آخرین مطالب

جمعه 26 مهر 1392
12:30


شهیدعباس بابایی وسرهنگ حق شناس


به همراه سرهنگ بابایی برای تحویل پست سرهنگ حق شناس که نماینده ی نیروی هوایی در قرارگاه هویزه بود به آنجا رفتیم .

برخوردهای قبلی سرهنگ حق شناس با عباس زیاد جالب نبود و دوستانه به نظر نمیرسید ، اما آن روز وضع عوض شده بود.



شهیدعباس بابایی وسرهنگ حق شناس

 

سرهنگ حق شناس خیلی گرم وصمیمانه با عباس برخوردکرد ، او را در آغوش کشید و بوسید ،سپس گفت :  "جناب بابایی، من نمی دونم چرا اینقدر شما رو دوست دارم ."

عباس که تعجب کرده بود گفت : "خدا رو شکر ما فکر میکردیم شما ازما ناراحتین ولی خدا شاهده که من هم شما رو دوست دارم."

حق شناس پس از توصیه های لازم از ما خداحافظی کرد و قرار گاه را به همراه یک سرباز به مقصد تهران ترک کرد.  عباس پس از رفتن آنها مشغول خواندن قران شد.  حدود بیست دقیقه از رفتن آنها نگذشته بود که بی اختیار به من گفت :  "خداوند اونو بیامرزه ، خدا رحمتش کنه."   لحظه ای بعد باز زیر لب گفت :  "خدا رحمتش کنه."

به او گفتم :  "چیزی گفتی؟!"

گفت :" نه ، با خودم بودم."

چهره اش درهم رفته بود وناراحت به نظر میرسید ، هرچه علتش را پرسیدم ، چیزی نگفت . درهمین اوضاع ، ناگهان خبر آوردند که سرهنگ حق شناس درجاده با تریلی تصادف کرده ودرجابه شهادت رسیده است .

بدون معطلی به همراه عباس به محل حادثه رفتیم. درست بود ، او بر اثر تصادف به شهادت رسیده بود . وقتی بر میگشتیم ، عباس سرش را به شیشه ماشین چسبانده بود و همینطور که قرآن میخواند اشک از چشمانش سرازیر بود.





نام:
ايميل: