 نفر ، 4 نفر رحلت فرمودند ! طفلك !!

خُب با خودم فكر می كردم كه اون لحظه كه اینها غرق در الكل ، رقص ، شراب و شهوت بودند ، فكر می كردند كه خداوند تبارك و تعالی بعضی وقتها كه خیلی سر به سرش بگذاری این گوشه پرده رو كنار می بره ، تو دنیا هم تحملش رو نداری وای به حال آخرت . حالا منظور من این نیست ، منظورم چیه ؟ از میان این جمع یك دختر خانمی كه ایشون هم از خانواده ای بسیار بسیار مذهبی بود ، و خودش هم خیلی مذهبی و چادری و محجبه بود باهاش مصاحبه كردند ، گفتند ببخشید خانم ! این هم از كسانی بود كه خودكشی كرده بود و نجات پیدا كرد . چرا شما به همچین مجلسی رفتید ؟ گفته بود : آقا به خدا ! خبر نداشتم مختلط هست ، به ما گفتند : مهمانی هست ، جشن فارغ التحصیلیه . بچه ها جمع هستند . فكر كردیم فقط خودمون هستیم . گفت : خیلی خُب ! باریك الله . اما ما می بینیم شما تو فیلم بلند می شید و با نامحرم می رقصید ، مشروب صرف می كنید  ، این رو دیگه چرا ؟ مگه ندیدی مختلط هست ؟ می رفتی یه گوشه ای می نشستی یا چادرت رو سرت می كردی ، به خوابگاهت برمی گشتی  . قضیه چی بود ؟ ( خوب دقت كنید ! ) می گه : رفتم اونجا دیدم ، من اهل این چیزها نیستم ، دیدم همه دارند این كارها رو می كنند ، خجالت كشیدم با اینها همراه نشم !!

این می شه خدا ناشناسی ! یعنی دیگه خدا اینقدر غریب و مظلوم هست كه آدم از مؤمن بودن خودش خجالت بكشه ؟ با خودش گفته : یه وقت نفهمند ما مؤمنیم ! نمی رقصیم ، مشروب نمی خوریم ، آخ آخ ! زشت می شه ! آره ؟! یعنی دیگه اینقدر در جامعه شیعی ، مذهبی و شهید داده ، خدا كارش به بن بست رسیده كه من و تو اینقدر خداوند و دین رو بی ارزش می دونیم كه از انتساب به اینها خجالت بكشیم ؟ چرا ؟ چون ارزش كارمون دستمون نیست .

آقا ! به ما می گن : اُمّل ، اِه ! یعنی اینقدر ما در دفاع كردن از دینمون بی عرضه شدیم كه هر ننه قمری از راه رسید به ما گفت : اُمّل ، یه دفعه كم بیاریم ؟ اینقدر خدای ما بدون منطق و عقل هست ؟ اینقدر دین ما بدون عقل و منطق هست كه ما دو كلام نمی تونیم دفاع كنیم ؟ كه یه كسی ، یه بچه دبیرستانی بیاد به ما بگه : اُمّل بازی در میاری ، ما كم بیاریم ؟ اِه ! ببخشید ، راست می گه ، اُمّل بازی در نیاریم !

قدر خودمون رو نمی دونیم . بذارید یه مثال براتون بزنم ، پروفسور حسابی خدا رحمتشون كنه ، پدر فیزیك ایران بودند ، 70 ، 80 سال هم عمر كردند ، فرض كنید شما به جای پروفسور حسابی هستید ، تشریف ببرید تو یكی از این پاركهایی كه پیرمردها و آدمهای مسن می شینند ، نشستند دارن تخمه می خورند ، می گن و می خندند ، جك تعریف می كنند . شطرنج بازی می كنند و... صبح تا شب كارشون همینه . اینهایی كه بار علمی و عملی برای آخر عمرشون نیندوختند ، باید یه طوری بگذرونند دیگه . شما ( مثلاً پروفسور حسابی هستید ) وارد این پارك می شید ، می بینید 200 نفر اینجا نشستند . آیا شما كه با اینها هم سن و سال هستید خجالت می كشید ؟! چون اینها زیاد هستند ، آیا می گید : اِه اِه ! منم بشینم تخمه بخورم ؟ یا سرت رو بالا می گیری ، می گی : نه ! گرچه من یك نفر هستم ، اما من پروفسور حسابی ام ! چی داری ؟ علم فیزیك داری . آیا آرزو می كنی كه كاش با اینها می نشستم تخمه می خوردم ؟ نه ! چون ارزشت برای خودت مشخصه . لذا كم نمی یاری . سرت رو بالا می گیری . مسلمان و مؤمن هم اگر بفهمه كه چه كسی هست ، سرش رو بالا می گیره و افتخار می كنه .

این دختر باید وقتی وارد اون مجلس می شد  ، نمی دونست چه خبر هست دیگه ، حالا كه فهمیده ، باید سرش رو بالا می گرفت ، چادرش را محكم می پوشید و می گفت : بابا ! من بچه مسلمون هستم و از همه‌ شما حیوانات سرم . خداحافظ شما !

ارزش دینت برات جا بیفته . وقتی آدم برای دینش ارزش قائل نباشه ، این طوری می شه . مادره به من زنگ زده می گه : پسرم داشت نماز می خوند ، رفیقش از دبیرستان زنگ زده می گه : فلانی هست ؟ گفتم : ببخشید داره نماز می خونه ،‌ ده دقیقه دیگه زنگ بزنید . می گه : پسرم نمازش كه تموم شده ، دو ساعت گریه می كنه كه چرا به رفیقم گفتی من نماز می خونم ! بچه مسلمونه ها ، خجالت می كشه كسی بفهمه كه این با خدا ارتباط داره !!

تو دانشگاه و مدرسه ، این ور و اون ورش رو نگاه می كنه ، اگر كسی نبینه بره نماز بخونه ! این روزگار خدای ماست تو این جامعه ! بابا ! ما بچه شیعه هستیم ، تو آمریكا كه زندگی نمی كنیم ! تو شیراز داری زندگی می كنی ،‌ تو مشهد داری زندگی می كنی . این روزگار خدای ماست ، چرا ؟ چون من و تو ارزش ایمانمون برامون جا نیفتاده . هنوز نمی دونیم چكاره هستیم ؟ این غربت خدای ماست . برای نماز خوندن مون خجالت می كشیم . اما همین كس می ره تو حرم امام رضا (ع) خوب نماز می خونه ،چرا ؟ چون می بینه جمعیت دور و ورش هست و شوق پیدا می كنه ، این  شوق نباید با جمعیت بیاد ، این شوق باید در وجودت نهادینه شده باشه . تو مؤمن هستی ، تو بنده خدا هستی ، بالاترین فرد عالم هستی ، " المؤمن كل شی ءٍ " تو همه چیز هستی ،‌ چرا باید كم بیاری ؟ سرت را بالا بگیر ، اگر دیدی كم هستی ، سرت را بالا بگیر ، بگو : خُب من خیلی مهم هستم چون من كم هستم ، تو این همه جمعیت فقط من این طوری هستم . این مثال پروفسور حسابی یادتون نره . اِه ! من جزء اونهایی هستم كه خداوند فرمود : " السابقون السّابقون ، اولئك المقربون ، فی جنات النعیم ثلة من الاولین و قلیل من الآخرین " من جزء این قلیل هستم . خُب الحمدلله ! خیلی من مهم هستم . بقیه باید حسرت من رو بخورند .

آقا ! این عبارت " ولو اعجبك كثرة خبیث " رو من امروزی معناش كنم : اگر دیدی دور و بری هات خیلی بهت ایراد می گیرند ، می دونی این ایرادها مال چیه ؟ مال عقده درونی شون هست . این به تو حسودیش می شه . نمی تونه ببینه كه خودش بنده دنیا ، خور و خواب و شهوته ، داره از این ور به اون ور می ره ، اما تو اینقدر محكم هستی . اصلاً تعجب كرده ، اگر این تكه رو به تو نندازه ، می تركه ! مجبوره این تكه رو به تو بندازه ، ولی تو دلش داره تو رو تحسین
می كنه .

سال 64 ، از منزلمون در مشهد می خواستیم جبهه بریم ، سر خیابونمون ایستاده بودم صبح زود بود ، تو خیابون هم خیلی ماشین نبود ، می خواستم برم راه آهن . یه ماشین از این ماشین های آخرین مدل اون زمان ، ( اون زمان تویوتا رو بورس بود ) جلوی پای ما نگه داشت و ما هم بچه سال بودیم ، زیاد سن و سالی نداشتم ، از شلوارم كه بسیجی بود و ساك دستم ، معلوم بود می خوام راه آهن برم . اون موقع صبح نگه داشت ، گفت : آقا پسر ! راه آهن می ری ؟ می خوای جبهه بری ؟ گفتم : بله ، بیا بالا ! ما رو سوار كرد ، از اونجا تا راه آهن صد بار برگشت و من رو نگاه كرد ، آقا ! جلوت رو نگاه كن ! ما می خوایم بریم اونجا شهید بشیم نمی خوایم اینجا زیر تریلی بریم  !! گفتم : آقا ! ببخشید ، ما جایی شما رو زیارت كردیم ؟! گفت : نه ! گفتم : پس چرا اینقدر نگاه می كنی ؟ گفت : ازت خوشم میاد ! می دونی من اصلاً نه نماز می خونم ، نه دین دارم ، نه انقلاب و... به هیچ چیز از اینها اعتقادی ندارم . به این جبهه ای كه تو داری می ری هم اعتقادی ندارم . ولی برای من خیلی مهمه كه یه جوون بتونه این چیزهایی كه تو جوونی من رو بیچاره كرده ، پشت سرش بگذاره و بره جون بده  . این طور آدمی برای من ارزشمنده . هر كس می خواد باشه .

همین الان ، ما فیدل كاسترو با این كه كمونیست هست دوستش داریم ،  و یا چه گوارا كه كمونیست بود و كشته شد ، و یا گاندی ، با اینكه بودایی بود . چرا ؟ چون می گیم : آقا این ارزشمنده . انسانی كه تك هست و بر خلاف موج شنا می كنه این ارزشمنده . تو ارزشمند بودن خودت رو پای این كه خجالت می كشی می ذاری و می گی : نه ، آقا ! همرنگ جماعت بشیم ؟!  ول كن بابا ! همرنگ جماعت شدن دیگه چه صیغه ایه ؟! اونی كه داره به تو می گه : اُمّل ، ته دلش داره به تو حسودی می كنه . خیلی تعجب می كنه كه تو این زیبائی هات رو می تونی بپوشونی . می گه :  اِه ! خیلی عجیبه ، من نمی تونم زیبائی هام رو بپوشم . اما این می تونه .

بدبخت ! گیر كرده  . به حجاب تو داره حسودی می كنه ، به لباس تو ، قیافه تو حسودی می كنه . به اینكه اینقدر قشنگ یا الله می گی ، وسط جمع وضو می گیری نماز می خونی ، حسودی می كنه . به اینكه هر جا دوست داری نگاه كنی ، بعضی وقتها نگاه نمی كنی ، حسودی می كنه . از این كه با امام رضا (ع) ، اینقدر حرف می زنی حسودی می كنه . اون وقت اگر این چیزها رو هم نگه ، بدبخت می تركه ، دق می كنه ! مجبوره بهت بگه : اُمّل . بذار بگه . طفلك ! بگو اُمّل ، آره من اُمّل هستم ، حالا تو چی می گی ؟

یه وقتی كه تو دانشگاه ها صحبت می كنم ، این جمله اُمّل رو خیلی روش كار می كنم ، می گم : شمایی كه دانشجو هستید ، یادتونه وقتی می خواستید امتحان كنكور بدید ؟ شب چه نماز باحالی خوندید ؟ چه ذكرهایی گفتید ؟ صبح ساعت گذاشتی ، از خواب بلند شدی ، نماز خوندی ، تو راه ذكر گفتی ، هرچی یادت بود ، مامانت اومد آیت الكرسی برات فوت كرد ،‌ چشم هات پر از اشك شد ، گفتی : تو رو خدا برام دعا كن ! اُمّل بازی هات یادته ؟! بعد هم با اُمّل بازی رفتی سر جلسه نشستی . با نهایت اُمّل گری بسم الله الرحمن الرحیم گفتی ،‌ بعد با تعصب ، توسل و اشك ، تستها رو زدی ، بعد هم یادته دو سه ماه اُمّل بودی ؟ شبها می رفتی زیارت ، اُمّل بازی در می آوردی ؟ یادته وقتی می خواستند نتایج كنكور رو بدن با اُمّلیت تمام ذكر گفتی . تو راه صلوات فرستادی . یادته وقتی روزنامه رو باز كردی ، با اُمّل گری خدا خدا كردی تا رسیدی به اسمت ! یه دفعه ورق برگشت ! حالا دیگه این كارها شد اُمّل بازی، ها ؟! مراقب باش ! تو كه با اُمّل بازی از خدا گرفتی ، یه دفعه اولین چیزی كه بعد از قبولیت می فروشی ، خدا نباشه !

برو بابا من و تو ، هر دوتامون ذاتاً اُمّل هستیم . اُمّلی ! بذار یه مریضی سرطان بگیری ، بعد می فهمی كه اُمّل هستی یا نه ؟ اونجا دیگه خدا طرفته ، جلو خدا كه نمی شه بگی ما مهندسیم ، باید بگی : ما اُمّل هستیم ، چی بگیم دیگه ؟ و این افتخار ماست . پیغمبر اكرم (ص) فرمودند : "الفقرُ فخری" این كه من در مقابل خداوند هیچ چیزی ندارم و پَستم این فخر من است .

در امر عبادت و شناخت خود و نگاه خود به خدا ، بین انسان مسن و جوان فرق هست . انسان مسن مثل درخت می مونه ، دیر مطلب رو می گیره اما به این راحتی هم از دست نمی ده . درخته ، محكم ! بر طبق روایات ما بین انسان 40 سال به بالا و 40 سال به پائین بسیار فرق است . یعنی به 40 سال كه رسیدی ، دیگه حساب و كتابت زمین تا آسمون فرق می كنه . تا 40 سال هر كار كردی ، به پای جوونی تو می نویسند ، اما از 40 سال به بالا این طور نیست ، به محض اینكه به درجه 40 سالگی رسیدی ، خداوند تبارك و تعالی به ملائكه می گه : این هرچی می خواست بشه شد . از حالا به بعد مو رو از ماست بكشید . تا الان هرجوری بود ، چشم ها رو بستیم . به قول معروف : خرمن ، خرواری بود ، اما از حالا به بعد دیگه مثقالیه و مو رو از ماست بكشید . لذا این كه می گم : بسیار فرق هست ، به این دلیله .

ببینید : جوان با یك لیوان آب شكوفه می ده و بعد هم به دو ساعت خشك می شه . یعنی جوان ممكنه امشب یا فردا یه وقتی ، خیلی سریع شكوفه بده و خیلی سریع خوب بشه ، اما باید مراقب باشه خیلی سریع هم خراب می شه . اما اون كسی كه مسن تر هست ، طول می كشه ، كار می بره ، ولی خراب شدنش هم به این راحتی نیست . لذا جوانها دقت كنند ، در مسیر رسیدن به خدا  و نگاه به خود ، یادتون باشه ، زود جوانه دادنِتون رو علامت خوبی ببینید ، اما علامت خطرناكی هم بدونید . زود هم خشك می شه . جوان نونهال است . با یك لیوان آب شكوفه می دهد . خشكه خشك هست اما با یك لیوان آب شكوفه می ده ،  می ریزی پاش قشنگ شاداب می شه . اما درخت خشك رو باید دو تن آب خرجش كنی تا شاداب بشه . ولی وقتی شاداب شد دیگه شادابه . اما جوان نه ، زود هم خشك می شه . لذا این رفتن و برگشتن های سریع جوانان طبیعی و عادیه . در این مسیر مراقب باشید .

+ اما نكته ای كه هستش :

خداوند تبارك و تعالی در شهادتین ما ، خود ما رو قرار داده . یعنی اومده در شهادتین تو رو به خودت معرفی كرده . نماز كه می خونی چی می گی ؟ می گی : اشهد ان لا اله الا الله ، وقتی به این لااله الا الله شهادت می دی یعنی ذات خودت رو داری معرفی می كنی . یعنی یك ذاتی رو برای تو معرفی كردیم كه غیر از خدا به هیچ چیز راضی نمی شه . خیالت رو راحت كنم . حالا برو هرجا می خوای بزنی بزن . غیر از خدا ، این ذاتت به هیچ چیز راضی نمی شه و بعد می گه : اشهد ان محمد رسول الله (ص) ، می گه : وقتی شهادت به پیغمبری پیغمبر اكرم (ص) می دی ، به اخلاقیاتت داری اشاره می كنی . یعنی اخلاق من اخلاق پیغمبر (ص) است . اونهایی كه با هم هستیم ، " رحماء بینهم " اونهایی كه توی این جمع هستیم ، حواسمون باشه باید نسبت به هم رحیم باشیم و وقتی به كفار رسیدید ، " اشداء علی الكفار " ( اخلاقیات رو داری معرفی می كنی ) بعد هم سومین قدم می گی : " اشهد ان علی ولی الله " داری به خود افعال و مسائل زندگیت اشاره می كنی كه تو باید همون قدری كه در سنگر عبادت ، علوی هستی ، در سنگر جهاد و اجتماعی هم علوی باشی .

خداوند تمام مؤمن رو تو شهادتین جمع كرده . ( خداوند اومده ، در شهادتین مؤمن رو معرفی كرده ) وقتی می گن : مستحبه كه اذان بگویی ، چون  وقتی اذان گفتی ، خودت رو داری معرفی می كنی ، می گی : منی كه می خوام در خونه خدا بایستم ، نماز بخونم این هستم ، ذاتم خداییه ، اخلاقم نبوی و رفتار و افعالم علویست . مومن وقتی شهادتین می ده ، سه بار به خودش تلقین می كنه : آقا ! ذاتت خدایی است . نفهمیدی دوباره باید بگی . باز نفهمیدی دوباره تو اقامه باید بگی ، حواست باشه ، با چیز غیر خدایی ارضاء نشی . اخلاقت نبوی است . با خودی ها چطور هستی ؟ نفهمیدی ؟ چهار بار بگو . افعالت چه طوریه ؟ همون قدر كه اهل عبادت هستی تو جامعه ات هم مؤثری ، یا فقط سرت رو پائین انداختی عبادت می كنی ؟ آیا اونقدر كه فكر می كنی عبادتت با خداوند عبادت هست ، می دونی رفتارت با خلق هم عبادت هست ؟ هرچی مؤمن هست باید عصبانی باشه و از مردم طلبكار . تو صف می ایسته ، می گه : آقا ! نیا جلو می خوام نمازم رو قشنگ بخونم . ول كن بابا ! مرده شور نماز قشنگ خوندنت رو ببرند ! با مردم مثل آدم صحبت كن . این چه نمازیه ؟ دیدی بعضی ها كه خیلی فكر می كنند مؤمن هستند تو صفهای جماعت معلوم می شه . خیلی اخمو هستند ، ول كن بابا ! خودت رو مسخره كردی ؟! با مردم درست صحبت كن . سه بار داری به خودت تلقین می كنی برای همین نمازه . به خودت تلقین كردی ، بابا ! آدم باش . با مردم قشنگ برخورد كن . این كه خودخواهی هست ، اصلاً نمازت رو نخون . می دونی یكی از مجتهدین ما گفته : وقتی وارد یك جایی می شی ، صد هزار نفر برای نماز جماعت ایستادند ، یه نفر دیگه هم جا داره ، شما با رفیقت رسیدید ، شما جات رو به رفیقت بده ، بگو : شما نماز بخون تا به یه چیزی برسی .

مثلاً یه كسی مثل ادیسون برق اختراع می كنه این عملش رو خدا دوست داره ، ( مثال دارم می زنم . شاید خدا خودش رو هم دوست داشته باشه ) بهش یك ثوابی هم می ده . اگر گناهی هم داشته باشه به خاطر عملش پاك می كنه . اما خودش رو دوست نداره و یك عده هستند ، عملهای اونها رو دوست نداره . اما خودشون رو دوست داره . اون مؤمنین گنهكار هستند . روایت باید تا آخرش به دلت بشینه . می دونی یعنی چی ؟ یعنی طرف خیلی كار زشتی انجام می ده اما دلش با ماست ، خودش رو دوست داریم و در روز قیامت ما به دلها نگاه می كنیم ، به خودها نگاه می كنیم نه به اعمال . یعنی چی ؟ آقا ! الان می خوایم خودمون رو امتحان كنیم . من و شما اینجا نشستیم ، اگر بیان بگن :  امام زمان (عج) بیرون كنار در ایستاده ، قربونی می خواد ، حاضر هستید ‌؟ ببینید ! بنده تو پست ترین مقام اخلاقی و شما تو بهترین مقام اخلاقی ، من تو اوج گناه ، شما تو اوج عبادت ، قبوله ؟ بگن : امام زمانت كنار در ایستاده قربونی می خواد ، حاضرید برید ؟ اگر حاضر باشی یعنی دلت با دل امام زمان‌ (عج) هست . بابا ! تو حاضر هستی برای خدا جون بدی ،  اون وقت خدا بیاد بگه : نه ، تو گناه داری و گنهكار هستی ؟ دیگه خدا به اون نگاه نمی كنه .

به باباهه میگن : بچه ات فلان كار رو كرده ، می گه : بابا دوستم داره ، بهش بگم بمیر ، می میره . همین رو خدا می خواد . تو حاضر هستی برای خدا و برای امام زمانت جون بدی ؟ اون وقت امام زمان (عج ) بیاد بگه ، نه ، این كه حاضره برای من جون بده نمی خوامش چون گنه كار هست ؟!  آخه این یه بحث خیلی عقلی هست ؟ نمی دونم چرا بعضی ها این بحث رو نمی فهمند ؟ هدف از ارتباط ما با خداوند دل است . بنده هم حاضر هستم همین الان و ثانیه ، برای خداوند جان بدهم . خُب ، اون وقت خدا بیاد بگه : این گنهكاره ! گنهكاره چیه دیگه ؟! گناه این هست كه دل من با تو ارتباط نداشته باشه . حاضر هستی جون بدی ؟ می گه : آقا اونهایی كه دلشون با ماست ما به اعمالشون نگاه نمی كنیم . به دلشون نگاه می كنیم . چقدر این روایت ما رو امیدوار می كنه ؟ چقدر امثال من كه غرق در گناه می شوند ، از اینكه دلمون گره خورده به این ذوات مقدسه خوشحال هستیم . می گیم : عجب ! جدی ؟! می گه ؟ آره دیگه ، خُب دیگه تو چی می گی ؟ عقلی هست . آقا ما به اعمال اینها نگاه نمی كنیم به دلشون نگاه می كنیم . روز قیامت پرونده همه  رو می خونیم  ، به اینها كه رسید می گیم  : ببخشید شما چی می گید ؟ پرونده ات رو می خوام چكار ؟! بفرما !

" یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربك راضیه مرضیه ، فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی " بعد جالب اینجاست می گه : اونهایی كه دلشون با ماست ، اتفاقاً چون دلشون با دل ما گره خورده و دائم در این فكر هستند كه كی برای ما بسوزند و جون بدهند ، اتفاقاً از همه مردم كم گناه ترند . فقط یك حُسن داره كه ناامید نمی شوند . یعنی هرچقدر هم تو اوج منجلاب فساد رفتند ، با خودشون فكر می كنند : نه ما حاضریم جون بدیم ، بریم ببینیم چه خبره . دوباره برمی گردند . خدا ما رو دوست داره . مطمئن هستند خداوند هیچ وقت ازشون روی برنمی گردونه . یكی از بزرگترین كیدهای شیطان در این دوره و زمانه این هست كه به جوان ، بزرگسال ، پیرمرد ، زن و مرد ما القاء می كنه كه با این گناهت از چشم خدا افتادی ، اگر این برای شیطان موفق آمیز باشه كه من و تو فكر كنیم كه از چشم خدا افتادیم تمومه . آقا ! همین الان دارم می گم : هیچ وقت ما از چشم خدا نمی افتیم . هیچ وقت !

خدا مثل بابای مهربون هست . بذارید این مثال رو براتون بزنم : باباهه بچه رو از خونه بیرون می كنه ، بعد به همه در و همسایه و فامیل زنگ می زنه ، می گه‌ : من این رو بیرونش  كردم ، راهش ندید . می گن چرا ؟ باخودشون می گن : عجب بابای بی رحمیه . اما این بابا ته دلش باخودش می گه : نه ، همه درها رو براش بستم كه شب خونه خودم برگرده . كجا بی رحمه ؟ بعد می بینی شب كنار پنجره می شینه و گوشه پرده رو كنار می زنه و چشمش به خیابونه . هی می گه : الان میاد ، الان میاد . همه درها رو بستم ، برمی گرده . خدا بعضی وقتها من و تو رو بیرون می كنه می گه : برو گم شو ، نمی خوامت ! اما از این ور همه درها رو می بنده ، هرجا می ری می بینی شكست می خوری . هیچ كس دیگه تحویلت نمی گیره . بعد دوباره برمی گردی ، می گی : " الهی و ربی من لی غیرك " كجا دارم كه برم !؟ می بینی مادره میاد می گه : آقا ! نمی خوابید ؟ می گه : نه چشمم به خیابونه ، بچه ام بیاد ، تو كه خودت بیرونش كردی ، می گه : آره ، بیرونش كردم از اعمالش ناراحت هستم ، اعمالش رو دوست ندارم . اما خودش رو دوست دارم . نشستم تا بیاد . بعد آخر شب می بینی بچه آروم آروم سرش رو انداخت پائین و اومد . " لَوْ عَلِمَ المُدبرون كیفَ اشْتیاقی بهم لماتوا شوقاً " یعنی همین كسانی كه بیرونشون كردم ، اگر بدونند كه چقدر پشت پنجره نشستم تا بیان ، از خوشحالی می میرند !

به خدا خیلی عجیبه ! یكی از دوستان ، اولیاء خدا بود در یكی از شهرستانها نقل می كرد : یه روز از تو خیابون رد می شدم ، دیدم یه پسر بچه 5 ، 6 ساله پشت دره ، فكر كردم نمی تونه در بزنه ، داره گریه می كنه گفتم : چیه آقا پسر ؟! گفت : هیچی ، من فلان كار رو كردم ، مامانم بیرونم كرده ، گفتم : خُب من در می زنم ، شفاعتت رو می كنم ، قول می دی كه دیگه این كار رو نكنی ؟ گفت : بله ، زنگ زدم ، مادرش دم در اومد ، من رو شناخت ، تعظیم و تكریم كرد ، گفتم : خانم ، این بچه شما رو می خوام شفاعت كنم ، راهش بدید . گفت : چشم ، شما امر بفرمائید ! بعد رو كرد به بچه و گفت : دیگه همچین كاری رو نكنی ،‌  آقا شفاعتت رو كرده . گفت : چشم . رفتند داخل ، می گفت : فردا از همونجا رد می شدم ، دیدم دوباره همون بچه دم در نشسته ، باز داره گریه می كنه ، فهمیدم همون كار دیروز رو انجام داده ، هیچی نگفتم ، گفتم : دیگه روم نمی شه شفاعت كنم . نشستم یه گوشه نگاه كردم ببینم چی می شه ؟ دیدم اونقدر گریه كرد كه خوابش برد . بعد دیدم مادر یواش در رو باز كرد و یه نگاه به دور و ورش كرد و گفت : پسرم ! امروز كسی نبود شفاعتت رو كنه ، خودم بغلت می كنم خودم شفاعتت می كنم ! بغلش كرد و بردش داخل خونه . خدا اینطوریه .

می گه : اعمالشون رو دوست ندارم ، من و تو رو داره می گه . می بینی خدا چقدر قشنگ داره می گه ؟ می گه : بنده من ! اعمالتون رو دوست ندارم اما جدی خودتون رو دوست دارم . من نمی تونم شما رو عذاب كنم ، هر كاری می خواید بكنید ، چكار كنم ؟ نمی تونم . می گه : آقا بنده من هستی ، خودت رو دوست دارم . ولی نمی خوای یه كم حیا كنی ؟! این جمله آخرش آدم رو می سوزونه . نمی خوای یه كم حیا كنی !؟ خُب این روایت هم دقیقاً یه مژده ای برای شما بود .

در قرآن مجید هست كه حضرت موسی (ع) به كوه رفت و به خداوند تبارك و تعالی عرض كرد : خدایا ! می خواهم تو را ببینم . و " رَبِّ اَرِنی " سر داد ، خدایا ! خودت رو به من نشان بده . خداوند فرمود :" لَن ترانی ، ولكن اِنظر الی الجبل " نمی تونی من رو ببینی ، به كوه نگاه كن ! در تفاسیر داریم كه مثلاً خداوند یك جلوای به كوه كرد و نور و ساعقه ای زده شد ، و موسی (ع) غش كرد ، این یك بحث هست . اما وقتی یك روایت دیگه رو كنار این آیه قرآن می گذاریم ، می بینیم كه می شه یه طور دیگه هم بهش نگاه كرد . دقت كنید تا ارزشتون خوب براتون جا بیفته . می گه : " المؤمنُ كالجبل الراسخ لاتحَرِّكُهُ الْعَواصِف " می گه : مومن مثل كوه ثابته ، این بادها برای درختها باد هست ، برای كوه عددی نیست . یعنی موسی (ع)  در اون زمانی كه می خواست جلوه ای از خداوند را ببینید ، خداوند توی مؤمن رو بهش نشون داد . مثل جبل و وقتی موسی (ع) تو را دید كه در میان این همه عواصف و بادهایی كه به غیر خدا می خونند مثل كوه ایستادی و خم به ابرویت نیاوردی ، از شدت تعجبی كه كرد غش كرد . موسی (ع) مؤمن را دید و غش كرد و گفت : الله اكبر ! این دیگه كیه ؟! ما موسی هستیم و كم آوردیم . صبح تا شب داریم به این جماعت نفرین می كنیم ، این دیگه كیه ؟ اِنگار نه انگار عالم و آدم ، دارند مسخره اش می كنند ، محكم ایستاده . این روایت رو چقدر خوبه كه بنویسید و یه جایی نصب كنید كه همیشه ببینید . چون در جاهای مختلف به دردتون می خوره . " المؤمن كالجبل الراسخ لاتحركه العواصف " هیچ چیز مؤمن را نمی تواند تكان بدهد . پشتش به یك جایی بند است ، به یك دریایی وصله كه این دریا هیچ چیز نمی تونه اون رو خشك كنه . مؤمن به این وضعیتش عشق می كنه و بعد جلوتر میاد  و می گه : آخر كار چی می شه ؟ می گه : آخر كار به جایی خواهد رسید كه این مؤمن در آخرین ثانیه های زندگیش به اوج رضایت می رسد . چون پرده را كنار می زنند و كل زندگیش را می بینند مقام آن ورش را می بیند . مقام بقیه را هم می بیند تازه به خودش می گوید : الحمدلله !

فرمود : علی (ع) جان ! روز قیامت دوستان تو را می بینم كه از خاك بلند می شوند ، منظره رو نگاه كنید ، چقدر قشنگه ؟! از خاك بلند می شوند . همین طور كه خاكهای بدنشان رو دارند می تكونند ، می گن : " الحَمْدُلله الَّذی اَذْهَبَ اَنَّ الْحَزَنَ " خدا را شكر كه حزنها را از ما دور كرد . خدا را شكر راحت شدیم ! این سی ، چهل سال كه می گن خیلی سخته ، چشم به هم زدیم گذشت . الحمدلله ! حالا چشم باز كردیم ، دیدیم چه خبره ؟

اون بچه دبیرستانی كه درس نمی خونه فكر می كنه خیلی بهش خوش می گذره چهار روز بعد میاد تو بازار كار می بینه همكلاسیش سر كار رفته ، كنكور ، تحصیلات ، شغل ، زندگی ، زن ، تشكیلات ، خودش هم مونده رو هوا ! كدوم یكی شكر می كنند ؟

حالا ما باید كم بیاریم ؟ ما داریم ضرر می كنیم ؟ مثلاً اگر بنده امروز مثل سایر بچه دبیرستانیها نمی تونم صبح تا شب فوتبال بازی كنم ، صبح تا شب تلویزیون نگاه كنم ، باید ناراحت باشم ، احساس كمبود كنم ؟ من تو خونه نشستم دارم درسهام رو برای كنكور می خونم ، باید سرم رو بالا بگیرم ، بگم : اینها نمی فهمند . اینها اُمّل هستند نه من . ارزشت برای خودت جا بیفته . به جایی می رسه كه اینقدر این مؤمن ارزشمند زندگی می كند كه از لحظات زندگیش استفاده می كنه . اونقدر زیرك و كیّس می شه كه عالم و آدم نمی تونند سر سوزن به سمتی كه میل نداره خمش كنند .

شیطون خدمت حضرت عیسی (ع) رسید ، دید داره دنبال كلوخ می گرده . گفت : عیسی (ع) ! دنبال چی می گردی ؟ برای چی ؟ گفت : می خوام بذارم زیر سرم و بخوابم . گفت : آدمی كه زاهد باشه برای زیر سرش دنبال كلوخ نمی گرده . وقت دنیاش رو هدر نمی ده . آقا این رو گفت : عیسی (ع) گفت : دیگه تا آخر عمرم دنبال هیچ چیزی نمی گردم . شیطون هم گفت : منم تا آخر عمرم لال باشم دیگه برای مؤمن حرف بزنم ! از منِ شیطون درس اخلاق گرفت . این دیگه كیه ؟!

یعنی مؤمن از شیطون هم درس اخلاق می گیره . شیطون باشه . این كه لقمان می گه : از بی ادبان ادب آموختم ، مؤمن هم می تونه از شیطون ادب بیاموزه . مؤمن جهان براش جهان عبرته . دشمنان رو می بینه كیف می كنه ، عبرت می گیره . دوستان رو می بینه كیف می كنه ، عبرت می گیره . كارش رو می بینه كیف می كنه ، عبرت می گیره ، هوا رو می بینه ، زمین رو می بینه ، زمان رو می بینه و...

ابر و باد و مه و خورشید و فلك در كارند ، همه می گن : تا تو نانی به كف آری . همین تكه رو فقط یاد گرفتند ! نه داداش غفلت نخوری ! اینها در كار هستند كه تو غافل نباشی . همه اینها رو كه آدم می بینه عبرت می گیره ، همین !

+ نكته بعد : آخرین كلام : معصیت مؤمن :

مؤمن معصیت براش لباس عاریتی هست . اگر گناه می كنه روی بچگیش هست . هیچ دعوایی كه با خداش نداره ، دیدید ؟ بعضی ها با خدا دعوا دارند ، گناه می كنند . می دونی فرق گناه مؤمن با گناه بقیه این هست كه مؤمن گناهش رو آشكارا انجام نمی ده . چون از خداش خجالت می كشه ، دوست نداره مردم بفهمند این با خدا مشكل داره . آخه با خدا مشكل نداره ، این با نفسش درگیره . یواشكی گناه می كنه . همونطور كه داره گناه می كنه آه می كشه ، می گه : خدایا ! ببخش ما رو ، ما اهل دعوا با تو نیستیم . اصلاً ما عددی نیستیم كه بخوایم با تو مخالفت كنیم . كم آوردیم دیگه ، ببخشید ! تا گناه می كنه پشیمون می شه . دائم تو آئینه كه نگاه می كنه ، به خودش بد و بیراه می گه ، چی شدی ؟ خراب شدی ، فلان شدی . مؤمن به گناه ممكنه لذت ببره ، اما از لذتهایی كه درد داره . یعنی لذت هم كه می بره مثل معتاد مواد مخدر كه مواد مصرف می كنه ، اما به خودش هم فحش می ده ، اینطوریه . گناه براش لباس عاریتیه .

یه روایتی داریم خیلی زیباست همه هم شنیدید . اما نمی دونم چقدر روش فكر كردید ؟ می فرمایند : بعد از ظهور امام زمان (عج) توبه پذیرفته نمی شه . یعنی چی آقا ؟ یعنی نمی تونیم توبه انجام بدیم ؟ نه ، برای اینكه شما كه می خواید جلوی امام زمان (عج) توبه كنید ، آقا (عج) می گه : كدوم گناه ؟ ما از تو گناهی ندیدیم . بابا ! ما یه عمر گناه كردیم ! می گه : ما دل تو رو می شناسیم . تو می تونی برای ما جون بدی . ما گناهی از تو نمی دیدیم . اینكه می گه : توبه پذیرفته نمی شه یعنی گناهان تو رو نمی بینیم . اصلاً گناه مؤمن دیده نمی شه . چهار تا گناهی كه انجام می ده پای شرمندگیش خود به خود رفع می شه . خدا با خودش می گه : بابا ! این حالا دیگه نتونسته .

یه روایتی رو خوب دقت كنید ، می گه : ایمان ده پله داره و سلمان در پله نهم ایمان است . بالاتر از همه ؛ مقداد ، ابوذر ،‌ اینها همه پائین ترند . " سَلْمان مِنّا اَهْلُ الْبَیت " هست . قبلاً اهلیت رو براتون باز كردم . سلمان خیلی كارها می كرد ، زاهد شب ، شیر روز ، چشم بصیرت داشت ، خیلی آدم بزرگی بود ، خوب دقت كن ! این یه روایت روانشناسی اجتماعی و تاریخی ـ الهی هست و درك من و تو و درك زمانهای مختلف از جانب خداوند رو نشون می ده . روایت می گه : جوانی كه در آخر الزمان (‌یعنی الان ) فقط واجبات رو انجام دهد و فقط محرمات رو انجام ندهد ( مستحبات ، مكروهات ، فلان ، هیچ چیز نمی خوام ) همرده سلمان در پله نهم ایمان است . یعنی ما درك می كنیم زمانه سخت شده ، درك می كنیم تو چرا داری گناه می كنی . آخه تو آقات رو ندیدی . اگر آقات رو می دیدی خیلی خوب بودی و می دونیم تو این طوری هستی .

بگذارید من یك مژده دیگه ای هم به شما بدم . امیرالمؤمنین (ع) روی منبر نشسته بود ، داشت صحبت می كرد ، اشعث (منافق مشهور ) وارد شد ، ( دیدی بعضی ها دلشون از بیرون پره ، یه زمزمه ای زیر لب می كنند ، همزمان داخل می شن ) گویا بیرون با یك ایرانی درگیر شده بود . زیر لب داشت به ایرانی ها فحش می داد . همین طور كه زیر لب فحش می داد وارد شد . می دونید كه امیرالمؤمنین (ع) خشمگین نمی شوند . غضبناك می شوند ، غضب با برنامه ریزیست . امیرالمؤمنین (ع) كه خدای صبره ، علی ای كه زنش رو جلوی چشمش زدند و هیچی نگفت ، علی ای كه 23 سال سكوت كرد ، علی (ع) تا دیدند به تو ( ایرانی ) فحش می دهد ، یك دفعه رسماً نشون داد به جماعت كه از این جمله ناراحت شده . می گن : رگهای گردن امیرالمومنین (ع) متورم شد ، صورتش سرخ شد . دستش مشت شد ، بلند شد ، یقه اشعث رو گرفت ، به دیوار چسبوند ، گفت : به كی داری فحش می دی ؟! گفت : به ایرانی ها ! گفت : غلط می كنی به ایرانی ها فحش می دی . (خوب دقت كنید ، این روایت چقدر عجیبه هم شیعه و هم سنی این روایت رو نقل می كنند . بعد الان تو داخل جامعه كم بیاری بگی : من كم هستم ) بهش گفت : یه زمانی همین ایرانی ها میان به تو و نواده های تو دین یاد می دهند . یك مشت از ایرانی ها تعریف كرد بعد امیرالمؤمنین (ع) آرام شدند . دستاشون شل شد ، نشستند روی منبر ، روایت می گه : سه بار روی پاشون زدند و‌ گفتند : آه آه آه ! چشمهای مبارك را بستند ، از بغل چشمهاشون اشك جاری شد ، فرمودند : چقدر با معرفت هستند ؟! ندیده عاشق ما هستند . بعد فرمودند : چقدر دوست داشتم می بودم ، اونها را می دیدم . رو به روی همدیگه می نشستیم ، تو چشمهای همدیگه نگاه می كردیم ، با هم درد دل می كردیم ، شما كوفیها كه خون به دل ما كردید . كجا هستند ایرانیها ؟! علی (ع) 1400 سال پیش ، از شوق دیدن تو گریه كرده ، اون موقع تو می گی : من تو جامعه كم میارم ؟! علی (ع) داره له له می زنه ! بابا ! روایتها رو شوخی نگیرید . وقتی می گه : امام رضا (ع) می خوای بری زیارتش منتظرت هست تو باید تو جامعه ات كم می یاری ؟

یكی از اساتید در صدا و سیما قضیه رو نقل می كنه : یك سفری برای عبرت به هند رفتیم ، خُب طبیعی هست اینهایی كه هند می روند ، یكی از جاهایی كه می روند ، دیدن مرتاضها هست . می گفت : رفتم جای مرتاض ها رو نگاه كردم . خُب  خیلی هم عجیب بود . یك عده آتیش می خوردند ، یك عده روی میخ می خوابیدند ، بعد می گفت :‌ اومدند به من گفتند : آقای فلانی شما هستید ؟ گفتم : بله ، از كجا می شناسی ؟ گفت : بعد با هم صحبت می كنیم . گفت : آقا این چیزهایی كه شما می بینید اینها مسخره بازیه . اینها ریاضت نیست كه ، مثل ایران ، مثلاً پهلوانهای دور خیابون هستند زنجیر پاره می كنند ، اینها اینطوری هست . اینها چیزی نیست كه ، گفتم : منظورت چیه ؟ گفت : اصل ریاضت نمایشی نیست . اونهایی رو كه بخواهند ببینند رو انتخاب می كنند . شما انتخاب شدید ! استاد ما فرستاده دنبال شما . فلانی 90 سال سنش هست . اهل ریاضته . اسمت رو او به من گفته . جایت رو اون به من نشون داده و اینها همه رو دیده . چكار با من داره ؟ كارت داره ! یك كاری با خودت داره . نمی خوای بری ببینیش ؟ شنیده فلان عالم شیعه از ایران اومده ، می خواد ببیندش . ( قضیه مربوط به دوسال پیش می شه ) گفتم : خیلی خُب بریم . كجاست ؟ گفته بود من تا یه جایی از جنگل با جیپ می برمت ، از اونجا به بعد ، راهنمات یكی دیگه است . به من ربطی نداره . خودم هم نمی دونم كجاست . ما رو تا وسط جنگل برد . اونجا كه رسیدیم گفت : الان دو تا مار میان دنبالت ! می گفت : از دور دیدم دو تا مار اومدند . با اشاره گفتند بیا دنبال ما ! گفتم :‌ این چه بساطیه ؟ تا حالا ما پشت سر مار نرفتیم ، یه مقدار رفتم ، عصبانی شدم و برگشتم ، گفت : بیا دیگه ! رفتیم . از چند تا جاده مال رو هم نه ،‌ مار رو ، گذشتیم ، رسیدیم به یه جایی كه چند نفر بودند ، اونها end  ریاضت بودند . هزارماشاءالله ! یكی شون به پهلو خوابیده بود یه بذری هم زیر پهلوش كاشته بود . درخت از وسط بدنش سبز شده بود ! 12 ، 13 سال مثلاً برای این كار وقت صرف كرده بود تا این درخته از بدنش رد شده . هر كدوم یه جور ، بعد می گفت : باز یه نفر دیگه بود كه این خدای اونها بود ، یه پیرمردی بود ، 70 ، 80 ساله می گفت : من رو صدا زد و صحبت كرد و گفت كه فلانی من می دونم تو كی هستی ، كجایی هستی ، من گفتم كه تو بیای اینجا . برای اینكه یه جمله رو از قول من برای جوونهای ایران ببری . گفت : چه جمله ای ؟ گفت : می دونی ؟ من تنها كسی هستم در قرن حاضر كه اعمال هوشنگیه رو به جا آوردم . اعمال هوشنگیه یه اعمالی است كه از اسمش هم معلومه یه ریاضت ایرانی هست كه پنجاه سال این اعمال كار داره . مثلاً یكی از كارهاش اینه كه اینها 10 سال ، غیر از آب چیزی نمی خورند . گفت ، اعمال هوشنگیه رو 50 سال زحمت كشیدم تا به جا آوردم و به جایی رسیدم و یه چیزهایی رو می بینم اسم تو رو هم از همونجا فهمیدم . تاریخ ورودت رو هم از همونجا فهمیدم و خیلی چیزهای دیگه . اما این جمله رو برو به جوانهای ایران بگو : من بعد از این همه عمر تازه فهمیدم : یه دونه یا حسین (ع) با معرفتِ شما ، صدبار این اعمال رو می گذاره تو جیب كوچیكش !

حتماً اون باید بگه تا ما بفهمیم : حسین (ع) كی هست ؟! حتماً باید یه مرتاض بهمون بگه ؟ چرا منتظر هستیم از بیرون بیان برامون تعریف كنند چه خبره ؟ قدر بدونید ، سرتون رو بالا بگیرید . این چیزی است كه توقع خداوند از من و توست كه بنده های من ! از انتساب به من خجالت نكشید . آخه بابا زشته ، حیا كنید ! خجالت می كشی بگن : نماز خونه خوبیه ؟ خجالت می كشی بهت بگن : بچه مؤمن ؟! مگه من كم دارم ؟ از این باید خجالت بكشی . 

باز یه روایت دیگه براتون بخونم ، مثلاً تو یه همچین جمعی دو نفر نشسته اند ، بعد روز قیامت هر دو نفر رو میارن ،‌یكی رو به سمت جهنم می برند ، یكی رو به سمت بهشت . به بغلی می گن : این داره می ره بهشت ، تو چرا مثل این نبودی تو دنیا ؟ اون روز یادته كه چقدر گریه كرد و گریه نكردی ؟ گفتی : خجالت می كشم . یا مثلاً اسم خدا رو آورد ، گفت : من خدایی هستم ، عشق كردی تو هم خدایی بودی چرا بلند نشدی ؟ گفت : خدایا خجالت كشیدم ! خدا می گه : اِه ! من خیلی به این كلمه حساس هستم . مگه من كم دارم كه تو از انتساب به من خجالت كشیدی ؟ من خدا هستم . برای 40 ، 50 كیلو گوشت و استخون متعفن كه می خواد بگه : اُمّل ، من رو فروختی ؟! این بنده من هست ، من این رو خلقش كردم ، تو به خاطر این ، من رو فروختی ؟ بعد خداوند می فرماید : خیلی خُب حالا پرده ها رو كنار بزنید ! بهتون بگم معنی خجالت چیه ؟ مراقب باشید ، از انتساب به خداوند خجالت نكشید و ارزش خودمون رو بدونیم .





نام:
ايميل: