آخرین مطالب

جمعه 1 آذر 1392
12:30


چراغ خاموش


مهمات میبردم ، چند نفری توی جاده دست تکان دادند ، سوارشان کردم .

گفتم: « شما که هنوز دهنتان بوی شیر میدهد ، نمیترسید از جنگ ؟ »

خندیدند و به جای کرایه صلوات فرستادند و آمدند بالا کنار مهمات نشستند .

جلوتر گفتند: با چراغ خاموش برو ، عراقی ها روی جاده دید دارند ، بدجوری میزنند .



چراغ خاموش

 

چراغ خواموش یعنی ته دره ، یعنی خط بدون مهمات .

یکی گفت: « حاجی ناراحت نباش .»

چفیه سفید رنگش رو انداخت روی دوشش .

جلوی ماشین میدوید که من ببینمش تا بدون چراغ برویم .

خمپاره ای آمد و او رفت .

یکی دیگرشان آمد جلوی ماشین دوید .

خمپاره ای آمد ، او هم رفت ...

وقتی رسیدیم خط همه شان پشت ماشین کنار مهمات خوابیده بودند .

با لبخند و چشم های باز ...





نام:
ايميل: