آخرین مطالب

سه شنبه 1 بهمن 1392
12:30


سخنان مادر و خواهر شهیدان بلند اقبال


شهید حسین بلند اقبال در تاریخ 24/2/65 در منطقه شرهانی و با رمز یا علی ابن ابی طالب به شهادت رسیدند و بعد از پنج سال چند قطعه از استخوناشون به پیش مادرشون برگشت
مادرشون بعد از خاکسپاریشون خواب میبینند که  شهید میاد به پیششون و میگه : مادر من از وقتی که شهید شدمرفتم پیش حضرت موسی ابن جعفر (ع) و این تیکه بدنمم که اومده پیش شما فقط برای آرامش قلبتون بوده وگرنه بدن من هم پیش موسی ابن جعفره (ع)

* شهید حسن و حسین بلند اقبال همیشه لبخند رو لباشون بود
* همیشه قرآن میخوندن
* مداح بودن و همه شعراشونو هم از حفظ میخوندن
* تو زندگیشون یه لحظه هم وقتشون به بطالت نمیگذشت و از همه وقتشون نهایت استفاده رو میکردن
* تو مدرسه تو هر مسابقه ای که شرکت میکردن اول میشدن
* پدر بزرگشون مجتهد بود و الان هم خواهرشون از شاگردی آیت الله حقیقت به اجتهاد رسیدن و استاد دانشگاه هستند
* هیچ وقت کسی از کارای خوبشون خبر نداشتو همیشه گمنام بودن

خواهر شهید :

چند ماهی بود که ازشون خبر نداشتیم ، خواب دیدم که با داداشام تو حرم امام حسینیم و داداشم گفت : خواهر الان میخوام بخوابم و آرامش بگیرم
یکی دو ماه بعد با بچه خواهرم تو حیاط بودیم یهو یه پرنده خیلی خیلی بزرگ سفید از آسمون اومد سمت من و نشست روی شونه هام داخل دهنشم یه چیز قرمز بود و میدرخشید
همون لحظه فهمیدم این روح داداشمه
بچه خواهرم ازم پرسید : خاله این چیه ؟ منم گفتم این یه فرشته است که از آسمون اومده
پنج دقیقه گذشت و همینطور رو شونه های من نشسته بود که یهو پرید و مستقیم رفت به سمت آسمون تا اینکه ناپدید شد
از روزی که این اتفاق افتاد مطمئن شدم که برادرم شهید شده و از همون روز براشون ختم میگرفتیم
آخرین سفارش خواهر شهید هم آخرین سفارش امیرالمومنین (ع) یعنی امر به معروف و نهی از منکر بود

یه بار یکی از شهدا میبینه یه نفر داره یه مرغ سر میبره و نه رو به قبله هست و نه بسم الله گفته
میره و آهسته و با نرمی به طرف تذکر میده
طرف هم یه تو گوشی میزنه به شهید


سخنان مادر شهید :
اصلا دلم براشون تنگ نشده چون دائم پیشم هستن
یه بار داشتم تو خیابون میرفتن و تو دلم گفتم : اگه الان حسن و حسین بودن منو میرسوندن به جایی که الان میخوام برم
همون لحظه یه ماشین جلوم ترمز زد و گفت سوار شید تا برسونیمتون
سوار که شدم هیچ صحبتی نکردم حتی آدرس رو نگفتم ، انگار نمیتونستم صحبت کنم دو تا آدم خیلی عجیب و با هیکل چهارشونه تو اون ماشین بودن
خودشون به همون جایی که میخواستم برم بدون اینکه آدرس بپرسن رسوندنم و بدون خداحافظی پیاده شدم ، رفتم جلو تر و نگاه پشت سرم کردم و دیدم اصلا اثری از اون ماشین نیست !
تا رسیدم خونه رفتم سجده و نماز خوندم ، تو سجده خوابم برد ، و دیدم حسن و حسینم اومدن بالا سرم و دارن ازم میخندن ، ازشون پرسیدم چرا میخندین؟ گفتن مامان یه وقت فکر نکنی تنها هستیا ما همیشه پیشتیم


تو زندگی هر وقت تو هر چیزی ازشون کمک میخواین سریع یه اثری از خودشون نشون میدن و مشکل رو حل میکنن

+



سخنان مادر و خواهر شهیدان بلند اقبال





نام:
ايميل: