آخرین مطالب

سه شنبه 26 آذر 1392
12:30


از خود تا خدا - جلسه دوم


وصیت نامه شهید کر و لال "عبد المطلب اکبری":

بسم الله الرحمن الرحیم.

یك عمر هرچی گفتم به من می خندیدند، یك عمر هرچی می خواستم

به مردم محبت كنم، فكر كردند من آدم نیستم، مسخره ام كردند، یك عمر هرچی جدی گفتم،

شوخی گرفتند، یك عمر كسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم، خیلی تنها بودم،

یك عمر برای خودم می چرخیدم، یك عمر...

اما مردم! حالا كه ما رفتیم بدونید هر روز با آقام حرف می زدم و آقا بهم گفت: تو شهید می شی.

جای قبرم رو هم بهم نشون داد، این رو هم گفتم اما باور نكردید!



از خود تا خدا - جلسه دوم

یا لطیف
سخنرانی حجت الاسلام سید محمد انجوی نژاد
1384
موضوع : از خود تا خدا (قسمت دوم)

انسان ها همه علاقمند به این هستند كه باقی و همیشگی باشند ، همه همین طوریم . دوست داریم همه ما رو ببینند ، همه به ما محبت كنند . همه چیز مال ما باشه . اگر تمام دنیا ، مثلاً  از این  7 میلیارد نفر ، 999/999/999/6 نفرشون به ما بگن باریك الله ، و یكی بگه آقا ! دوستت ندارم ، دوست داریم كه اون یكی هم نظرش نسبت به ما عوض بشه . این دردی هست كه ما داریم .  از اول خلقت ، بنی آدم دنبال سرّ حیات و آب حیات بودند ، از اول خلقت ، افسانه می گفتند ، داستان درست می كردند ، فیلم درست می كردند ، كه آقا ! چه جوری ما به حیات واقعی و ابدی برسیم . همیشه این رو می خواستند بفهمند و همیشه آدمیان از مرگ و یاد مرگ فرار می كردند برای اینكه مرگ رو مساوی با این می دیدند كه الان این بدنی كه حیات داره ، زیر خاك می ره ، پوسیده می شه ، كرم می خوره و دیگه به هیچ دردی نمی خوره . این درد همیشگی ما بوده . برخی اومدند ، گفتند : آقا ! اگر می خوای زنده باشی و همیشه بمونی باید عالم باشی ، باید علم داشته باشی . دنبال علم رفتند ، به درجات بالای علمی رسیدند ، اما اینها با همه علم شون و با همه آثاری كه ازشون موند ، مثل كتابهاشون ، باز هم از خودشون یادی نكردند . سالیان سال این كتابها موند اما فقط كتاب زنده موند نه خودشون و واقعاً كسی یاد خودشون نیست . اون شیخ بزرگواری كه مثلاً فلان كتاب رو نوشت ، سالیان سال این كتاب رو می خونند یا تدریس می كنند ، اما یه دونه فاتحه برای اون طرف نمی فرستند . اصلاً براش چه فایده ای داره ؟ اینی كه بنده بشینم كتابِ آقا رو بخونم ، شعر آقا رو بخونم بگم : به به ، چقدر حافظ زیبا گفته ، آیا این برای خودش فایده ای داره ؟ یعنی خیلی از علم ها توسط كتابت ها و غیره و غیره مونده ، ولی آیا واقعاً خودش هم موند ؟ بعضی ها اومدند گفتند : ثروت داشته باشی ، بنایی بسازی ، بنا یادگار بمونه ، آیا بعد به درد ما می خوره ؟ آیا فایده ای برای ما داره ؟ برخی اومدند گفتند : باید فلان هنر رو به خرج بدی ، فیلم بسازی ، سریال بسازی ، نقاشی بكشی ، مثلاً می گن : آقا ! نمی بینی نقاشیهای پیكاسو و ون گوگ و...  هنوز كه هنوزه ، روی بورسه ؟ یادشون زنده مونده . 

این یاد زنده موندن هم به درد نمی خوره. اون چیزی كه خداوند تبارك و تعالی می فرماید: اگه می خواید زنده باشید یه چیز دیگه هست ، اصلاً ما قرآن رو داریم دیگه ، می فرماید: كسانی كه می خواید زنده باشید ! اونهایی كه می خواید باقی بمونید ! كسانی كه به دنبال حیات ابدی می گردید ! می فرماید : بنده های من ! از خدا و پیغمبر (ص)‌ تبعیت كنید . چرا ؟ برای اینكه خداوند شما رو از بین مرده ها خارج كنه و قاطی زنده ها بیاره . یعنی همین هایی كه الان دارن نفس می كشند ، می گن و می خندند ، می خورند ، می آشامند و دلشون خوشه كه زنده هستند ، خدا اینها رو قبول نداره . می گه : خیلی هاشون مردند ، فكر می كنید زنده اند ؟ زنده بودن به نفس كشیدن نیست . خیلی از اینهایی كه تمام جهان رو دارند می خورند ، مردند . خیلی از اونهایی كه از دنیا رفتند ، زنده اند . اصلاً معنای زنده بودن در كلامِ خداوند فرق می كنه ببینیم ، خدا به چه كسانی می گه زنده . آیا به من می گه زنده ؟! من واقعاً زنده هستم ؟ آیا هر كسی كه نعمتهای خداوند رو برداشت و تبدیل به غذا و خوراك كرد و هضم كرد این یك آدم زنده است ، چون مصرف می كند ؟ آیا هر مصرف كردنی نشانه زنده بودن است ؟

مثل اینكه ماها یه چیز دیگه باید داشته باشیم . آره ؟ باید فكر كنیم ببینیم چی باید داشته باشیم ؟ لذا وقتی با این دید به دنیا نگاه می كنیم ، بعضی وقتها ما حسرت می خوریم ، خیلی حسرت می خوریم . می گیم : ای بابا ! مثلاً كاش فلانی از دنیا نمی رفت ، چرا ؟ چون فكر می كنیم مرده ، از یادها دور شده ، در صورتی كه اون چیزی كه ماها رو ابدی می كنه ، یه مطالبی است كه خیلی از ماها نمی گیریم . طرف 100 سال از خداوند عمر می گیره ، هیچ فایده ای براش نداره . یكی هم می یاد 16 سال عمر می گیره و از همین 16 سال چقدر استفاده می كنه ! اونی كه برای ما فایده داره ، اون رو باید بریم بگردیم پیدا كنیم . ببینیم چیه ؟ دنبال این می خوایم بگردیم .

بعضی وقتها ما خیلی ظاهر بین می شیم ، می یایم می گیم :‌ آقا ! خوش به حال شهدا ، اما حیف شد رفتند و یا مثلاً دنیا رو یه دنیایی می بینیم كه تحت یك سری اثرات خاصی است و این اثرات خاص رو فقط در خودمون یا در یه سری افراد می بینیم . به بعضی ها می گیم : خوش به حالت ! غافل از اینكه اصلاً این خوش به حالش نیست . به بعضی ها می گیم : طفلك ! در حالی كه این خیلی خوش به حالش هست ، دیدهای ما به دنیا فرق می كنه . ما فكر می كنیم كه تو دنیا كارهای بزرگی كه باید انجام بدیم ، برخی از بچه ها و مردم كه زود رفتند نتونستند انجام بدن ، از دنیا موندند . حتی تو معنویات هم بعضی وقتها اشتباه می كنیم .

قبل از اینكه وارد این بحث حیات ابدی بشیم ، بذارید یه نكته رو باز كنیم ، خوب دقت كنید ببینید ! در داستان حضرت سلیمان (ع) و مورچه ، مورچه كلی زحمت كشید و رفت ران ملخ برای حضرت سلیمان (ع) آماده كرد و به ایشان اهدا كرد . سلیمان (ع) ران ملخ رو گرفت تشكر كرد ، ابراز خوشحالی كرد ، بعد كه مورچه رفت ، سلیمان (ع) ران ملخ را دور انداخت . خُب آخه سلیمان (ع) ران ملخ میخواد چكار ؟ اگر این مورچه زحمت نمی كشید و یه دونه ارزن هم می آورد سلیمان دور می انداخت ، اگه صد برابر این هم زحمت می كشید ، یه ملخ كامل هم می برد باز هم سلیمان دور می انداخت . سلیمان (ع) كه ملخ براش فایده نداره . منتها سلیمان به دلِ مورچه نگاه كرد ، دید بابا ! این عشقش پشت این ران ملخ خوابیده ، این ران ملخ ، نشانه محبت مورچه به سلیمان (ع)  است . اونی كه سلیمان (ع) از مورچه پسندید ، اون عشقِ پشت ران ملخ بود ، نه ران ملخ . گفت : به به !! این خیلی خوبه ! دوست دارم ، باریك الله !

دیدی بعضی وقتها مثلاً یه كسی برای زوجش یه شاخه گل می بره ؟ می گه : این یه شاخه گُل از همه دنیا برای من بیشتر ارزش داره . چرا ؟ چون من پشتش محبت می بینم . چیزی كه می خوایم بگیم اینه :

 اگر بنده و جناب عالی ، تمام دنیا رو بهمون بدهند و ما همه رو برداریم و قربانی خداوند تبارك و تعالی كنیم ، برای خدا هیچ ارزشی نداره . چون خداوند در یك میلیاردیم ثانیه ، یك میلیارد بار مثل این دنیا رو می تونه خلق كنه . اگر تمام دنیا رو برای خدا ببریم ، برای خدا هیچ ارزشی نداره و اگر هم هیچ چیزی نبریم بازم ارزشی نداره . اصلاً برای خدا بردن چیزی ارزشی نداره . اونی كه برای خدا مهمه ، اون عشق یست كه پشت این بردن هست .

یعنی این حوادث عالم كه ما فكر می كنیم بنده مؤثرم ، شما مؤثرید ، حسن مؤثره ، حسین مؤثره . هیچ كدوم از این تأثیرات اصلاً در حساب كتاب خداوند حساب نمی شه . خوب دقت كنید می خوایم یه ریشه رو در بیاریم ، بعد سراغ حیات ابدی می یام . اصلاً اون چیزهایی  كه ما فكر می كنیم و اون مجراهایی كه ما از اون طریق داریم كارها رو پیش می بریم ، اینها مجراهایی نیست كه خداوند داره كار رو پیش می بره ، اصلاً اینجوری نیست . خدا اصلاً به كمیت كار ما كاری نداره ، به كیفیت كار داره .

یكی از پولدارترین افراد تهران خدمت مرحوم آمیز جواد آقای تهرانی رحمت الله علیه در مشهد زنگ زده بود و گفته بود : الان دخترم تو اتاق عمل هست ، دكترها گفتند كه10 درصد احتمال زنده موندش هست . هرچی دوست داری نذر كن ، من پولم زیاده ، اگر دخترم سالم بیرون اومد ، مشهد خدمتتون می رسم و نذرم رو ادا می كنم . گفته بودند : باشه . دو ساعت بعد زنگ زده بود كه : آقا ! دستتون درد نكنه . الحمدلله ، با دعای شما سالم بیرون اومد !  آماده باشید ، هر نذری كردید ، من فردا ، پس فردا میام مشهد ، هم زیارت می كنم هم خدمت شما می رسم و نذر رو ادا می كنم . ایشون هم فرموده بودند : تشریف بیارید . اومده بود خدمت آمیز جواد آقای تهرانی . دو زانو نشسته بود دسته چكش رو هم درآورده بود ، آقا ! چقدر بنویسم ؟ چقدر نذر كردی ؟ آقا فرموده بودند : نذر رو خودم ادا كردم . اِی آقا ! خجالت ندید ، خُب ادا كردم دیگه ، پس بگید چی بود ؟ گفته بود : یه دونه صلوات !

مگه خدا كمبود مالی داره ؟ كه مثلاً اگر 100 هزار تومن نذر كنی ،‌ بهتر از 50 هزار تومن جواب بده . نه ، خدا به دلت نگاه می كنه . ببینه چقدر عشق و محبت پشت نذر خوابیده ؟

خداوند در عبادتهای ما دنبال كمیت نمی گرده ، دنبال كیفیت می گرده . طرف 100 هزار ركعت نماز خونده ، اما فایده نداشته . برای اینكه فكر كرده داره پول جمع می كنه بره داخل سوپر ماركت خرید كنه ! هر یه ركعت كه می خونده می گفته : این یه حاجت رو بده . بعد هم رفته در خونه‌ خدا نشسته گفته : ما 100 هزار ركعت نماز خوندیم ، نمی خوای یه چیزی به ما بدی ؟! اما یه كسی یه دونه "یا الله" گفته ، كه پشتش یه عالم فقر و ضعف و پستی و ناچیزی و خجالت و شرمندگی و عشق خوابیده ، با همین "یا الله" تا آسمون می ره .

مجراهای معنوی ، مجراهای با كیفیت هست  نه با كمیت ، مجراهای مادی هم همین طوریه . یعنی تأثیرات اصلاً دست من و شما نیست ، ابداً . اصلاً كارهای دنیا حساب كتابش این حساب كتابهایی كه ما فكر می كنیم نیست كه بگی : آقا ! چرا فلانی ها نموندند ؟ اگر این شهدا مثلاً این 300 هزار تا مونده بودند ، خیلی خوب می شد . نه فكر می كنی اون 300 هزار تای دیگه كه شهید نشدند ، موندند ؟ خراب هم شدند ،  كاشكی اینها هم شهید می شدند . اصلاً اینطوری نمی شه حساب كرد . اصلاً كارهای دنیا یه جور دیگه داره می چرخه . خداوند با یه ظرایفی داره كار رو می چرخونه . الان ممكنه همه ما امشب بیایم ختم "اَم مَن یجیب" بگیریم ، فلان ، اتفاق بیفته و یه پیرزن ، بیوه زنِ همسر شهید یا یه دونه دختر شهید ، یه پسر شهید ، گوشه خونه دلش بگیره زانوهاش رو بغل كنه ، دو تا "یاالله" بگه ، خدا بگه :‌ همه جهانیان رو فروختم ، "یاالله" تو رو خریدم . براش كاری نداره .

توی روایت ها داریم ، تمام اینها دست خداست . خداوند به هارت و پورت من نگاه نمی كنه ، خداوند به دلم نگاه می كنه ، خداوند به اینكه بنده الان امشب بالاتر از شما نشستم نگاه نمی كنه ، اتفاقاً به این گوشه كنارها بیشتر نگاه می كنه .

بعد از ظهر یه روز شنبه من یه جلسه ای شركت كردم (كه نباید شركت می كردم!) از این جلسه ها كه تهمت و غیبت و پشت هم اندازی و چاخان و صحبتهای ناجور هست  ، بحث می كردند ، اینقدر من تیره و تار شدم ، اصلاً حالم بد شد ! بعد دیگه شب كه اومدم با اعصابِ خورد و داغون بالای منبر رفتم ، با خودم گفتم : امشب نه منبر ، منبر می شه ، نه روضه ای كه بعدش می خونیم نه عزاداری و سینه زنی . برای اینكه امشب من خیلی تیره ام . بسم الله رو گفتیم ، منبر رو شروع كردیم ، دیدیم تمام حرفهایی كه اصلاً شنیده بودم از یادم رفت ، به لطف خدا یه منبر خیلی عالی شد . بعد هم تا روضه و عزاداری و سینه زنی رو شروع كردیم ،‌ گویا این ملت 20 سال هست كه شب عاشورا آرزو داشتند سینه بزنند و گریه كنند . انگار تا حالا شب عاشورا ندیده بودند ، جلسه هفتگی بود ، مناسبت خاصی هم نبود ، یه بساطی شد من همین جور رو منبر مونده بودم كه خدایا الان چی شده ؟! آخه من كه خودم می دونم چقدر سیاه اومدم این بالا !  گشتم ، ببینم امشب این سوز مجلس مال چیه ؟ دیدم دم در حسینیه ، یه پسر بچه 16 ، 17 ساله كور هست كه مراسم ها رو میاد ، نشسته ، داره با دستاش كور مال ، كورمال می گرده كفش های زائرهای اباعبدالله (ع) رو پیدا می كنه و جفت می كنه . میزون می كنه و كنار هم می ذاره . گفتم آهان ! مال همینه . فكر می كنی تو اون بالا كولاك كردی ، مال این بود .

امشب اگه شما اینجا نشستید ، مثلاً  آقای فلانی و فلانی ، بنده ، آقایی كه مثلاً مسؤولیت قویی رو داری ، اینجا نشستی ، جمعیت هم این طور نشستند دارند گوش می دن ، اینقدر هم فضا آروم هست ، فكر می كنی كه كسانی كه الان ثواب می برند ، بانی های مجلس و آقای انجوی و فلانی و... هستند ، نه خیر ! بیشترین ثواب مال این بچه هاست . اینها جون دادند ، آقا اگر تا هر زمانی حسین حسینی تو جهان می گن ، یه چیزیش به اینها می رسه برای اینكه اینها نام حسین (ع) رو زنده كردند . حسین (ع) رو از موزه های خرافی تاریخ در آوردند و تبدیل كردند به مظهر جهاد . الان هر انسان بزرگ مرامی كه می خواد كار انقلابی كنه ، اسم اینها رو به زبون می یاره . یعنی ممكنه كه از اینها فقط استخون شون مونده باشه ، ممكنه كه اسم یه شهید گمنام باشه ، خاك بر سر من اگر به اینها بگم : شهید گمنام . بدبخت ! تو مرده گمنامی . این گمنامه ؟ تو گمنامی رو در چی می بینی ؟ نام رو در چی می بینی ؟ نام رو در همین می بینی ؟ كجا هستند اونهایی كه نام داشتند ؟ بعضی از شعرها چقدر قشنگه به خدا : 

در كارگه كوزه گری رفتم دوش           دیدم 2000 كوزه گویا و خموش

زان بین یكی بانگ برآورد و خروش      كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش

ما اگر جهان رو به ناممون بكنند ، وقتی رفتیم چه فایده ای برای ما داره ؟

یه قضیه رو می خوام براتون بگم اگر این قضیه خوب به دلتون بشینه ، دقیقاً كل بحث ما در همین خلاصه می شه :نگاه به خود یعنی از خود تا خدا . یه روز تلفن ما زنگ زد ، گفتم : بفرمائید ، گفت : آقا ! ببخشید ، ما یه مجلسی داریم مثلاً 2 ماه دیگه ، سه ماه دیگه و نگفت كه كجا ، شما برای اون روز وقت دارید ؟ من دیدم برای اون روز وقت دارم ، گفتم : بله ، كجا هست ؟ گفت : حالا شما قول بده ، من بعداً می گم كه كجا هست . گفتم : آخه شما بگید كجاست ، تا بعد من قول بدم . ببینم روز قبلش كدوم شهرم ، ‌می رسم یا نه ؟ گفت : روز قبلش كدوم شهرید ؟ گفتم : فلان جا ، گفت : آره می رسید ! تشریف میارید ؟ گفتم : آقا شما چرا پلیس بازی در میارید ؟ بگو كدوم شهر هستید دیگه ؟ گفت : آقا می ترسم بگم ، شما قبول نكنید . گفتم : چرا ؟ گفت : آخه روستا هست ، شهر نیست ، میاید ؟ گفتم : بله میام ، روستا باشه چه اشكالی داره ؟ گفت : به هر كی گفتیم ، نیومده ، دو سه جا زنگ زدیم آخرش گفتند : نه . می گفت : ما یه یادواره شهدا داریم می یاید ؟ گفتیم بله كه میایم ! كجا هست ؟ گفت : شهید آباد . بعد برام توضیح داد كه این روستا در كشور به نسبت شهداش اول هست ، یعنی تمام اهالی روستا خانواده شهید هستند . در حالی كه خیلی از شهرهای بزرگ ما ، تعداد پدر و مادرهایی كه دو ، سه تا از بچه هاشون شهید شدند خیلی كمه . این روستا چندین خانواده داره كه چهار شهید دادند ، چندین خانواده داره كه سه شهید دادند . چندین خانواده داره ، كه دو شهید دادند و یك شهیدی هم ، اِلی ما شاء الله ! همه كمپلت خانواده شهید هستند . گفتم : عجب جای با بركتی ! داداش ما با سر میایم ! این حرفها چیه ؟

آقا ! رفتیم ، از جاده اصلی كه ترانزیت بود ، 6 ، 7 كیلومتر فرعی می خورد ،  پیچیدم تو جاده فرعی ، دیدم آسفالتش اصلاً فرق كرد . خیلی دلم گرفت ، گفتم : بابا ! اینها اینقدر به گردن ما حق دارند ، كاش این 5 ، 6 كیلومتر رو هم براشون  آسفالت می كردند . مگه چقدر پولش می شه ؟ چقدر ما داریم تو شهرهامون آسفالتها رو روكش می كشیم ؟ اینها برای مملكت ما خون دادند ، اینقدر زحمت كشیدن ، كاش یه آسفالت خوب برای اینها می زدیم ! رفتم جلوتر ، تا رسیدم در مسجدشون و جایی كه مجلس بود . تقریباً همه روستا اومده بودند . ‌گفتم که همه خانواده شهید بودند، یه نمایشگاهی زده بودند گفتند : قبل از اینكه بریم تو مجلس ، شما این نمایشگاه رو می بینید ؟ گفتم : از خدام هست ! رفتیم داخل . قیافه نمایشگاه ، چارچوب  زنگ زده چادرها ، چادرهای مندرس ، عكس های رنگ پریده ، وسائل خاك گرفته و لباسهای بچه هایی كه نمایشگاه رو می چرخوندند و اصلاً كل نمایشگاه كه دقت می كردی ، می دیدی : آقا ! برای سر و ته نمایشگاه 5 هزار تومن بودجه صرف نشده بود ! بیشتر دلم گرفت : كه ای كاش این همه خرجهای بیهوده رو تو كشور كم می كردیم ، می یومدیم برای اینها یه نمایشگاه می زدیم . خُب چرا اینطوریه ؟ دل گرفتگی ما هم بعضی وقتها یه مقدار همراه با عصبانیت می شه . فقط اینجور هم نیست كه دلم بگیره و گریه كنم ، اعصابم خورد می شه . ما با این بچه ها همرزم بودیم ، رفتن شهید شدن ، توقع دارند كه مثلاً یه كسی به یادشون باشه ، همین طور تو عالم بچگی بودم حالا می فهمید كه چرا می گم ، تو عالم بچگی بودم ، اومدم تو نمایشگاه یه چیزهایی دیدم ، چیزهای عجیبی كه واقعاً تو كشور تَكه ، باز بیشتر اعصابم خورد شد . مثلاً اتفاقاتی كه برای این بچه ها افتاده بود ، خاطراتی كه داشتند ، یه چیزهای عجیب ، غریب و خیلی ناب . خیلی تعجب كردم ، كه چرا اینها رو ما نشنیدیم ؟ كسی جایی نگفته ، یه صدا و سیمایی نیومده فیلم برداری و مصاحبه كنه ، چهار تا مجله بنویسند ،  عكس این شهدا رو بزنند . كه مردم بدونند این كسی كه رفته شهید شده اینقدر قضایای جالب داشته ، چرا هیچ كس خبر نداره ؟ خیلی به من برخورد ، باز عصبانی تر و دل گرفته تر شدم . اومدیم  داخل مجلس ، رو به جمعیت بغل منبر نشسته بودم ، یه پسر شهیدی اومد ، وصیت نامه خوند ، دختر شهید اومد با باباش حرف زد و... آقا ! من دیگه داشتم دیوونه می شدم ، اعصاب برام نمونده بود ، كه اینها چرا اینقدر غریب هستند ؟ ردیف جلو پدرهای شهدا رو نشونده بودند ، تا چند ردیف پدر شهید بود ، بغل دستیم داشت معرفی می كرد ، می گفت : این پدر چهار تا شهیده ، این پدر سه شهیده و... پدرهایی با لباسهای مندرس ، چهره های آفتاب سوخته ، دستهایی پینه بسته ، چشمهایی گود افتاده ، كمر خم شده ، اینقدر من دلم سوخت كه خدایا ! این ، همه زندگیش رو داده كه به هر حال جامعه ما یه تكونی بخوره ، الان اینجا نشسته بدون بچه هاش داره زندگی می كنه ، بی هیچ امیدی ، دلش خوشه كه مثلاً راه بچه هاش ادامه پیدا می كنه ، تو دلم به خودم گفتم : آیا جوان شیرازی ، تهرانی ، اصفهانی ، مشهدی و...  كه الان راحت داره تو خیابون می گرده خبر داره كه در یك روستایی یك پدری ، یك مادری پیر شدند ،  چهار تا بچه  برای انقلاب و جنگ و... دادند ؟ الان اینها بدون هیچ امیدی اینجا نشستند ، فكر می كنند كه این جوون ها خبر دارند به چه كسانی مدیون هستند . یاد اون جمله ای ا فتادم كه اون رزمنده ترك زبان ، تو فیلم درد همسنگر می گه كه : بچه 16 ساله خرمشهری نشسته بود داشت با اسلحه اش بازی می كرد به من گفتش : فلانی ! من وقتی رفتم تهران خانواده ام رو ببرم تو قسمت اردوگاهِ جنگ زده ها ، دیدم یه عده دارند برای تحصیل می رن خارج از كشور . با خودم گفتم :  نكنه مثلاً ما بریم خون بدیم ، بعد اینها برگردند یادشون بره ما برای چی خون دادیم ؟ چون دیگه اینها تحصیل كرده هستند ،  مدیر كل های مملكت با تحصیلات می شن . یادشون نمی ره ؟ بعد می گفتش : فرداش دیدم شهید شده و مغزش كف خیابون پاشیده ، نگاه كردم دیدم بالای سرش یك تابلو رنگ پریده زده ، نوشته : دبیرستان فلان ، با خودم گفتم : سالها می گذره ،‌ بعد جنگ تموم می شه بارون می یاد این مغزها رو می شوره ، این جاها رو رنگ می كنند ، این دبیرستانه دوباره راه میفته ، اون بچه دبیرستانی كه از مدرسه میاد بیرون ، پاشو می ذاره همین جایی كه این بچه 16 ساله مغزش متلاشی شده . آیا وقتی پاش رو می ذاره این جا حواسش هست كه یه 16 ساله ای مثل خودش با آرزویی كه مثلاً دبیرستان بره ، بزرگ بشه ، جونش رو داده برای اینكه این بهتر زندگی كنه ؟ حواسش هست ؟ فقط همین ! یاد این حرفها افتادم كه آیا جوان ما ، كارمند ما ، نظامی ما ، مسؤول ما می دونه كه تو شهید آباد یه عده ای توی خونه های كوچكی دارند زندگی می كنند ، دلخوشی شون اینه كه بچه هاشون رفتند مثلاً مردم قدر دان هستند . به قدری من روم فشار اومده بود گفتم : می رم بالای منبر می شینم شروع می كنم می گم : آی كجائید ؟! چرا كسی نیومد این جا فیلم برداری كنه ؟ چرا كسی یاد اینها نمی كنه ؟ چرا كسی برای اینها دو تا قواره چادری نمی یاره كه اینقدر این بچه های شهدا با چادرهای مندرس نگردند ؟ چرا كسی چهار تا پیرهن نمیاره به این ها بده ؟ می خواستم برم از این حرفها بزنم . داغ كرده بودم دیگه . غیرتی شده بودم مثلاً ! خُب 5 دقیقه قبل از اینكه برم یكی دیگه اومد نشست بغل دستم ، گفت : آقا یه خاطره برات تعریف كنم ؟ گفتم : بفرمائید ! این خاطره رو كه گفت من اصلاً از این رو به اون رو شدم . گفتم : تو عالم بچگی بودم . یه دفعه به خودم اومدم ، یه دفعه اصلاً وضعیتم فرق كرد ، یه عكسی به من نشون داد ، یه پسر مثلاً 19 ، 20 ساله ای بود ، گفت : این اسمش عبدالمطلب اكبری هست ، این بنده خدا زمان جنگ مكانیك بود ، در ضمن كر و لال هم بود ، یه پسر عموش هم به نام غلام رضا اكبری شهید شده ،‌ غلامرضا كه شهید شد ، عبدالمطلب اومد بغل دست قبر غلام رضا نشست ، بعد هی با اون زبون كر و لالی خودش ، با ما حرف می زد ، ما هم گفتیم : چی می گی بابا !؟ محلش نذاشتیم ، می گفت : هرچی سر و صدا كرد هیچ كس محلش نذاشت . بعضی وقتها این كرولالهایی كه ما می بینیم نه اینكه خوب نمی تونه صحبت كنه و ارتباط برقرار كنه ، ما فكر می كنیم عقلش هم خوب كار نمی كنه ، دل هم نداره ، اتفاقاً هم عقلش خوب كار می كنه ، هم دلش خیلی از من و تو لطیف تره . می گفت : دید ما نمی فهمیم ، بغل دست قبر این شهید با انگشتش یه دونه چارچوب قبر كشید ، روش نوشت : شهید عبدالمطلب اكبری ، بعد به ما نگاه كرد گفت : ‌نگاه كنید ! خندید ، ما هم خندیدیم ، گفتیم شوخیش گرفته ، می گفت : دید همه ما داریم می خندیم ، طفلك هیچی نگفت ، سرش رو انداخت پائین ، یه نگاهی به سنگ قبر كرد با دست پاك كرد ، سرش رو پائین انداخت و آروم رفت . فرداش هم رفت جبهه . 10 روز بعد جنازه اش رو آوردند دقیقاً تو همین جایی كه با انگشت كشیده بود خاكش كردند . وصیت نامه اش خیلی كوتاه بود ، اینجوری نوشته بود :

بسم الله الرحمن الرحیم. یك عمر هرچی گفتم به من می خندیدند ، یك عمر هرچی می خواستم به مردم محبت كنم ، فكر كردند من آدم نیستم ، مسخره ام كردند ، یك عمر هرچی جدی گفتم ، شوخی گرفتند ، یك عمر كسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خیلی تنها بودم ، یك عمر برای خودم می چرخیدم ، یك عمر... اما مردم ! حالا كه ما رفتیم بدونید هر روز با آقام حرف می زدم و آقا بهم گفت : تو شهید می شی . جای قبرم رو هم بهم نشون داد ، این رو هم گفتم اما باور نكردید !

یه دفعه از بچگی ، بزرگ شدم . از اون روز به این ور نگاهم به دنیا فرق كرده . من اصلاً روحیه ام عوض شد ، گفتم : اِه ! تو چه بچه بودی ! چی می خوای ؟ این غریبه ؟! فكر می كنی مثلاً شهرت به این هست كه تو صدا و سیما دائم نشونت بدن ؟ یا روی روزنامه ها مطلبت رو بزنند ؟ عكست روی مجله ها باشه ؟ دلت برای شهدا و خانواده شهدا می سوزه كه چرا كسی باهاشون مصاحبه نمی كنه ؟ یا تو روزنامه ها نمی زنه ؟ بچه ! فكر كردی این چیزها برای خدا ، یا برای اینها مهمه ؟ بشمار ببین چند نفر از كسانی كه دائم عكس هاشون رو تو روزنامه ها می زنند با آقاشون رفیق هستن ؟ این شهید گمنامه ؟!  اسم این روكسی نمی دونه ؟! تو نمی دونی . الان آقا مهدی (عج) اینجا نشسته با اسم داره باهاشون حرف می زنه ! چرا می گی : گمنام ؟ فكر می كنی ما خیلی نامی هستیم و اینها گمنامند ؟ به خدا قسم دارند به ما می خندند . می گن : چرا به ما می گید گمنام ؟ شماها رو كسی نمی شناسه . ما اینجا الان با فاطمه (س)‌ رفت و آمد داریم ، با حسین (ع) ، با حسن (ع) ، با علی اكبر (ع) ، با ابوالفضل (ع) ، چی می گید شما ؟ شما بچه ها فكر می كنید كه دنیا دنیایی است كه باید نامت رو بزرگ بنویسند ؟ نه خیر ! تو این دنیا اگر به آقات نزدیك بشی ، اون وقت شهیر و نامی هستی . كی می گه ما گمنامیم ؟!  آقا (عج) ما رو می شناسه . همین كافیه . كی باید بشناسه دیگه ؟ چقدر این در و اون در می زنیم كه مثلاً 4 نفر بگن : آقای فلانی اومد !  چقدر ما غافلیم كه دلمون برای اینها می سوزه ، می گیم : طفلك رفت . ناكام شد ! ناكام من و توئیم .

براتون روایتش رو بخونم ؟ این روایت رو باید با دل و جون بگیری . می فرمایند : دوستان ما دوبار زندگی می كنند ، یك بار شهید می شن ، بعد كه ما ظهور كردیم دوباره در رجعت میان و در كنار ما یه دور كامل زندگی می كنند . دلت سوخته كه جوونت 18 سالگی رفت و ناكام شد ؟ تو كه داری زندگی می كنی  خیلی بهت خوش می گذره ؟ دوست داشتی اون هم اینجا زندگی كنه و بهش خوش بگذره ؟  این آخه دنیا هست ؟ به خدا این زندگی هست كه ما داریم ؟! می فرماید : بعد كه ما میایم ، در اون ایام خوشی ، اینها كامل زندگی می كنند . دوستانِ ما اینطوری هستند .

فكر می كنم یه بار براتون گفتم . من اصلاً تو شهدای شیراز رفیقی ندارم ،‌ همه رفیقهام تو بهشت رضا دفن هستند ، با شهدای شیراز بعد از شهادتشون رفیق شدم . مثلاً تو دارالرحمه شیراز كه می رم ، بعضی وقتها از یه چیزی خوشم اومده ، گفتم : اجازه هست من با شما رفیق باشم ؟ اسمت یادم باشه ، مثلاً دعات كنم ، انشاءالله تو هم از ما خوشت بیاد و ما رو دعا كنی ، یكیشون یه شهید 16 ساله است به نام محسن بوستانی ، سال 62 منطقه حاج عمران شهید شده ، یه نخ موهم روی صورتش در نیومده . همین جور كه سنگ قبرها رو نگاه می كردم یه جمله ای در وصیت نامه اش دیدم كه این جمله 1400 سال عرفان ما رو می بنده می ذاره تو بقچه ! می گه : آقا ! این عرفانه . این جمله خیلی عجیبه ، جمله رو دقت كنید ! می گه :

پدرم ، مادرم ! وقتی كه من رو تو قبر می ذارید و سنگ لحد رو می چینید ، به تاریكی قبر من گریه نكنید ، برید به تاریكی دنیای خودتون گریه كنید ، چرا دارید برای من گریه می كنید ؟!

وقتی تابوت شهدا رو میارن ، و تو داری گریه می كنی ، بگو : خدایا ! الان كه دیگه درهای شهادت بسته است ، ولی خدایا ما هم دوست داریم تو همچین تابوتهایی باشیم و همچین پرچم هایی رو دورمون بپیچند .





نام:
ايميل: